"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۲۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

مهندسی کنترل (اوگاتا)

یکم انتظارم فراتر از این بود :)

۱۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۱:۳۳

اگر قرار بر یک انتخاب از نوع بایددار باشه٬ کدام ؟؟

اونکه دوستت داره

یا 

اونکه دوستش داری

؟؟

گزینه هیچ کدام موجود نیست٬ ترکیب هر دو هم موجود نیست :)

+ یک پست بی دلیل, شاید بخاطر کنجکاوی *


** پاییز زمستانی بالاخره زهرش رو ریخت .. سرماخوردنم گواهی است بر این عناد ..

۱۷ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۰

ابوالفضل: خانم تو رو خدا ازم بپرسید ٫ بزرگ شدم چ کاره میشم ؟؟

آبجی: خب بگو عزیزم ..

ابوالفضل: خانم اجازه . طبل زن مسجدمون !

من: عجب بچه تاثیرپذیری :)

۸ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۴

ترم آخری رسما مسخره دانشگاه دراومده . شنبه 5 واحد کنتاکت . سه شنبه 6 واحد کنتاکت . همشونم میگن حضور غیاب نمیکنیم , در حالی ک زیر چشی زیر نظر دارن کی کلاس میاد , منم ک ماشالا فقط خواجه حافظ نمیشناسه . مث بچه های پیش دبستانی از صبح تا 12 کلاس دارم . نت خوابگاه مزخرفه .. وایی چقد نق و نوق و ناله :|

ظهر بوفه رو گذاشتیم سرمون , رو ی میز چهار نفره بصورت امپی تری 10 نفری نشسته بودیم و باجی سوز چوخ , وقت یوخ (آبجی حرف زیاد , وقت کم) :))

حالا ک افتادم رو دور حرف زدن اینم تعریف کنم :

شنبه بعد از بیمارستان اومدم یونی , دیر بود با تاخیر داشتم میرفتم کلاس اونم طبقه چهار , اون بچه پررو رو دیدم . اد همون لحظه سه تا پسر رو ب من گفتن : سلام استاد کلاس تشکیل میشه ؟؟ .. فک کردم زیر سر بچه پرروه .. گفتم: نخیر برید خونه هاتون . خودمم رفتم کلاس , یهو دیدم دوتاشون با کله وارد کلاس شدن و رو ب من: استااااد ..... بچه ها ترکیده بودن از خنده . استادمون پوکرفیس بود ..

ی بار من کنفرانس داشتم تیپ استادی زده بودم و جلو قشنگ کلاسو دستم گرفته بودم . این بچه پررو هم ک از قضا تو کلاس ترم قبلش همکلاسم بود , جلو کلاس هی استاد اجازه و از این اداها در میاورد ک بماند منم ی حالی گرفتم ازش و شدید ضایع شد . اینبار نگو این بچه ها ترم یک ان دنبال استاد همراهی ک خانمه میگردن اونم وقتی منو دیده گفته اونهاش استادتون اومد :)

۹ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۳

وقتایی ک میدونم ب حد کافی ذهنم مشغوله و جای خالیش کمه , وقتایی ک مطمئنم سهیم شدن تو راز کسی جز اعصاب خوردی هیچ دردی رو دوا نمیکنه , وقتایی ک میدونم ب عالم و آدم حتی خودش مشکوکه . چرا باید شنونده اش باشم ؟؟

_ دلم داره میترکه , بزار از اول همه چی رو برات تعریف کنم ..

+ نه .. رازی ک دونفره اس رو بدون اطلاع نفر دوم ب کس دیگه ای انتقال بدی ک اسمش راز نیس ..

_ بعدا میفهمه خب ..

+ من خودم راحت نیستم . لطفا نگو ..

همیشه اینطوری نیس , بعضی وقتا باید شنید , همدردی کرد , همراهی کرد .

*یکی دیگه بهم میگه : بی احساس شدی -----> خیلی بی انصافه خیلی ..

۱۰ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۰

اولای مهر بود . فک کنم 14 تا کلاس بود و شاید 20 تا بیشتر معلم . هر کدومم ی سازی میزدن ک فلان روزم خالی باشه , نمیدونم دو تا مدرسه میرم کنتاکت نداشته باشه و .... اینجا بود ک گفت: کار کار پری هستش ؟؟ 

+ چرا ؟؟  

- درست کردن برنامه ای اینچنین سخت , ذهنی مخدوش , قاطی , پیچیده و اعجوبه میخاد ..  

زیاد تعریف نبودا !!!


* امروز سر هم زدن آش نذری مث مامان بزرگا همه رو دعا کردم :)

** راستی موقعیتش پیش نیومده بود بگم . حتما مامان بزرگ خوبی برا نوه هام میشم حتما ....

۸ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۲

خیلی حس و حال خوبی داره , وقتی کسی ک در حقت بد بود رو در حالتی میبینی ک , پشیمانی و ناراحتی تو چشاش مشخصه . شاید نتونی از ته دل بهش سلام بگی ولی همون لبخندی ک بویی از کینه نداره براش کافیه . اینکه اینقدی عاقل شدی ک فکر تلافی و تنفر رو تو وجودت راه ندی هم برا خودت کافیه ..

خوشحالم , نه بخاطر ب کرسی نشاندن حرف و اثبات کردن خود نه . خوشحالم بخاطر خودم . خوشحالم چون میتونم آرامش داشته باشم ... خوشحالم ک امروز ی حس خوب رضایت دارم . 

" روز عاشورا روز خوبیه برا فکر کردن "

۱۴ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۵

- خیلی خوشگلی

+ اوهوم آره. مرسی ..


"خب اگه حرفی ک زدی رو قبول داری چرا بعد شنیدن حرف طرف مقابل , الفاظی چون: خودشیفته.. بچه پررو.. بروبابا .. ایییش.. واقعا که . رو ب کار میبری عزیزجان" ؟؟ :)

..متن پست رو جدی نگیرید , حاشیه است . ولی اصل موضوع مهمه..


*تصویر آشنا*

۱۳ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۸
اهل شعر نیستم. بیشتر نثر میخونم تا شعر. امروز دلم هوای شهریار کرد , با اینکه اگر کمی حوصله ب خرج میدادم حداقل یک کتاب از شهریار پیدا میکردم. ولی تنبل بودن, خوندن تو فضای مجازی رو پیشنهاد داد ...
"پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری
پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان
من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری
یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید
آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری
با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس
کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری
کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود
پیــــر را گــــو شــهریار از شبروان است ای پری"
موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۵

دیدین ی وقتایی, کلی حرف و ایده تو ذهن جمع شده. ولی نمیشه بیان کرد. یا شایدم نمیتونیم بیان کنیم. یا نمیخاییم بیان کنیم. یا نحوه بیانش سخته. یا هم میتونیم هم میخاییم هم راحته ولی نمیشه , حتی بی دلیل نمیشه ... "دقیقا من تو این حالتم"

احساس سطحی بودن دارم . چ تو حرف چ تو نوشتن چ تو رفتار .. نمیدونم شاید بقول دوستم مبهم تر شدم و فقط برعکس فک میکنم .

کسی راهی برای خلاصی از گیج بودن داره ؟؟

+ قهوه داغ چشمان زاغ .. نگاه براق آتش اجاق .. و سردی ییلاق  "یاد چرند گویی بخیر" :))

۱۰ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۱:۳۰