"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۱۷ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

نقاشی نسیه آرش از چهره ام، تموم هم نکرد با خودم ببرم، نشونم هم نداد.
۱۵ نظر موافقين ۱۴ مخالفين ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۵

صبح بهشون گفتم نمیتونم مسئولیت قبول کنم ...

بچه فقط صبحانه خورده بود، یکم باهاش بازی کردم واقعا توان کنترل کردنش رو نداشتم، بیسکوییت دادم بخوره بجای خوردن خورد کرد ریخت رو فرش، اسباب بازی ریختم جلوش بازی کنه یه ربع نکشید دلش رو زد، کلافه شده بودم سرمو تو دستم جمع کردم و چند ثانیه چشمام رو بستم وقتی بازشون کردم دیدم نیست، سربرگردوندم روی میز نهار خوری دیدمش، بغلش کردم گذاشتمش زمین اینقد با دندونای تیزش گاز گرفت رو دست و صورت و پام جای سالم نموند، تا یه ثانیه ازش غافل میشدم هرچی تو کمد و کابینت ها بود میاورد پایین، سخت ترین لحظه کار خرابیش بود، نه میتونستم بشورمش و مای بی بی جدید براش بزنم نه تحملش کنم، زنگ زدم باباش گریه کردم، الان از یه طرف عذاب وجدان سوختن بچه رو دارم از یه طرف گشنه بودنش رو خب چه کنم میدونن که از غذا دادن به بچه ها میترسم بلد نیستم از یه طرف حالم بهم میخوره .....

یادمه یه بار داشتیم درمورد شرایط ازدواج حرف میزدیم نوبت به من رسید گفتم: اصلی ترین معیارم اینه که مامان طرف هم با ما زندگی کنه :)


این پست شنبه 19 فروردین 96 پیش نویس شده بود. الان تحت تاثیر این پست نیلی منتشر میشه :)

+ موج دوم سفرم از سحرگاه 26ام یعنی فردا آغاز میشه.

۲۴ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۲۰

هلمایی که چند وقت هست میشناسید دست به یه کار جدید زده "طنزنویسی", فک کنم به دید اکثریت این نوع نوشتن به من نمیاد. خب راستش از روز ازلِ وبلاگ نویسی هم دغدغه نویسندگی نداشتم و یه چیزی بگم نزنید منو الان هم زیاد دغدغه اش رو ندارم ولی بعضی پست ها امیدوارم کرد مثلا اینجا که بخاطر چیدن چند تا کلمه ای که در لحظه شبیه حس ام بودن از جانب شما تشویق شدم و اینجا که میرزا گفتن: چه خوبه میزارم کانال "قلم دل". و هرازگاهی بعضی از پست ها رو با نگاه نویسندگی و سبک های مختلف امتحان میکنم آن هم برای دل خودم نه برای ادعا.

از اونجایی که بصورت خودخواهانه دوست دارم هر چیز مربوط به من رو دوستانم بخونن پس خواهش میکنم در وبلاگ سناتور تد پست های مربوط به نمک شو گروه دو رو بخونید. یکی از متن ها متعلق به منه و تجربه اول طنز نویسیم.

آدرس وبلاگ: کلیک کنید.

۱۳ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۵

جدیدا فضای وبلاگ، همین جایی که خط خطی های من رو میخونید یه کوچولو دل زده شده و احتمالا حضورم و کندوکاوم لابه لای پست هاتون دل زده تر، باید بگم چون وبلاگ و آدماش برام مهم ان و دوست دارم حفظش کنم پس مدیریت زمانی میکنم که ثباتم در اینجا خدشه دار نشود. 

چند وقت پیش استاد جانمان برای تجدید دیدار دعوت ام کرد و من طی یه حرکت طوفانی بی خبر و غافگیرانه چهارشنبه رفتم دفتر کارش، بزنم به تخته جوون تر شدن، سمت جدید گویا ساخته بهشون. با یه لحن انتقامی گفتن: خبر داری دکتر "ت" دیگه مدیرگروه نیستن؟؟ یه چند ساعت درس براش نوشتم.....

پریسا چند روزی اومده تبریز مهمونی، دو روز عصر کلا باهم بودیم، آخ که من این دختر رو خیلی دوست دارم.

مهدیه باهام قهر کرده، حق هم داره. میگه: چه مرگته هرجا بگی با ماشین میام دنبالت ولی واقعا وقت نکردم. از یه طرف هم یادم رفت به بابام بگم براش حافظ باز کنه و بعد با معنی براش بخونه.

صدام بعد از چند ماه داره خوب میشه، تقریبا برگشته به حالت اولیه. هووورا

پست های "پیشنهاد" یادم نرفته ادامه داره، فقط یه کوچولو سرم شلوغه حتما مینویسم.

سه تا وسیله بهداشتی همیشه تو کیف ام دارم: 1. ناخن گیر: اکثر مواقع ناخن هام بلند ان.  2. مسواک: تقریبا ازش استفاده نمیشه فقط محض احتیاط. 3. کرم مرطوب کننده دست: نباشه تا مرز گریه پیش میرم.

هوا خوبه تقریبا.

خوابم نمیبره.

الان مثلا پست نوشتم، بیشتر شبیه گزارش کار به ماماناست. :)


۱۲ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۳:۲۰

اگر پست "زن دوم" به انتخاب میرزا رو خوندید توصیه میکنم این پست رو هم لطفا بخونید.

۱۲ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۱:۱۵

ولی ارزش نداره بخاطرش، مامان بابات رو وادار به طلاق کنی.

(کلی میگم.)

۲۴ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۲

زهرامون تیزهوشان قبول نشد, گفتم: فدای سرت. خیلی جمله ی دلنشینی بود برای زهرا آن هم بعد از یه هفته تحمل کردن نگاه های سنگین مادرش و مقایسه بی رحمانه زهرا با دانش آموزهای کلاس خودش و تاکید به اینکه مدرسه ات بهترین بوده, هزارتا تقویتی داشتی, تفریح و لذت هات فراهم بوده. خب قرار نبود که همه قبول بشوند بنظرم درک این جمله سخت نیست. یکی از نارضایتی های گذشته من حساسیت های بیخودی بوده که خیلی به روحیه ام لطمه زد و روند نرمالم رو تحت تاثیر قرار داد. 

توضیح: زهرا برادرزاده امه, 11 سال و 5 روز از من کوچکتره. قدش کم کم داره به من میرسه از من هیکلی تره :)


+ من بعد همه کامنت ها بدون تایید نمایش داده میشوند, البته بی جواب نمیمونن هیچ وقت :)

۲۸ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۰

آمار دقیقی از اینکه چند درصد از آدما وبلاگ مینویسن ندارم، فقط حس میکنم ماها(وبلاگ نویس ها) نکته سنج تر از بقیه آدماییم یا نه نه بهتره بگم به چیزهایی توجه میکنیم که برای بقیه زیاد جالب و مهم نیست و شاید هم بیان کردنش براشون خنده داره.

۲۸ نظر موافقين ۲۱ مخالفين ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۵

امروز یعنی شش ماه بعد از فارغ التحصیل شدن سه ساعت سر کلاس نشسته بودم، همکلاسی هام اکثرا دانشجو هستن و از من کوچکتر، بالطبع من اطلاعاتم نسبت بهشون بیشتره، آخر کلاس یه پسر علیرضا نامی هی ازم مشاوره میخواست، بعد مثلا خواست بزرگونه حرف بزنه میگه: من خیلی کنجکاوم راز موفقیت شخصیت هایی مثل شما رو بدزدم. یعنی باور کنید به زور جلو خنده امو گرفتم آخه بچه جون چی میگی تو من در به در دنبال روزنه ای برا موفقیت ام. از اونجایی که پورشه ام دست دوستم بود و راننده امون مرخصی بود (الکی مثلا مام آره) با بی آر تی تردد میکردم (چشه مگه خیلی هم خوبه) از جلو دانشگاه رد شدنی چشمم به خونواده هایی افتاد که منتظر بودن بچه شون با نیش باز و امید به تک رقمی آوردن از سرجلسه بیاد بیرون، یادم افتاد که من موقع کنکور یه ایل با خودم نبردم جلو محل آزمون به ترافیک شهر هم اضافه نکردم. 

ایشالا همه امون موفق باشیم چه کنکوری چه غیر کنکوری، همه بتونیم به هدفامون برسیم و خوشبخت شیم. :)

۱۷ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۵

"کنکور همه زندگی نیست." ولی مهمه خیلی هم مهمه.

برای دوستان بیانی که کنکور دارند آرزوی موفقیت میکنم .

۱۱ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۱ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۰