"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۳۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

از جلسه امتحان اومدم بیرون سلام داده یکم در مورد امتحان حرف زدیم بعد میگه چرا زیاد خوابگاه نمیمونید ؟؟ من: ترجیح میدم بیشتر پیش خونوادم باشم البته فرار از آشپزی و غذای بیرون هم موثره . یهو بی ربط درمورد افرادی ک اونجا نیستن حرف میزنه فلان کسو میشناسی واسه سلام دادن بهش هم میترسم و ... من: ماه رمضان و غیبت ؟؟ آخ آخ

صداها اینقد در هم پیچیده ک تفکیکشون سخته یواش یواش داره گوش خراش میشه و من کنار پنجره نشستم و به فضای پشتش ک تا حالا توجه نکرده بودم نگاه میکنم هر از گاهی چیزی رو کاغذ مینویسم ی لحظه متوجه میشم با خودکار رو صندلی میزنه و میپرسه شما چرا ساکتی بعیده ازتون ؟؟ من: حرف و نظر خاصی ندارم . کنجکاو میگه یعنی قرار نیس شما با اکیب بیای کوه یا هرجا ک تصمیم گرفته شه ؟ من( با لبخند): نه ...

میگه عزیزم جمعه هفته بعد وقتتو خالی کن باید باهام بیای کافی شاپ .. من: اوکی دوتایی یا کس دیگه هم هس پیشنهاد میدم ویدا هم بیاد خوش میگذره . میگه نه تولده و اسم چن نفر ک نمیشناسمو میگه تا حرفش تموم شد میگم نه من نمیام .. با لب و لوچه ای ک حالا شکل خاصی ب خود گرفته میگه واقعا ک .

دارم رد میشم میشنوم ک میگه این پری شما غیرقابل پیش بینیه بعضا دختر باحالیه بعضی وقتا ضدحال و حرص درآرترین موجوده آروم رد میشم (با لبخند) لبشو گاز میگیره میگه یعنی شنید ؟

باحال بودن من در حد ی تنه والیبال بازی کردن با کساییه ک صددرصد قدرت بدنیشون از من بیشتره .. باحال بودن من در حد بازی با محمدامین و بقیه بچه ها تو مهمونیاس .. باحال بودن من در حد جوگیر شدنام اس ک فوقش دوروز چوبشو میخورم .. باحال بودن من در حد غافلگیریایی اس ک ب قول خیلیا ب عقل جن هم نمیرسه .. باحال بودن من در حد جمع کردن دستمال کاغذیای بستنی فروش طفلیه ک بعد دو هفته متوجه میشه و ب محض ورود ما اولین کارش برداشتن کاغذ دستمالی از رو میزه ..

من نمیتونم بخاطر دلخوشی خیلیا باحال باشم نمیتونم الکی خودمو باحال نشون بدم باحال بودنای من شاید مشتی و تو چش اومدنی نباشه ولی خودم دوستشون دارم..



۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۸

اعصاب هم خسته میشه ... چشم هم خسته میشه ... 

اینروزا ک دغدغه بهتر کردن پروژه امو دارم مطمئنم با گذشت ی زمان کم اونم تموم میشه و اون موقع بنظرم سهل خواهد اومد ..

+

واقعا علم بی نهایته صد سال پیش کی فکرشو میکرد با ی وسیله ای ک به سیم پریز یا ب جایی هم وصل نیس میشه صدای همو ب فاصله چندهزار کیلومتر شنید الان ابن سینا ک خودش تو زمان و عصر خودش اسطوره بوده یا ادیسون یا هر شخصی ک نو زمان خودش شگفت انگیز بوده یهو تو این زمان بیاد ب کل هنگ میکنه گیج میشه تحلیل این همه امکانات واسش مشکل میشه فقط پیشرفت ها نیس امروزه ی بچه 11 ساله هم میدونه ک هزار و یک جور مواد مخدر و هر تخریب کننده دیگه ای وجود داره ک درکش واسه انسانای متعلق ب زمان قبل قابل قبول نیس من ی زمانی ب این فک میکردم ک اگه من تو گذشته زندگی میکردم چی میشد ؟ چطور میشد ؟ ی مورد از افکارم کسی دوس داش کلیک کنه  پری در صد سال پیش زندگی میکند .. اتفاقا اصن علاقه آنچنانی ب تاریخ نداشتم و همیشه میگفتم اگه بجای پرداخت ب گذشته رو آینده متمرکز شیم خیلی اتفاقای خوب میافته ولی نوع و نحوه زندگی اجتماعی و علمی دوره های مختلف برام جذابه اینروزا ب این فک میکنم ک صد سال آینده چطور خواهد بود مطمئنا حدس زدنش  آسان نیس اونم در صورتی ک الان علم ب جای دهه ب دهه سال ب سال "روز ب روز" جلو میره چهل سال بعد تفریح های نوه هامون حرفای نسل بعد ما شاید واسمون غیرقابل درک باشه یا باید مام عقب نمونیم و قانع نباشیم ب داشته های محدود یا باید کنار بیاییم ...

واقعا 65 سالگیم چطور خواهد بود ؟؟؟

۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۷

هوا گرم شده داغه :(


من نخام عاقل شم کیو ببینم :)

بخاطر ترس از دندون درد از بچگیم خیلی ب دندونام رسیدم اصن دندون خراب و درد دندون نداشتم الان واسه دراومدن این دندونای عقل عذاب هزارتا دندون درد رو دارم میکشم دندون عقل طرف راستمو ک با جراحی کندن انداختن بیرون سمت چپم داره پدر پدر جدمو میاره جلو چشم .......

۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۴

تموم شد...

.

.

.

.

.

.

امتحانام تموم شد .

بعضی امتحانا اینطوریم :


و بعضی امتحانا:

۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۵

خدایا شکرت خیلی بزرگی بهترینی .......


"سلسله موی دوست حلقه ی دام بلاست
هر که در این حلقه نیست غافل از این ماجراست

دلبر بی وفا تو که نبودی
پر جور و جفا تو که نبودی

من از دست تو که گله دارم بسیار
تو را جور و مرا حوصله بسیار

از غم عشقت دل شیدا شکست
شیشه می در شب یلدا شکست

از بس که زدم ریگ بیابان به کف
خار مغیلان همه در پا شکست

ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم بد از روی تو دور ای صنم

زلف و به رخسار چو افشان کنی
حالات جمعی را پریشان کنی
وای و به حال دل شیدای من

من از تو دوری نتوانم دگر
کز تو صبوری نتوانم دگر" ...

دریافت

۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۳

" تو هیچ وقت قاطی اونا نبودی "

آفرین ک حداقل این ی مورد رو فهمیدی ...............

دیگه قرار نیست من هیچ وقت از دستت اذیت شم :)


۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۲

!


۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۶

       ای شب از رویای تو رنگین شده
   سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

..

۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۵

همه رو برق میگیره منو فانوس ...

باید اول ارزشیابی اساتید رو پر کنیم تا بتونیم نمره امونو ببینیم ک ثبت نمیشه و خطا میده از دیشب امور دانشجوییمون هر چقد راهنماییم کرد ک شاید بتونم حلش کنم نشد تابلوه ک مشکل از طرف آموزش هست گف فردا میگم آموزش حل کنه :(

من اصلا با این ارزشیابی اساتید مخالفم شش ترمه من نخوندم چی پرسیدن اینقد زیاده فقط الکی تیک میزنم ثبت شه تموم شه از بس زیاده آدم تا پرش کنه کمر درد میگیره ..

۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۰

ترس: اوصولا ناخودآگاه توی دل آدم خالی میشه و ی نگرانی ذهن آدمو فرامیگیره من تو جایی کوهستانی زندگی میکنم ولی بجز یک بار نشده نوک کوهی برم حتی کوه پشت خونه امون هر چه نقطه تیزتر و بلندتر کوه نزدیک تر میشم دلم میلرزه حس میکنم قراره بیافتم پایین و جان ب جان آفرین تسلیم کنم "ترس از ارتفاع" ... یک بار هم پارک آبی تبریز دلو زدم ب دریا و ارتفاع و آب رو باهم تجربه کردم هیجان خوبی بود انرژی های اضافیم تا حدودی تخلیه شد ...

بعضی وقتا ی حرفایی رو نمیزنیم یا ی رفتاری رو حذف میکنیم فقط بخاطر ترس از ناراحت کردن ...

حتی ترس از ناراحت شدن هم داریم مثلا بخاییم ب کسی زنگ بزنیم یا ی چیزی رو بخونیم یا ببینیم بخاطر اینکه شاید ناراحت شیم کنسلش میکنیم ...

دلم گرفته .. جدیدا ترس از دل گرفتگی هم پیدا کردم چون اینجور مواقع تمرکز کافی ندارم یکم زودرنج میشم و شاید واکنشم نسبت ب اطرافم یکم نرمال بودنشو از دست میده .

+ دعام کنید خیلی خیلی بخصوص واسه ی اواخر همین ماه ... امیدوارم اولین پست ماه بعدم عنوانش این باشه "ی خبر خوب"

من عاشق یک موجود فرشته مانندی ام به اسم پدر ....

احساسات و رفتار دخترانه خودمو دوس دارم دخترا لطیف ان ولی با این حال میتونن خیلی بی رحم باشن ی دختر میتونه خیلی صریح باشه ولی با حالات متفاوت و با شرایط متفاوت .......

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۰