"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

بنظرم بهتره به زندگی، خودخواهانه نگاه کنیم...

زندگی اینقدر سریع میگذره که یه جاهایی فکر میکنی واقعا ارزش زیادی سخت گرفتن نداره.

واقعیت اینه که به طولانی بودن و کُند بودنش هم که فکر میکنی، میبینی باید زندگی کرد این لحظاتِ تموم نشدنی رو، اینقدر طولانیه که همیشه پی راهی برای فرار از کسالت بار بودنشیم.

یه چیزی که درعین زود گذشتن، دیر سپری میشه.

۱۱ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۶

دستگاه نوارقلب پارازیت میداد و بیسیمش وصل نمیشد، به مسئول خدمات گفتم یه نفر بفرست روش تست کنم، یه آقاهه اومد نتیجه هم درست داد. تو اتاق تزریقات بودم، یه زنه اومد پرسید این آقا قلبش بیماره؟؟ نمیدونستم چه جوابی بدم، با خودم گفتم هم دهاتی چیزی درمیان حالا خیلی ببخشیدا خر بیار و باقالی بار کن، میره جار میزنه طرف داره میمیره. گفتم: نه حاج خانم تست میزدم ببینم دستگاه درست کار میکنه یا نه. دیدم داره دکمه های لباسشو یکی یکی میکنه آماده میشه بره رو تخت، میگم: حاج خانم خیر باشه برا آمپول پیرهنتو درمیاری؟؟ میگه: نمیمیری که به قلب منم نگاه کن :))

۱۵ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۵

اینکه بعد از حرفی مجبور شم بگم:

شوخی کردم

حس بدی داره

انگاری که نمیفهمنت، انگاری که مخاطبت از جنس تو نیست.

۲۷ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۳۵

میگه: هرکی اینجا مینویسه، یه خلاء بزرگ داره، بگرد خلا خودت رو پیدا کن.


خداروشکر بچگیام مدرسه بود.

خداروشکر بزرگتر شدم دانشگاه بود.

خداروشکر الان اداره هست.


میشه الان دعا کنید.



+ هنوز مانتو اداره تنمه :||

۲۷ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۲۰

بحث درمورد افکارم بود، شاید هم بحث نبود فکر بود.

گفت: افکارم شبیه نسل قبله شایدم قبلتر 

میگه: نه نه الکی جو نده، افکار نرمال و اقتضای زمانه 

گفت: شبیه افکار نسل بعد و بازهم شاید بعدتر 

میگه: افکار مبهم، ناقص، مغرور!!!

بحث فقط درمورد افکارم بود.

+ خیلی حرفا، خیلی بحث ها، خیلی حرف دلا، خیلی خواست ها، خیلی فکرها و خیلی خیلی خیلی .... هستند که توضیح ندادنی اند، در حالی که شاید حجمی اندازه یک دفتر مشق شصت برگ در مغز اشغال میکنند.

۱۴ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۸

بنظرم: 

آرزو داشتن یه جور خوشبختیه.

و اینکه 

آرزو فقط برا خوبیها معنا داره.

و اینکه 

آرزو و رویا دوتا قضیه خیلی متفاوتن.

و اینکه 

سرمشق رسیدن به آرزو "باید" هست.

و اینکه 

هر بایدی یه درصد خاص داره که تلاش درش بی معنیه.

و اینکه 

بیایید آرزو بسازیم، از آرزوها بگیم، از رسیدن ها، از غایت بی نهایت و از 

..........

۱۵ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۲

حس میکنم امسال دیدارهای وبلاگی رونق گرفته، هر بار تعریف و توصیف روزی که با دیدار وبلاگی شب میشود رو میخونم، لبخند میزنم و زیر لب زمزمه میکنم: دیدار وبلاگی میرفتیم وقتی دیدار وبلاگی مد نبود. هیچ وقت نتونستم حس خوووب لحظاتی که کنار دوستایی که وبلاگ مسبب آشنایی هامون هست رو توصیف کنم، بقول نرگس: حس خوبش بمونه برا خود خودمون. راستش من یه واقعیت رو درمورد خودم کشف کردم اینکه کلمات و جملات نمیتوانند حس های من رو بیان کنند، از بیان گله دارم که چرا پست هایم رو با حرکات دست و نگاه هایم منتشر نمیکند. آدمهای وبلاگی، دوستی های وبلاگی اصلا هم عجیب و غریب نیستن، دیروز وقتی فرفره به دست جلوی نمایشگاه قدم میزدم و به حس دختری که فرفره ها رو با ذوق میفروخت فکر میکردم، از دور پسری که زردی کاپشنش بیشتر به چشم میخورد رو دیدم، یک آن ذهنم پنج شش سالی اسلوموشین طور عقب گرد زد، روزهایی رو یافت که دوستی های پشت مانیتور رو فقط متعلق به پشت مانیتور میدانست، در حالی که اینبار با کله از همون فاصله سلام کردیم، تا این حد آشنا. وقتی من رو با اسم فامیل صدا زد خنده ام گرفت، خانم ... من هم یکباری تلاش کردم با اسم فامیل صداشون کنم ولی تهش زبانم به گفتن "آقا رامین" راحتتر چرخید. ما زندگی وبلاگی نداریم بلکه وبلاگ گوشه ای از زندگیمان هست. عمرِ بُهت و عجیب بودن دوستی ها و آدمهای وبلاگی فقط و فقط تا دیدار اول است و بس.

۲۳ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۰

"

حرف میزنم، نق میزنم، حرص میخورم، بلند بلند حرف میزنم .....

یهو میبینم دستش رو گذاشته زیر چونه اش داره نگام میکنه.

چشماش غم داره.

گونه اش رو بوس میکنم و دستش رو وسط دوتا دستام نگه میدارم.

میگم: ببخش ناراحتت کردم؟؟

لبخند مصنوعی رو لبش میاره و میگه: نه، من برم یکم بخوابم.

"

+ اینجور پست ها رو پیش نویس میکنم وقتی حالم بهتر شد پست کنم. الان خوب خوبم. :)

۱۶ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۲

شاید هفت هشت سالم بود که "شازده کوچولو" رو از کتابخانه پدر برداشتم و ورق زدم، کتاب کناری اش "بوف کور" صادق هدایت بود. اسم نویسنده اش رو که خوندم ذوق کردم، "آنتوان دوسنت اگزو پَری" پَری پَری. بعدها فهمیدم پِری درستتره. برداشتم و فقط ورق زدم، هیچ وقت از پدر نپرسیدم آیا شازده کوچولو رو برای خودش خریده بود؟؟ اصلا شازده کوچولو رو خوانده؟؟ راستی من و خواهرم از بچگی بابامون رو "پدر" صدا میزدیم، پدر بوسم کن، پدر ما رو ببر شهربازی، پدر بذار بشینم بغلت ماشین سواری کنیم. اول راهنمایی بودم که همکلاسیم عاطفه سر همین پدر گفتن هام هرلحظه مسخره ام میکرد، همیشه میگفت: به مامانت هم بگو مادر، اونجوری حس میکنم شبکه یک فیلم تاریخی پخش میکنه. کم کم عادت کردم به جای پدر بگم بابا. اه هیچ وقت حرفام انسجام نداره عادت کردم به گریز زدن، ترم شش بودیم از جلسه امتحان انفورماتیک دراومدیم من درمورد توانبخشی میگفتم و پریسا و سهند گیج گیج نگاهم میکردن، نمیدونستن چطوری حرفامو به روز و بحث ربط بدن اصلا بگذریم، کجا بودم آهان شازده کوچولو، اون موقع برداشتم و ورق زدم ولی نخوندمش انگار از کیسه خلیفه میبخشیدم یادم نیست به حسین یا فاطمه کادوش دادم. دیروز داداش دم در منتظر بود تا من کارم تموم شه باهم بریم خونه، دوتا خانم چاق و قد بلند، چاق و قد بلند معمولی نه ها از اون هیکلی ها دوتا کیفِ پُر از کتاب رو دوششون وارد اتاق شدن، کتاباشونو ورق زدیم دوتا خریدم یه شازده کوچولو و یه کتاب دیگه که فکر نکنم هیچ وقت بخونمش، همکارم میگه والا من دلم سوخت خریدم تو چطور؟؟ منم گفتم از هیکلش ترسیدم. نمیدونم چرا دستش رو به حالت خاک تو سرت نکنن بهم نشان داد. راستش اینروزها عجیب احساس عقب ماندگی میکنم، دوهفته یکبار به زور تلویزیون نگاه میکنم آن هم فوق فوقش چهل و پنج دقیقه، فقط کتاب درسی و تخصصی میخونم، مامانم میگه: اینروزا تو یه تنه سرانه مطالعه کشور رو چند ده درصد افزایش دادی، زندگی رو که نگم بدجور یکنواخت شده. چند صفحه از شازده کوچولو رو هم برا خودم خوندم و هم برا محمدامین توضیح میدادم نوشته: "بزرگ ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر در بیاورند. برای بچه ها هم خسته کننده است که دائم هر چیزی را به آن ها توضیح دهند." محمدامین میگه: پری قول بده تو حتی اگه مامان هم شدی بزرگ نشی. میگه: به آنیسا و مارال(دوستاش) گفتم بسوزید من با عمه ام دوستم، دوست قد بلندمه ولی شماها دوست قد بلند که بچه باشه ندارین. هروقت بهم میگن "پری" یعنی اون لحظه دوستترم دارن.

۱۷ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۱

هزارویک بار این شعارم رو تکرار کردم "من خوشبینم ولی خوش خیال نه". خودمم قبول دارم هفتاد درصدش شعاره، میشه باهاش امید خرید، میشه باهاش سر گول مالید، میشه باهاش زندگی رو آسون گرفت. پارسال این موقع ها برا اومدن بهار ذوق خاصی نداشتم، یعنی از عالم و آدم شاکی بودم، ولی از وقتی فهمیدم نباید بیشتر از ظرفیتم غصه بخورم، سعی میکردم حداقل تظاهر به قوی بودن بکنم.

"سازت رو با بهارت کوک کن" همین جمله باعث شد کمی به اطرافم نگاه کنم، یک سال از زندگیم رو مرور کنم و حرفایی که رو دلم مونده رو بیان کنم. الان وقتی به یک سال پیش نگاه میکنم از اینکه تونستم ارده ام رو قوی کنم و تحولی مثبت در خودم ایجاد کنم حس میکنم میتونم به آینده های دور امیدوارتر شم. بخوام و بتونم، بخوام و تلاش کنم و بتونم. 



۱۱ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۰