"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۲۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

فک میکنم اینروزا  نگاهم ب همه چی بیشتر از بعد انتقادی شده ...

واقعا نمیتونم درک کنم ک چه لزومی داره واسه هر عروسی n تومن پول لباس بدیم؟ مگه جرمی جنایتی رخ میده اگه ی لباسی ک تو مراسم عروسی یکی دیگه پوشیدیم رو بپوشیم؟ منو مجبور ب خرید کردن اگه ب خودم بود نمیخریدم ...

بابک و سمیه هم بسلامتی میرن سر خونه زندگیشون مباارکه ....

+

من نقد شدم قرار شد خم نشوم 

جز با تو و خنده هات همدم نشوم

یک سیب دگر بچین و حوایم باش

نامردم اگر دوباره آدم نشوم ..........


۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۰۷

یعنی چی واقعا یا بگید فرجه نداریم یا داریم واسه ی امضا باید دوباره چهارشنبه هفته بعد بیاییم دانشگاه چ وضعشه آخه شما ک امتحان آزمایشگاهو امروز میگیری یا لیست حضور تو جلسه هم داشته باش امضا کنیم یا صب کنید موقع امتحانا میاییم امضا خوشگلمونو میزاریم خب طفلی بچه هایی ک راهشون دوره :(

۳ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۱

با هر کی صحبت میکنی میگه من خاصم آقا خانم عزیزمن یکی بیاد منو توجیه کنه ک این خاص بودنه چیه ؟؟ یعنی همه تو دنیا عین هم ان و اونی ک میگه خاصم با بقیه فرق داره ؟؟

خب بنظر من هر کسی شخصیت و رفتار و علایق و کلا همه چیز منحصر ب خودشو داره درواقع من من ام قرار نیس کپی پیست بقیه باشم ی تعداد ارزشها و عقاید میتونن باشن در نظر ی عده یکی باشه یا مخالفایی داشته باشه یا اصن ی عده هم همون ارزشها رو با شرایط قبول کنن یا با ی چیزایی نقضش کنن اصن اگه تفاوتها تو دنیا نبود ک مفهوم زندگی از بین میرفت همه چی کسل کننده میشد بنظر من همه ما انسانهای معمولی هستیم ک با موقعیتها و شرایط و رفتار منحصر ب فردمون جهان رو پیش میبریم پس با این حساب خاص بودن شخص برای من بی معنیه ولی خب ب نرمال و غیرنرمال بودن اعتقاد دارم ....

با همکلاسیم مهسا سر این مسئله حرف میزنیم بعد ی ساعت با ی حالت متفکر میگه: پری میدونی چیه ؟؟ میگم چی ؟؟

میگه: تو خاص ترین آدمی ک تظاهر ب معمولی بودن میکنی ....

من: مهسا الان دوس دارم یا سر تورو یا سرخودمو بکوبم ب دیوار ..

۱ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۱

تا هفت:

من ناخواسته دنیا اومدم یعنی اصلا قرار نبوده بعد خواهرم خونواده پرجمعیت ما پذیرای بچه دیگه هم باشن "دلیل اختلاف سنی تاحدودی زیاد من و داداش بزرگم 18 سال :) " ولی خب بالاخره توی سحرگاه زمستون 72 دم اذان صبح ک همه سحریاشونو واسه روزه گرفتن نوش جان کرده بودن دنیارو با وجودم منور کردم سر اسمم بحثی نشده چون مادبزرگ جان اسم خودشونو رو من گذاشتن"پری" برخلاف الان ک مث چوب لباسی میمونم( ن تا این حد ) بچه تپل مپلی بودم بقول داداشم چاق اما دوس داشتنی برخلاف چهره و چشای سبز رنگی ک گویا همه دوسش داشتن هیچ کس اخلاقمو دوس نداش و این باعث میشد من تنها باشم ی بچه گریه ای و لج باز با سوالای مزخرف و بی جواب ک جز داداشم کسی حاضر نبود تحملش کنه طفلی داداشم وقتی نمیتونسته باهام کنار بیاد منو سفتتر تو بغلش میگرفته و گریه میکرده (الان پسرش بهم میگه عاشکم) چهار سالم بود ک بابام شروع کرد بهم درس دادن حروف الفبا جمله سازی اعداد و حیوونا جالب اینجاس ک حین درس خوندن شیر هم میخوردم من تا چهار و نیم سالگی شیر مادر خوردم پنج سالم ک شد داداشم حروف انگلیسی باهام کار میکرد پیش دبستانی و اول دبستان اصن برام جالب نبود ی جورایی تکراری بود دیدن و پیدا کردن دوست ترغیبم میکرد ب مدرسه برم ...

بازی: مامانم هیچ وقت اجازه نمیداد تو کوچه بازی کنیم میشد داداشام ی جورایی بپیچوننش و برن بازی ولی من و آبجیم خیلی کم از اینکارا میکردیم اونم وقتایی ک مامان بره مثلا مغازه ای جایی و منم باهاش برم و اون چن دیقه ک مامان کار داره رو ب عنوان یار آزاد وسطی بازی کنم ولی از اونجایی ک بچه های عمو و داییم "سابق --> الان مامانم تک فرزنده :)" خونه ما بزرگ شدن با اونا بازی میکردم و تعطیلات هم حسین و زینب (بچه های عمه ام) میومدن با اونا بیشتر خوش میگذشت ..

تا چهارده:

این دوران فراز و فرودای زیادی داش ی مدت خیلی ب کتاب خوندن علاقه پیدا کردم بازی مورد علاقم درست کردن پازل بود ماجراجوتر شده بودم عاشق کاراگاه بازی بودم با اون پالتو چرم بلندم با ندا آتیشی نمیموند ک نسوزونده باشیم ی بار با ی چاقو تیز تمام نوشته های رو کنترل تلویزیونو بریدم ب خیالم نمیخواستم کسی جز من جزئیات کار با کنترل رو بدونه تو مدرسه از شلوغای آروم ب حساب میومدم ظاهری آروم اما درونی شیطون ی مدت دوس داشتم "چشم پزشک" شم یکم بعدتر علاقه مند بودم "مجری تلویزیون" شم تخیلات قوی داشتم "ی نکته: من از هفت هشت سالگیم ی زندگی تخیلی تو ذهنم درست کردم ک هنوزم ادامه داره شاید چون نتونستم تخیلاتمو سرکوب کنم و بجاش پرورشش دادم الان شده ی قسمت از من" دوست داشتم تو همه چیز اول باشم باخت برام سنگین و تلخ بود لاغر شدم قد کشیدم اکثر همکلاسیام دوست داشتن باهام دوست بشن ولی جز فاطی با هیشکی صمیمی نبودم ب مدت ی سالم نعیمه دوست صمیمیم بود اما تو اون ی سال فاطمه هم فراموش نشده بود فک میکنم یکی از موقعیت های خوب زندگیمو تو این دوران از دس دادم ی جورایی دوست داشتم باکلاس باشم داستان کوتاه انگلیسی میخوندم تو خونه همیشه کفش و دمپایی مجلسی میپوشیدم موهام همیشه پسرونه بود ..

عصبانیتام: بچه بدی بودم اکثرا حرصای من رو لوازم شکستنی خونه خالی میشد مث قندادن گلدان بشقاب و ... اما بدتر از اونا اذیت کردن مامانم بود میدونم جبرانش خیلی سخته شاید نتونم ...

خونه داری و آشپزی بلد نبودم اصن انجام جزئی ترین کارای خودمم برام سخت بود فک میکردم خیلی کوچیکم ی کوچولو لوس بودم قبول دارم :) 

زیاد درس نمیخوندم ولی همیشه نمره هام عالی بود تو مدرسه پچه زرنگ بودم همیشه ... اکثرا دیر میرفتم مدرسه دانشگاهم تا حدودی اونجوریاس تنها جایی ک نمیتونم آن تایم باشم و سر وق برسم کلاسه :) ترمای اول دانشگاه زیاد نمراتم خوب نبود شاید چون بی علاقه رفته بودم ولی الان درسم خوبه خیلیم رشته امو دوس دارم :)

تا بیست و دو:

یکم مستقل تر شدم حداقل لباسامو خودم اتو میکردم شیطنتام نمایانتر شد ولی انصافا همیشه باادب بودم اوایل زیاد حرص میخوردم حتی واسه چیزای بی ارزش لوس بازیام تموم شدن وقتی مامانم بدون من مسافرتی میرف میتونستم کنار بیام یاد گرفته بودم ک واسه خودم زندگی کنم دیگه کم کم دوس نداشتم کسی رو ناراحت کنم رک بودنام شدت گرف الان با خودمم تعارف ندارم بعضی وقتا ی جوری جلو خودم درمیام و ب خودم میتوپم ک کسی تا حالا باهام همچین کاری نکرده ی خورده گوشه گیرتر شدم دوستیام صمیمیت قبلنا رو نداش اکیبی دوس بودیم میخاستم داروساز شم ب نت و فضای مجازی علاقه مند شدم ی درس بزرگی ک گرفتم این بود ک همیشه حدود رو رعایت کنم چون باعث میشه جلو خیلی از اتفاقا و سوتفاهما گرفته شه یاد گرفتم یکم عاقلتر شم فهمیدم خیلی از شوخیا عوارض بدی میتونه داشته باشه تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم ی سال خونه نشینی بعد پیش دانشگاهی خیلی مزخرف بود خیلی حس پوچی داشتم بعد اون ی سال رفتم دانشگاه اصلا با توقعاتم همخوانی نداشت تو دانشگاه بنظرم بیشتر از این ک تاثیر پذیر باشم تاثیر گذار بودم رو خیلیا ثبات شخصیتی خوبی پیدا کردم حدود رو رعایت میکنم زیاد تو رودروایسی گیر نمیکنم حق انتخابو از خودم سلب نمیکنم ...

الان: آشپزیم خوبه ب عقیده اکثریت باسلیقه ام بد غذا بودم و همچنان هستم خوش بینتر شدم و امیدوارتر روابط اجتماعیم خوبه تا حدودی اخلاقم بهتر شده درسته زود عصبی میشم اما خب از غد بودنم کاسته شده حتی اگه اشتباهی کردم و فهمیدم میتونم معذرت خواهی کنم قبلنا ب روزتر بودم الان زیاد اهمیت نمیدم ...

۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۷

من هدف های زیادی تو زندگیم دارم شاید بعضیاشون بنظر بزرگ بیان ولی بنظر خودم برا من اندازه است و برای رسیدن بهشون سعی میکنم بتونم تلاش کنم و اینکه خیلی خوش بینم و همیشه فک میکنم تو موعد مقرر به همشون میرسم نمیدونم چرا ی لحظه این فکر تو ذهنم اومد ک اگه خدایی نکرده نتونم هدفهامو تحقق ببخشم چی میشه ؟؟

مطمئنا ضربه محکمی میخورم و خیلی شکسته میشم خیلی شاید افسرده هم بشم :(

پس باید ب هدفهام برسم باید تلاش کنم باید :)

خدا هم مثل همیشه کمک میکنه ........

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۴

برادززاده من "زهرا" دقیقا نصف من سنشه من 22 اون 11 کلاس پنجم ابتدایی .....

بماند ک خانم دوسوم شبانه روزو جلو آینه با خودش ور میره و دماغشو بالاپایین میکنه و رنگ چشاشو آنالیز و این حرفا واسه بحث واز کردن میگه عمه جون نمیدونی مدرسه ما چ خبره میگم چ خبره ؟؟ زهرا: باید ببینی مدرسه غیرانتفاییه ولیعصر هم ک هست بچه ها هم همه خوشگلیم و پر ادعا معاون و مدیرامونم حق ندارن زیادی گیر بدن بهمون طفلی دانش آموزای مامانم الان اونا مث ما آزادی ندارن و  ... من: زهرا جان نرو حاشیه حرفتو بگو عزیزم . زهرا: ی شیطنتایی میکنیم ک نگو و نپرس تو کلاس سلفی میگیریم بچه ها با خودشون رژ میارن ولی من فوقش ادکلن دارم تو کیفم حالا خوبه من با سرویس میرم میام دوستم میگف تازگیا چن تا پسر همش سرراهشون سبز میشن البته دوستای من رو نمیدنا بهشون بین خودمون بمونه یکی از دوستامم چن روزه بدجور ناراحته انگار مث دختر دانشگاهیا شکست عشقی خورده . فقط مامانم نفهمه ها آخه ی بار با خاله ندا حرف زدم گذاش کف دست مامانم اونم دعوام کرد ...

و اما من !!!!!!!! جان ؟؟

من 11 سالم ک بود ی عروسک داشتم ی دختر زردمو با چشای آبی بود وسط سینشه اشو فشار میدادم "سیا نرمه نرمه" میخوند :)

۵ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۳

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابری سپید


برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد

نغمه ء شوق پرستو های شاد


خلوت گرم کبوتر های مست....

 "حال آدمو خوب میکنه"      

                                                                                                                                                                                    <<فریدون مشیری>>                                                                                                                                                                                      

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۰

خاطره :

بعضی از خاطرات هستن ک میخای توش غرق شی و بیرون نیای و ادامه اش بدی با خودت میگی کاش این قسمتم بهش اضافه میشد حتی اینقد تو ذهنت چیزایی بهش اضافه میکنی ک بعدنا نمیتونی قسمت اصلی و اونچه رو ک بهش اضافه شده رو تفکیک کنی ....

بعضی از خاطرات هستن ک مرورش اذیت میکنه چشای آدمو پر غصه میکنه تو ذهن آدم کلنجار ب پا میشه سرزنشا شروع میشه یا اینکه میگی کاش اصن اونروزا نبودن یا طور دیگه رقم میخوردن ....

فراموشی :

ی قسمتایی از زندگی هس ک فراموش نشدنین ی جایی تو ذهن و دلامون واسه خودشون باز کردن و رفتن توش ی قسمتاییم هس ک ی جوری فراموش و گم شدن ک چن روز وق میزاری ی چیزایی ازش یادت بیاد اما تلاشا بی فایده اند ی قسمتایی رو میخای فراموش کنی و نمیتونی ....

زندگی:

وقتی این بعضی وقتا و ی قسمتا و بعضی چیزا کنار هم جمع میشن زندگی رو تشکیل میدن :)

۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۰۵

چرا وقتی من بازدیدهامو چک میکنم کشور و شهر منو میزنه "ایران . تهران" در حالی ک محل

زندگی من با تهران چند صد کیلومتر فاصله داره ؟؟

چرا مهدیه روزی دو یا سه بار بهم زنگ میزنه ؟؟

چرا دیروز با حرف بابام جوگیر شدم و وسط مراسم همه رو سورپرایز کردم ؟؟

چرا بعضی کسا و بعضی کارا رو براحتی میتونم بزارم کنار حتی با هزینه ای مثل اذیت شدن خودم ؟؟


۱ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۲