"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

بیگانه. آلبرکامو. "پس گفتار":

مدت ها پیش بیگانه را در یک جمله خلاصه کردم که میدانم بسیار پارادوکسی بود: "در جامعه ی ما، هر کسی که در مراسم تدفین مادرش گریه نکند میتواند محکوم به مرگ شود." 

قسمت محاکمه مورسو، نقش اول داستان بقدری لج درآر و جذاب نوشته شده که بعد از خواندن اظهارات هر یک از شهود از کوره در میرفتم و تحت تاثیر آن قلم به دست میگرفتم تا پستی بنویسم، روی تکه کاغذی نوشتم: آلبرکامو در بیگانه راوی حقایق است، حقیقت الزاما به معنای بدیهی بودن نیست، بعضی از حقیقت ها پیچیده اند مثل کلافی سردرگم، هر کس حقیقت را اندازه درکش از آن بیان میکند. درک کردن یک اندیشه درونی است که احساس، زمان، مکان و ده ها عامل دیگر در به اثبات رسیدنش تاثیر مستقیم و غیر مستقیم دارند ... دربان با صراحت تمام میگوید: مورسو کنار جسد مادرش سیگار کشید، شیرقهوه خورد. وقتی وکیل مدافع میگوید: تو هم هم پای مورسو سیگار کشیدی و دربان جواب میدهد نخواستم تعارف آقا را رد کنم و مورسو حرفش را تایید میکند، دربان دست پاچه میگوید: من برایش شیرقهوه بردم. میبینید صراحت کلام اول در اینجا محو میشود، انگار که نسبت به تایید حرفش از جانب مورسو احساس دِین میکند.

آلبرکامو در پس گفتار کتاب ادامه میدهد: او (مورسو) با جامعه ای که در آن زندگی میکند بیگانه است. 

هیچ کس حتی خود آلبرکامو هم فکر نکرد شاید مشکل اینجاست که بقیه با دنیای مورسو بیگانه اند.

بنظر من میشود اینگونه بیان کرد که: آدم ها عادت کردن همدیگر را با دنیای خودشان بسنجند، هیچ کس رغبتی به شناختن دنیای دیگری ندارد و همین آرام آرام دنیایی با آدم های بیگانه میسازد. ما عادت کردیم دنیای خودمان را حجت بدانیم و شناخت را خلاصه شده در دنیای خودمان.

۲۰ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۸
خیلی زود دوست شدیم، پنج ماهه با همیم و دو ماهه دوستیم، بهش گفتم: دوستی تعهد میخواد، هر لحظه که به همدیگه نزدیک تر میشدیم یادآوری میکردم که دوستی ارزشمنده، هر بار محبتمون بیشتر میشد یادآوری میکردم که دوستی معنای ابدی داره، خواست باهام درددل کنه یادآوری کردم که دوستی مسئولیت بزرگیه، تا اینکه آخر سر بهش گفتم: دوستی یعنی واقعا دوست باشیم واقعا واقعا[همینقدر خیابانی طور]، سه ماه پیش قرار گذاشتیم با هم برا ارشد بخونیم، الان انگیزه امون از امتحان ارشد برا امسال شده یه هفته مرخصی دوتایی توی تیرماه که ببرم تبریز بگردونمش.
"شادی" رو میگم، یک سال و بیست و شش روز ازم بزرگتره، قراره فردا برا هم گُل هدیه بدیم. 
۲۶ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۹

یه لحظه هایی از زندگی هست که از مواجه شدن باهاش واهمه داریم، هی میخواییم فرار کنیم، هی میخواییم نباشیم، هی میخواییم نبینیم و باز هی فرار میکنیم. وقتی بمونیم و بتونیم و ریلکس باشیم، ته دلمون آروم باشه و خووب بخندیم کیف داره خیلی کیف داره.

۱۷ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۴۳

-----> دلیل خاص (علت) ----> آغاز دوست داشتن (تمرین برا دوست داشتن)

-----> فوکوس روی جمله: باید دوست بدارم چون ...

--> دوست داشتن

-----> حذف و از بین رفتن دلیل

--> دوست داشتن *

::

عادت کردن به مهربونی.

* حتی میتونه با تنفر جابه جا شه. :|

۱۵ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۱

اینکه آدما خیلی خیلی مستبدانه و منفعت طلبانه، بخاطر خودشون دوستت داشته باشن یه عالمه غم داره.


۳۴ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۰۲



+ امروز یه یهویی خیلی واقعی و یهویی!
:: آروم نوشت: یکم دلم گرفت.

۲۳ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۱

از شب حالت خوب نباشه، صبح یه ساعت با دوتا پزشک گپ و گفت داشته باشی، ظهر باز با یه پزشک ملاقات کنی و الان با یه پزشک چت کنی.

هی هم از درد به خودت بپیچی و یادت بره با یه پزشک مشاوره کنی!

ما یه استاد مقدمه داشتیم، تاکید میکرد "بیمار و مریض" با هم فرق دارن، بنظرم این حالت تو گروه "مریض" بودن دسته بندی میشه.

:)

۱۹ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۱

آخرین بار سوم راهنمایی بودم که دیدمش، صداش همون بود، همون صدای گرم یازده سال پیش.!

حالا هی همه میگن با اون چی چی شکنا وصلی :))

۱۵ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۹

به این نتیجه رسیدم که:

هر چقدر هم شروع کننده خوبی نباشم، ادامه دهنده و خاتمه دهنده خوبی ام.

۱۰ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۹

بابام همیشه میگه: هر بار که یکی از بچه هام ازدواج میکنه، ده سال جوونتر میشم.

منم جدیدا هربار تو طول روز کار عملی زیادی انجام میدم درونم یه انرژی خیلی خیلی دلچسب با حجم زیاد شروع میکنه به جوشیدن، امروز که به خونه رسیدم با چشم های نیمه باز نهار خوردم و فقط یادمه خودمو رسوندم به اتاق.

بابام میگه: لابد نوارقلب و فشارسنج و اتوکلاو و ... بچه هاتن :)) 

بی ربط نوشت: دارم برا روزهایی که قراره بشه آینده ام برنامه ریزی میکنم. پنجشنبه نرگس گفت: فقط چاره اش اینه که بخاطر خودمون بجنگیم.!

۱۱ نظر موافقين ۱۴ مخالفين ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۴