"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۶۱۷ مطلب توسط «هلما ...» ثبت شده است

من زندگی رو شوخی شوخی میگذرونم، بعضی ها متوجه شوخی هام میشن، بعضی ها هم حق دارن متوجه نشن، وقتی هایی که صدام آروم و تو دماغی میشه یعنی طرف مقابل متوجه لحنم نشده و منم نمیخوام توضیح بدم و بیخیال از ادامه بحث میخوام حرفمو جمع کنم.

۱۶ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۴

سر خیابون پیاده میشم، دوتا کوچه طی میکنم تا برسم خونه، محله ما پیرمرد پیرزن زیادی نداره، تابستون بچه های زیادی تو خیابون ولو بودن الان سرگرم مدرسه ان، یه چیز جالب اینکه همدیگه رو با اسم و فامیل صدا میزنن. عادت کردم به همه اشون سلام بدم، قبل اینکه سلام بدن سلام میدم. حتی امیرحسین تُپُلشون بهم گفته دوستم داره. یه بار حالم خوب نبود رفتم نیم ساعت مهد اداره استراحت کنم، باران و آیهان و مهیار سر اینکه کدوم بیشتر عاشقم هستن زدن به تیپ و تار هم. متوجه شدین چقدر دوست داشتنی ام یا بیشتر توضیح بدم؟!.. همون اندازه که ارتباط گرفتن با آدمای دوست نداشتنی سختمه، معاشرت با آدمای دوست داشتنی رو عاشقم. تشکر میکنم و در ماشین رو میبندم، آهنگ پلی میکنم و هندزفری رو زیر مقعنه مرتب میکنم، دم در خونه اشون میبنمش صدای آهنگ رو میبندم، بهم سلام میدیم، میگه: زمان از اینجا رد شدنت رو یاد گرفتم، هرروز تصمیم میگیرم دعوتت کنم بیای یکم گپ بزنیم ولی هربار خجالت میکشم، میگه: میشه بیای توی حیاط بشینیم؟! بله رو میگم و زنگ میزنم به مامان و میگم: دیر میام، داریم با لعیا حرف میزنیم. شهر و محله بقدری کوچک هست که همه همو بشناسن. بنظرم دورهمی دو نفره جالبی بود، از نحوه دعوت شدنم تا اندازه راحتی من. دوستام بهم میگن: تو رهاتر، شیطون تر، ساده تر و دیوونه تر از مایی. تله پاتی عاطفه و فاطمه سر من بود، فاطمه براش نوشت: بشرطی دعوتت میکنم که پری هم بیاد، عاطفه همزمان براش نوشت: بشرطی میام که پری هم بیاد. یکبار تجربه دورهمی دو نفره عصرونه با فاطی رو تو خونه اش داشتم، اینبار سه نفری عصر و شب رو با هم بودیم، سه نفری که یه زمانی فسقل بودیم، سه نفری که تو پیش دبستانی هم رو شناختیم، سه نفری که چند سال همکلاس بودیم، منو فاطی هم رفیق بودیم هم رقیب. حالا سه تا آدم بزرگ بودیم که میخواستیم دوستانه خوش بگذرونیم. من از همونام که بجای دنبال بهونه بودن برا غصه خوردن هر لحظه پی کشف بهونه ای برا شاد بودنم. 

# شادی های آروم ....

۱۰ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۵

دعوا میکنیم 

قهر میکنم میرم اتاقم

میخوابم

فردا میشه

ساعت یازده صبح زنگ میزنم بهش

میگم: خوبی مامان؟!

یادم نبود قهریم

.

(مادرانه)

+ فقط سرشلوغی هام زیاد بودن. هستم. میام. میخونم :)


۳۰ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۰ ۰۹ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۰
دختر قوی ایم، میتونم از حقم دفاع کنم، یاد گرفتم ثباتم رو به جامعه ام تحمیل کنم. ولی هیچ وقت دوست ندارم مرد باشم، سخت باشم و ظرافت دخترانگیم رو یادم بره، با حالت چشمام حرف میزنم، مچ دستام رو میذارم زیر چونه ام و سفت صورتمو با دستام بغل میکنم و دخترانه زُل میزنم به مامان که یازده تا زعفرانی که کاشته رو الان داره برداشت میکنه. صبح میرسونتم سرخیابون، زنگ میزنه مطمئن شه راحت رسیدم، یهو بی هوا دلش میخواد زنگ بزنه مطمئن شه خوبم، شوخی میکنه باهام، دعوا میکنم باهاش، عاشق آزادیه با اینکه ذات دیکتاتوری داره، دوست داره آزاد بارم بیاره، آزادانه فکر کنم و آزادانه رفتار کنم، به همه این آزادیا اهمیت میده ولی نهایتا معتقده هرچی خودش میگه درستتره، میگه درستتره ولی حق میده قبول نکنم، بابامو میگم. زمستون بوده، چهارشنبه بوده، برف بوده، پیکان خراب بوده، سرکار بوده، رمضان بوده، روزه بوده، زنش دردش گرفته بوده، درد زایمان، میاد ببرتش بیمارستان، تو اون هوا تو اون شهر یه تاکسی گیر میاره با یه مسافر، مجبور میشه به مسافره بگه: مگه قراره ناف بچه رو تو ببری که لج کردی نمیری صندلی جلو بشینی. اون بچه من بودم که سحرگاه فردا اون روز دنیا اومدم هنوزم که هنوزه بابا میگه: تو مردترین دختر زندگی منی، تازه قرار بود نافتم اون آقا کچله ببره. بیرحمه دقیقا اندازه دل رحم بودنش بی رحمه. میپرسه چته؟! چی بگم وقتی خودمم نمیدونم چمه. میتونم خوش باشم، میتونم بخندم یعنی خوشم، میخندم. به روش نمیارم سنم دو رقمیه رقم اوش هم یک نیست، پس بله قربان پای بازیِ اکتشافیش میشم. دکتر بازی میکنیم، میگه همیشه که نباید فشار رو از بازو دست گرفت، بیا اینبار از پا بگیر نظرت؟! ازش عکس میگیرم و و میخندم. میگه: دیدی لبخندت قشنگتره؟!
"مردای زندگیمون"


۱۲ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۱ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۰

صدام آروم میشه، حتی نامفهوم 

دست خودم نیست، ناخودآگاهه 

میخوام به شوخی اذیت کنم

صدام آروم میشه، حتی نامفهوم 

نگاهمو از چشماش میدزدم 

صدام آروم و نامفهومه 

شاید بگه: چی؟!

نگاه میکنه

لبخند میزنه 

یعنی چشماش لبخند میزنه 

صحنه خیلی خوشگلیه 

واسه همیشه ثبت میشه 

واسه همیشه توی اعماق چشم و ذهنم ثبت میشه

.

حتی میتونم این صحنه رو تصور کنم

.

منم لبخند بدی ندارم.


۱۳ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۰

کاری به هفته پُرکار و شلوغی که گذشت ندارم 

کاری به بازرسی امروز ندارم 

کاری به معاون اداره کل تجهیزات استان که فکر میکردم یه مَرد ریشو و اخمو و شصت ساله است ولی یه جوون بیست و هشت سی ساله خنده رو بود ندارم 

کاری به اقتدار و آروم بودنش هم ندارم، حتی کاری به جدی بودناش هم ندارم 

کاری به صبحونه نخورده ندارم، کاری به کارای نکرده ندارم

کاری به دست خط بد شده ندارم 

فقط اومدم بگم، بارانیم رو تنم کردم، روسری رو سرم کردم و راه افتادم

رسیدم، رسیدم به جایی که باید 

روسری رو از روی موهام کَندم 

گوشی رو گرفتم دستم و برای آخرین بار از خودم عکس گرفتم 

نشستم رو صندلی، گفتم بزن 

الان منم و موهای پسرونه ام و آینه.

حتی کاری به پسخوراندی که قرار بفرستن هم ندارم.

۲۲ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۲
بهم میگن خیلی خوبی، راست میگن خوبم، شاید خیلی خوب نباشم ولی خوبم. بهشون میگم خوب بودن همیشه هم خوب نیست، درک نمیکنن. تازگیا میخوام بهشون بگم: خوب بودن تاوان داره، بعضی وقتها درد هم داره. برعکس شادی هام که عمرشون زیاده، طول میدمشون، غصه هام میان تیر میزنن و در میرن یعنی در نمیرن، بیرونشون میکنم. شایدم من ازشون فرار میکنم. به این فکر میکنم بد باشم، حالا خیلی بد هم نه ولی خب بد باشم، نه اونم نمیصرفه، هم تاوان داره، هم درد داره و هم بد شدن. 
۱۵ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۰

ترم های اول دانشگاه بودم، به لباس های دانشگاهم میگفتم: لباس مدرسه.!

سر این همیشه مسخره میشدم.

میگفتن: هنوز هوای مدرسه تو سرشه.

ترم آخر هم بودم باز به لباس دانشگاه میگفتم: لباس مدرسه.!

باز هم مسخره میشدم.

میگفتن: این آدم نمیشه.

الان هم به لباس های اداره میگم: لباس مدرسه.!

اینبار میخندن ولی مسخره نمیکنن.

۱۶ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ ۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۵

موضوع: پاییز دلتنگی

تاریخ: روزهای بیقراری 

زمان: بوقت آرامش     

مکان: کنج دل            

سلام...

یادت هست نُقل حرفای روزهای آخرمان چگونه گذشتن اینروزهامون بود؟! درد تو احساسات دخترانه من بود و خشم من آزردگی غرور پُرجونت. چشمام رو میبندم، ذهنم رو خالی میکنم از هر صدایی، محو و تهی، آرومه آروم، حالا وقتشه پژواک صدای نفس هات بپیچه توی مغزاستخوانم، بشمرم تعدادشون رو مثل شمردن ستاره ها تو آسمون صاف و پُرستاره بهار، حس کنم گرمای نفست رو مثل گرمای دستات که لمسش توی سحرهای پاییزی خود آرامشه. یادت هست قرارمان بوقت تلاقی عقل و احساسمان در خواستنه؟! بخوای از ته دل، بخوام از ته دل. آه یادم نبود قرارهایمان را با فکر تو مهر زدم نه با حضورت، همان وقتهایی که لابه لای قرارهایمان چگونه سپری شدن آن لحظه های تو تنها کنجکاوی ام بود، همان لحظه هایی که بیشترش با بیخبری میگذشت. بیا ....


مرسی از حورا بخاطر دعوتش.

برگ خران / نوانگار

۱۵ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۸:۳۰

یک بیست و چهار ساعت با آقاگل منو یاد فضولی خودم انداخت.

دیروز به روایت من:

۲۵ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۳:۲۴