"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۶۳۴ مطلب توسط «هلما ...» ثبت شده است

۳ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۱۷:۰۶
هیچ وقت فکر نمیکردم تو اوج شاد بودنام، تو وسط خوشبختی غلت زدنام یهو همه چی به طرز وحشتناکی بد شه، تلخ شه. نمیخوام خودم رو گول بزنم پس میدونم که واقعا همینقدر غمگینه. خودم رو بغل میکنم و با دست چپم بازوی دست راستم رو فشار میدم، آروم آروم فشارها رو تبدیل به نوازش میکنم. خودم رو تو آینه نگاه میکنم و غصه دارتر میشم، چرا اینقدر زود دلم به حال خودم سوخت؟! من امیدواری چند ماه پیشم رو میخوام، دلم برا از ته ته دل خندیدنام تنگ شده. همه چی دست به دست هم داده دل تنگیام بیشتر و بیشتر شه، همه چی یعنی حتی کوچکترین و کم اهمیت ترین چیزها، کاش میتونستم بی پرواتر از اینی که هستم باشم، کاش میشد به خودم بفهمونم که توهمات من واقعیت دنیا و آدماش نیست. چرا کاش های زندگیم اینروزا دارن سر به فلک میکشن آخه؟! این عجز و ناله ها از من بعیده خیلی هم بعیده. چرا باید این اندازه ضعیف شده باشم که اعتراف کنم به ناآرومی هایی که جلو چشمام دارن از پا درم میارن؟! چرا نمیفهمم که من یه دختر قوی ام، باید محکم باشم، سخت نباشم قوی باشم. آره من همونم که قراره "اونی  باشم که در جستنشم"، به خودم باشه میتونم، یعنی باید بتونم .......... هندزفری رو میچپونم تو گوشم روی دوتا فرش دوازده متری بیست دور، دورِ خودم میچرخم، توی ذهنم پست رو ده برابر تلختر مینویسم و منتشرش میکنم، به کامنت های احتمالیش جواب میدم. کامنت "صخی" همون چیزیه که میخوام ولی به ناچار سانسورش میکنم، تو جواب کامنتش مینویسم: عین کلمه به کلمه حرفات رو برا خودم فرستادم بمونه، دوست دارم هرازگاهی نگاهش کنم و ذوق کنم برا این اندازه درک شدن.
میخواستم انتشار پست رو بزنم که با صدای زنگ گوشیم سرم رو برگردوندم و اسم آقای همکلاسیِ کرمانی رو روی صفحه گوشی دیدم یازده دقیقه و ده ثانیه حرف زدیم، زنگ زده بود حالم رو بپرسه. گفت: من همیشه یه چهره انرژیک از شما یادمه، یه دختر که انگار همیشه در حال جنب و جوشه، امیدوارم الانم همون باشی.
۱۱ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۲۲:۳۶

مهدیه یه عروسک خوک صورتی داشت، شب یلدا بود و مام خوابگاه بودیم، تصویری با مامان مهدیه حرف میزدیم، اونور خط یکی به مهدیه گفت: اون عروسک چیه دیوونه؟! مهدیه گفت: وقتایی که پری نباشه این رو بغل میکنم، شبیه پری هستش. با خوکه زدم سرش.

این همون خوکه، الان مامان مهدیه اتاق مهدیه رو نشونم میداد، بهم گفت: این رو نگه داشتم برات اومدنی میدم ببری برا خودت.



موافقين ۸ مخالفين ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۲۱:۴۰

مقدمه اش حالمو خوب کرد:

مجبورم از همان ابتدا این موضوع را یادآوری کنم که این واقعه نه تخیلی بلکه کاملا حقیقی و اتفاقات آن در عین جالب بودن واقعی حتی گاه ترس آور، باور نکردنی و حیرت انگیز است در نتیجه مطالعه آن نیاز به حوصله، شجاعت، واقع بینی و توجه زیاد دارد.

میتونه کتاب خوبی باشه برا انسجام دادن به اینروزهای سرگردانم.

۵ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ ۱۸ دی ۹۷ ، ۲۰:۰۲

اینجاست که میگن خر بیار و باقالی بار کن.

برداشته واسه زن مطلقه (بی همسر به علت طلاق) پرونده بارداری باز کرده خیر سرش مراقبت هم انجام داده. :|

سهیلا رو هم نوشته صحیلا

۱۱ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۱۷ دی ۹۷ ، ۱۱:۱۱

خیلی وقته عاشق نشده بودم، خوشحالم باز میتونم عاشق شم






۱۷ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ ۱۰ دی ۹۷ ، ۱۰:۵۲

چهارتا دوست صمیمی داشتم یعنی دارم

فاطمه: از پیش دبستانی 

نعیمه: راهنمایی

مهدیه: از روز اول دانشگاه

پریسا: از سال دو دانشگاه

چند سالی بین منو فاطی فاصله افتاد، تا اینکه پیارسال روال قدیم رو پیش گرفتیم. هرچند الان نوع دوستیمون متفاوتتر از قبله

مهدیه تو بهترین زمان ممکن پدیدار شد. مهدیه مثل یه داستان اومد تو زندگی من و یهو با یه عالمه دلتنگی تنهام گذاشت و رفت

پریسا یه دوست خیلی خوبه حیف که از هم دوریم

هفت سال بیشتره نعیمه رو گم کرده بودم، شش دی تولد نعیمه و فاطمه است، به فاطی تبریک گفتم و دلم هوای نعیمه رو کرد، تو اینستا گشتم تا رسیدم به پیج داداش کوچیکه اش، از قیافه علی یه چیز محو یادم بود، بهش دایرکت دادم، منو میشناخت، قراره امروز با نعیمه حرف بزنم. هیچ اطلاعاتی جز اسم دختر نعیمه از علی نپرسیدم. الان نمیدونم دقیقا قراره با چه کسی حرف بزنم، خیلی سال گذشته.

۱۱ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۰۳
به عقب که نگاه میکنم میبینم روزها خیلی زود برام دچار تغییر میشن، اتفاقات زیادی رو تو بازه زمانی کوتاه تجربه میکنم. شادی، غصه، آرامش، بی قراری، دوست داشتن، ساکن موندن، تجربیات و لحظاتِ در تضاد هم. اینجوری شاید زندگی کسالت بار نباشه ولی ترسناکه شایدم بی ثبات. 
دلم یه قاشق بستنی شکلاتی میخواد فقط هم یه قاشق.
و اینکه واقعا در آستانه بیست و پنج سالگی ام، احتمالا یه بیست و پنج سالگی واقعی.
۷ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۰۶ دی ۹۷ ، ۰۹:۰۹

من هنوزم تو کیف پولم عکس سه در چهار میذارم، به آینه کیف پولم نگاه میکنم و روسریمو درست میکنم.

یه حس کهنه داره، یه حس شبیه بزرگ شدن، پیر شدن نه ها بزرگتر شدن.

تصمیم گرفتم یه صندوقچه چوبی بخرم خاطراتمو توش نگه دارم.. یه زمانی یه چیزایی از توش بیرون خواهد اومد که خیلیا حتی فکرش رو هم نمیکنن، یه چیزایی که شاید خیلیاش برا شما آشنا باشه شاید خاطرات شما باشه.. شاید اون روز من نباشم، شاید هم باشم.. 

اگه تا اون روز از یادتون رفته باشم مطمئن باشید روز موعد یادتون خواهم آمد.

۸ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۰۵ دی ۹۷ ، ۱۲:۳۰

عصر هندزفری گذاشته بودم گوشم کلاه سویشرتمم کشیده بودم رو سرم تو حیاط قدم میزدم و آهنگ گوش میدادم و ...

محمدامین اومد پیشم و گفت: پری پری عمه پری با مهدیه حرف میزنی؟!

(هر روز عصر با مهدیه حرف میزدم)

من: نه عزیزم دیگه مهدیه نیست.

اون: یعنی چی؟!

من: رفته پیش خدا

اون: چرا؟!

واقعا چرا؟! برا خودمم سواله


+ پست های بعدی رو تلخ نمینویسم، اگه بازم از مهدیه بنویسم مطمئن باشید از خاطرات خوبمون خواهد بود.

۱۷ نظر موافقين ۱۸ مخالفين ۰ ۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۰:۵۱