"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

تو اتاقش نیست، صدای آهنگ میاد از بیرون، میرم حیاط، صداش میکنم، میترسه، شبه، الانه. جدیدا دوستترم داره، نه بهتره بگم جدیدا راحتر دوستتر داشتنم رو نشون میده. همین چند دقیقه پیش مجبوری بهم یه لیوان چای داد، میگم: آخه لیوان خیلی بزرگه، میخنده میگه: تو که آدم کوچکی نیستی. نم نم بارون میباره، از تو حیاط بوی خاک میاد، سایه ام خیلی واضح رو کاشیا میافته، هوا هوای نفس کشیدنه تا ته ریه، فرستادن اکسیژن لای تک تک مویرگ ها. موهامو تو هوا پرواز میدم، باد ملایمه، آروم میزنه به موهام، آروم و موج وار غلشون میده. الان در جواب یکی که پرسید با خواهرت راحتی گفتم: بیشتر اون باهام راحته. 

اینجا تصورم میکردم باد به موهام بخوره چه شکلی میشم چه حسی دارم

و اینجا باد به موهام خورد و رها شدم حتی از فکر کردن به فکر یک ثانیه قبل

 


دریافت
مدت زمان: 54 ثانیه

"شاید خیلی بی معنی باشه، شاید جز سیاهی هیچی نبینید ولی برا من شاهکاره" 

۱۲ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۰

محمدامین میگه: من میدونم شغل خدا چیه؟!

میگم: چیه؟!

میگه: تعمیرکاره، با آچار پیچ گوشتی پیچ بارون رو باز میکنه، بعضی وقتها دکمه رعد و برق رو روشن میکنه، بعضی وقتها همه اشون خراب میشن هم بارون میاد هم رعد و برق خدا میره درست کنه برف میباره.

میگم: محل کارش کجاست؟!

میگه: همه جا شعبه داره.

میگم: فسقلی تو شعبه رو از کجا یادگرفتی؟!

میگم: خب حالا خدا چطوری ما رو آفریده؟! چطوری حواسش بهمون هست؟!

میگه: صبر کن فکر کنم وقتی فهمیدم بهت میگم الان نمیدونم.

:: محمدامین چهارسال و هفت ماهشه

۲۵ نظر موافقين ۱۷ مخالفين ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۴

پشت لبش تب خال زده، هر یه ربع یه بار آینه به دست میگیره و قیافه اش رو کج و معوج میکنه. فکر میکنه، شروع میکنه به حس کردنِ فکراش. ادغام شدن فکر و حس قلقلکش میده، دلش میخاره، مور مور هم میشه. وسط یه بحث مهم کلمه به کلمه جمله هایی که میتونه رهاش کنه جلوی چشماش شروع میکنن به پای کوبی، برا اینکه موقعیت یادداشت کردنشون رو نداره به بحث های روتین و تشریفاتی فحش میده. شوخی میکنه، شوخی های لوس، با شوخیاش میخنده، بلند میخنده، میخندونه. فاصله زیر و رو شدن حالش سرعتی در حد چند دهم ثانیه داره، این دهم ثانیه ها هم صرف ریفرش کردن مغز و هماهنگیش با عواطف میشه. اینروزها شدید دلتنگه، دلتنگ روزهای پیش رو، دلتنگ اتفاقاتی که به ظاهر هیچ ربطی به او نداره و گویا نخواهد داشت. بریده بریده مینویسه، انگار که منتظره یکی بپره وسط این بریده ها و بسطش بده. با همه این ها حال او خوب خوب است شما باور کنید. :)



۱۰ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۵

یکی از دوستام عاشق یه آقایی شده بود که ده دوازده سالی از خودش بزرگتر بود، رفتار دختر، دستپاچگی هاش، گیج بازی هاش حین دیدنِ پسر و چشم هاش امان از چشماش که همه چیز رو لو میداد. رازدلِ دختر برملا بود، قرار بود از مرد رویاهاش جواب رد بشنود، روزهای عید بود پسر دل را به دریا زده بود تا دختر را با واقعیتِ دوست نداشتن روبه رو کند. این پهلو و آن پهلو میشد، دست هایش را در هم گره میزد و باز میکرد، آنقدر تکرار کرد که کلافه شدم، دست هایش عرق کرده بودند و سرخ شده بودند، رو به من گفت: پری دخترم یه لیوان آب میدی به من؟! قبل از اینکه من بگویم باشه، دوستم با لبخندی روی لبش و استرسی که از صدای لرزانش مشخص بود گفت: دخترم؟! یعنی شما بابای پری هستی؟! جواب داد: هم تو و هم پری برای من مثل دخترم میمونید. تبدیل حرارت عشق به عرق سرد را به چشم میدیدم، کاش زودتر از پیشمان میرفت تا دوستم رو بغل کنم و یکی رو بازوش بزنم و بگم: بیخیال. ولی نرفت فضا سنگین شده بود، آب رو دادم دستش و گفتم: خب خب و اما بحث شیرین عیدی دخترتون.

یکی نیست بگه شما غیرمستقیم به هم حرف میفهمونید چرا این وسط با احساسات من بازی میکنید هان؟! عیدی هم نداد. :|

۲۳ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۷
یادم نمیاد چند سالم بود، فقط میدونم خیلی بچه بودم. با اینکه از ارتفاع میترسیدم ولی نشسته بودم روی پشت بام و ماشین هایی که توی خیابون تردد میکردن رو میپاییدم، منتظر بابام بودم راستش منتظر بابام نبودم منتظر ماشین جدید بابام بودم، خیابون مثل الان شلوغ نبود. رفتم پایین به مامانم گفتم: پس بابا کی میاد؟! الان به جواب کلیشه ای مامانم که فکر میکنم دلم میخواد سرمو بکوبم دیوار، گفت: ده تا بسته صدتایی بشمری اومده. اون زمان ها تلفن همراه نبود، یاد گرفته بودیم منتظر بمونیم. برگشتم پشت بام، صحنه ای که خدا رو با این دیالوگ التماس میکردم: خدایا این یکی دیگه بابام باشه، مثل یه فیلم ضبط شده جلو چشام پلی هست. الان رو دوست دارم، استرس های آنلاین شده یا نه برام خیلی قابل تحملتر از انتظار بی اطلاع است. من آدم این پاییدن ها نبودم نمیدونم چی شد که اینجوری شد.

۲۳ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۰

بله میریم که داشته باشیم:

رعایت محبت و احترام متقابل رو، والا چیه الکی برا همه تره خورد میکنیم. برا یه عده علف هرز هم نباید خرد کرد.


حاشیه نوشت: من با تلفظ مینویسم هی یادم میره "خُرد" درسته یا "خورد".


۱۵ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۲

مخاطب هامو چک میکنم میرسم به یه "علی" نام. فک میکنم فک میکنم تا اینکه عکس پروفایلش رو نگاه میکنم، زوم نمیکنم به نظر آشناست، میزنم رو پروفایل عکسش رو کامل باز میکنه. حالا شناختمش پسر عمومه خونه امون دوتا کوچه فاصله داره، آخرین بار که دیدمش اسفند نود و پنج بود. آخرین بار که باهاش حرف زدم قبلتر از آخرین باری که دیده بودمش بود، حرف که نه پوکوندمش! نمیفهمید که من خوشتیپم نه بابالنگ درازی که یحتمل عقده پوشیدن کفش پاشنه بلند داره، نمیفهمید. 

۱۸ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۱ ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۶