"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

۷ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

چند وقت پیش یکی از کتاب های مورد علاقه بابا را مطالعه میکردم، اسم کتاب را به یاد ندارم. یک حرف هایی درمورد کمال طلبی و کمال گرایی بود، از آن کتاب هایی که در روزهای عادی نمیتوانم بخوانم، در واقع بی دلیل نمیخوانمشان پس آن زمان هم لابد درگیر موضوع یا هدفی بودم که رفتم سراغش، حین مطالعه یاد یک پست و نظرم در آن پست افتادم ولی امان از حافظه ضعیف، دیشب که در تب و تاب امکانات جدید بیان بودم چشمم خورد به نظر اسالی تیر ماه پارسال.

۱۱ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۰

همه میدونن که خیلی اتفاقی رفتم مهندسی پزشکی, این از این.

دانشگاه زیاد چیز شاخی نبود برام, فرزند آخر خونواده هم هستم تجربیاتی هم از برادرا و خواهر بزرگترم کسب کرده بودم. اولین و مهم ترین اتفاقی که افتاد برمیگردد به روز ثبت نام, خیلی خودجوش موقع پیاده شدن از ماشین تنها چادری که داشتم و موقع مسجد رفتن سرم میکردم رو سرم کردم. اولین واکنش پدرم خنده از ته دل بود و گفتن این جمله: بو نمندی؟؟(این چیه؟؟) توضیح دادم که دوست دارم همین, البته به این معنا نیست که من الان یک دختر چادری حساب میشوم. به نظر بابا ضرورتی نداشت ولی پدرم همیشه سعی میکند به خواسته هامون احترام بگذارد, فقط پیشنهاد داد چادر ملی بخرم چون معتقده داخل چادر ساده گم میشوم. به هرحال ثبت نام کردم و اتاق 2/4 در خوابگاه را هم تحویل گرفتم. 

ترم اول: چند هفته اول که گذشت حس خوبی نداشتم, فکر میکردم حیف شدم, قرار است از آمال و آرزوهام دور شوم. واقعیت میتوانستم موقع کنکور یا حداقل انتخاب رشته به توصیه های خانواده ام بیشتر اهمیت بدهم ولی ندادم به هرحال راهی بود که انتخاب کرده بودم. کلاس آزمایشگاه فیزیولوژی کمی از این کسالت میکاست. درسم خوب بود مثل همیشه ولی آزمایشگاه و هر چیز عملی برایم جذابتر است و بالطبع یادگیری و فعالیتم بهترتر. اتاقمان چهار نفره بود(من, مهدیه, فرشته, مهتاب) ولی درواقعیت میشد اتاق هشت نفره ندا به عنوان مهمان میماند, پروین و ندا چاقه هم همیشه خدا اتاق ما بودن. آخرهای ترم این صمیمت های بیش از حد باعث درگیری شد و تقریبا بجز من همه اشون درگیر شدن باهم. نمره های آنچنان عالی نداشتم, و نهایتا معدلم شدم 15/73 فکر کنم.

ترم دو: از بچگی نمره های نیم سال اولم همیشه بهتر از نیم سال دوم بوده, در هوای سرد درس خواندن یا کتاب خواندن برایم لذت بخش تر است, در هوای بهاری حال و هوای شاعری و عاشقی دارم. مهم ترین اتفاقی که افتاد آشپزی روال بهتری پیدا کرد, من و مهدیه با هم پخت و پز میکردیم هرازگاهی فرشته هم همراهی میکرد. هیچ کدام زیاد خوابگاه نمیماندیم تا یه روز تعطیل میدیدیم خانه هامون بودیم. کم کم با همکلاسی ها صمیمی تر شدم. یک روز قبل از امتحان ریاضی دو, سر یک موضوع مسخره اعصابم خورد شد طبق بارم بندی که استاد بانمک خانم حمیده خانم در اختیارمان گذاشته بود توانستم اندازه نه نمره بخوانم, و در عین ناباوری سه و نیم نمره هم از انچه سر کلاس خوانده بودیم یادم بود بالاخره با 13 پاس شدم. معدلم نزدیکه 15 بود حدودا 14/90. اردیبهشت ماه اردوی جمکران از طرف دانشگاه ثبت نام کردیم, طی هفت روز اردو با مهدیه آتیشی نماند که نسوزانده باشیم. مسئول برگزاری اردو کسی نبود جز آقای "ش" که نمیدانم با چه کلمه ای توصیفش کنم, شوخ؟؟ مرد گُنده شیطون؟؟ باحال؟؟ دیوونه؟؟ جلف؟؟ لوس؟؟ مهربون؟؟ موقع برگشت, مسیر بصورت دلبخواه تغییر داده شد و سر از "ماسال" ویلای برادر آقای "ش" در آوردیم, فکر کنید یک اتوبوس دختر با چند تا مسئول خانم و یک ماشین پریشا با پلاک قرمز اداری, باور کنید بساط قلیان را با دوتا چشم سبز خودم دیدم. فقط بگویم که اردوی هفت روزه ما ده روز طول کشید.  

ترم سه: کم کم جدی تر شدم, میدانستم که بالاخره قرار است فارغ التحصیل این رشته بشوم پس آسان گرفتن و بی توجه بودن باید که سرمی آمد. شبنم یا همان جِسی هم با ما هم اتاقی شد, اوایل به هم عادت نکرده بودیم و رابطه خیلی سردی داشتیم بعدها با هم کنار آمدیم. حافظه زیاد خوبی ندارم پس لابد اتفاق آنچنانی در این ترم رخ نداده که بتواند در ذهنم ماندگار شود. معدل این ترمم دقیق یادم هست: 16/98.

ترم چهار, پنج و شش: درس میخواندیم, شیطنت میکردیم. معمولی گذشت با بالا و پایین های معمول دانشجویی. ترم شش تغییر اتاق دادیم و رفتیم اتاق 3/7, اتاقمان در طبقه دوم و لاین اول عالی بود چون طبقه دو را کلا خالی کردند مجبور به نقل مکان شدیم. با مهتاب یک ترم, با فرشته سه ترم و دو ترم هم با شبنم سر کردیم. و اما ترم شش فرشته ای جدید و کُرد زبان شد هم اتاقی من و مهدیه بهتر است بگویم ما با فرشته که دانشجوی ارشد بود هم اتاقی شدیم. زمان کلاس هایمان طوری بود که درواقع اتاق تک نفره داشتیم, زیاد همدیگر را نمیدیدیم و این موضوع تلنگری شد برای رفتن سراغ سلفی که از ترم دو حتی نزدیکش هم نشده بودیم. نمرات ترم چهار و شش ام خوب شد یعنی معدل "الف" شدم. ولی ترم پنج تجزیه و تحلیل سه واحدی را حذف کردم و مدارمنطق سه واحدی که قبل از امتحان نمره نوزده برایش در نظر گرفته بودم رو با 9/75 افتادم و ترم بعد نوزده رو گرفتم. همیشه پرجنب و جوش بودم و هستم به همین دلیل فعالیت هام فقط در حد کلاس رفتن و برگشتن نبود, در دوره های هلال احمر شرکت کردم, برنامه ای همایشی بود حتما خبرم میکردند. یه مدت کوتاهی در سایت دانشگاه کمک کردم ولی نتوانستم ادامه بدهم, مدتی عضو تیم والیبال دانشگاه بودم ولی سطح بیش از حد پایین تیم اذیتم کرد و ترجیح دادم ادامه ندم.

ترم هفت: آخرین ترم کارشناسی با روزهای شلوغی سپری شد, کارآموزی داشتم و مجبور بودم هفته ای حداقل دو روز بیمارستان باشم, اواسط ترم هفت نتیجه آزمون استخدامی آمد, نتیجه ای که همه فکر میکردن آینده شغلی ام تضمین شده, حتی فائزه که از هم اتاقی ام شنیده بود بدون در زدن وارد اتاق ما شد و خیلی شیک و مجلسی رو به من گفت: خدا شانس بده, مُهره مار که داری همه بچه ها و اساتید دوست دارن اینم از کارت که جور شد و بعد رفت. یادم هست دو ساعت با سمیه به حرفش خندیدیم. که آن هم بعد از شش ماه تلف شدن وقتم علوم پزشکی فرمودند: عه وا ببخشید این همه بردیم آوردیمتون باید 23آبان فارغ التحصیل میشدی ولی رو مدرکت نوشته زمان فارغ التحصیلی 30 دی پس بدو برو خونه اتون. اواسط ترم هفت همایش ملی رباتیک برگزار کردیم بجز استادمون که دبیر علمی همایش بود همه عوامل اجرایی از دانشجوها بودن, این برنامه نیز چند هفته ای مشغولمان کرد. در آخر یادگاری که از دانشگاه برایم ماند دو تا لوح تقدیر بود.

طولانی نوشتن آن هم از نوع تعریف و روایت برام سخته, حوصله ام سر میره. از اساتید خوب و دوست داشتنی از استادهای نچسب و دوست نداشتنی هم ننوشتم, از سویل از بهروز از دعواها از شوخی ها از خوش گذشتنا از تصادف ادیب از علی که قرار بود از مشهد پارچه سبز برایمان بیاورد ولی هیچ وقت قطارش به مشهد نرسید ننوشتم. از اون استادی که روز تولدم بعد از خوردن شیرینی مزه پرونی میکرد. حتی نگفتم ترم آخر سمیه و سولماز باهامون هم اتاقی شدن. از رقص های شبانه خوابگاه که من بدون لباس مجلسی حتی از رو تختم بلند نمیشدم, از پریسا تنها دوست واقعی دانشگاهم که ترم آخر هم اتاقی هم شدیم از حاج آقای دانشگاه که به پیشنهاد آقای "ش" قصد صیغه کردن مادربزرگ پریسا رو داشت ولی غافل از اینکه وی همسری قوی هیکل و قلدرتر از حاج آقا داشت همون حاج آقایی که به بهونه دیدن عکسای نمایشگاهی که مهدیه کف دستش گذاشته بود کل عکسای یه پوشه از گوشیم رو دید بی انصاف زوم هم میکرد و ....

این پست آقاگل سبب نوشته شدن این پست شد. حتی میتونه پستی که قرار بود به پیشنهاد فروزان با عنوان خوابگاه بنویسم رو هم دربربگیره. :)

یه پست طولانی برا یه هفته ای که نیستم.

۲۹ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۰

خانواده مادری من اعتقادی به ایما و اشاره ندارند، شما فکر کنید مهمان داریم و یه چیزی کم داریم، آروم از تو آشپزخونه به مادر اشاره میکنیم که بیاید چاره ای بیاندیشد، در نود درصد مواقع تلاش ما بیهوده است، مهمان متوجه میشود ولی مادر نه. در خوشبینانه ترین حالت اگر هم متوجه شود ریلکس میگوید: جانم عزیزم کاری داری؟؟ اگر کمی خسته باشد با این لحن روبه رو خواهیم شد: خب حرفت رو بگو چرا چشم و ابرو می آیی؟؟ مادر نابودگری است برای خود، خسته نباشی پهلوان. همان بهتر که جلو مهمان داد بزنیم: مااامان قندمان تمام شده. فرقی ندارد در هرصورت آبرو را مادر به فنا میدهد و مطمئنا مقصر ماییم، غیر از این نمیتواند باشد. حالا این مادر مقدمه ای بود برای نقل خاطره ای از برادر خدابیامرزش که گیرایی به مراتب ضعیف تر از خواهر داشت و عجیب مرد عشقی ای بود. خونه دایی یه پذیرائی ال شکلی داشت، از بخت گل گلی دایی مهمان قسمتی از ال مینشست که به همه جا دید داشت و در ورودی فقط به چندمتر مقابل اشراف داشت، زندایی به محض شنیدن صدای باز شدن در، دوپا داشته دوپای دیگر هم قرض میکند و میدود تا دایی رو قبل از انجام هر حرکت عشقولانه ای خفه کند، دستانش در هوا برای اشاره و لب هایش در حال حرکت برای گفتن جمله "مهمان داریم" بوده که کار از کار میگذرد، دایی نحیف ما با دیدن روی مه یار چنان قدرتی در بازوهایش جریان میابد که به مانند پلنگی تشنه غرشی میکند و دستانش را دور کمر زندایی چاق و چله مان حلقه میکند و چند دور در هوا میچرخاند و زیر لب زمزمه های عاشقانه ای سر میدهد، بر گونه ی لبو شده همسر ماچ آبداری میکارد و حال با آرامش خود را روی مبل رها میکند. صدایی از روبه رو دایی را به خود می آورد: "علیک السلام حاجی عشقی." صدا از جانب پدرم بوده در حالی که مادر کنارش از خنده ریسه میرفته. گویا دایی بدون جواب سلام از خانه خود فرار کرده و چند ماهی در هیچ محفلی دیده نشده.


"آخر یک بوسه و گفتن: جیگر کی ای؟؟ من. این حرف ها را دارد؟؟ نه والا" این حرف که الان در ذهن شماست کاملا صحیح است اما فرار حاجی عشقی در دهه شصت اتفاق افتاده وگرنه الان که این حرف ها را نداریم، الان نشنیدن نوایی به روز تر از "عروس چقد قشنگه، دوماد خوش آب و رنگه" از جانب عروس با همراهی داماد افت کلاس دارد و حتی به منحل شدن مراسم چه بسا تعهد هم می انجامد خب حق هم دارند مدرسه ها هم با کمتر از هشت کلاس منحل میشوند. همین چند سال پیش در مراسم جشنی آخرای عروسی چراغ های تالار خاموش شد و رقص نور در حرکت بود، عروس میکروفون به دست چنان از روی صندلی پرید روی گردن داماد که من هنوز هم نگران مهره های گردنی پسره بدبختم، اون بالا ترانه میخواند و هر از گاهی با پاشنه تیز کفش بر روی قفسه سینه داماد میکوبید و با هر آآآخ گفتن داماد جماعت حاضر چنان ذوقی میکردند که انگار قرار است داماد دوقلو دنیا بیاورد.عزیزجان برو دنس ات رو بکن، ما راضی نیستیم بخاطر درآوردن چشممون شوهر طفلی ات رو ویلچر نشین کنی همین جوریشم خیلی باحالی، از ما گفتن خوددانی. البته میدانم دیگر این مدل هم دمده شده ولی اصلا بگذریم یک سوال در ذهنم ایجاد شد اینکه: بیست سال بعد بازگویی خاطره دایی عشقی من لبخندی بر روی لب های فرزندم خواهد آورد؟؟ یا _ _ _ _ برایش معنایی جز عقب ماندگی و املی نخواهد داشت؟؟ الله اعلم و ما که قرار است نسل بعد را تربیت کنیم.


جای خالی رو هم خودتون با هر چی دوست دارین پر کنید.

"نقد میرزا"

۱۲ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۰

بین دانشکده ها رو هم با 206اش میرفت, هربار من رو میدید سرعتِ کمش کمتر میشد و چهره عبوسش عبوستر. آخرین روزهای وداع با دانشگاه بود, مقابل کلاسِ مهدیه منتظر بودم بیاید بریم بیرون. چون مهدیه ترم بعدی را باید بدون من سپری میکرد آخرین روزهای ترم هفتمان را باهم میگذراندیم. با مهدیه پله ها را یکی یکی پایین می آمدیم و طبق معمول او حرف میزد. دستی کیفم را گرفت, چهره اخمویی مقابل چشمم را و صدای مهربونی که با چهره همخوانی نداشت گوشم را نوازش کرد با این آوا: دخترم یه لحظه لطفا. با اینکه از دیدنش خوشحال نبودم و ازش بدم میمود ولی گفتم: سلام استاد. راستش را بخواهید مادرم روی آداب سلام دادن حساس است, یادمان داده تحت هر شرایطی بی ادب نباشیم. حتی چند بار قبل از این هم رو در رو شده بودیم و فقط بخاطر همان ادب سلام داده بودم البته بدون گفتن کلمه "استاد". اخمش محو شد و گفت: یادمه آخرین بار گفتی دیگه بعنوان استاد برام ارزش قائل نیستی, درسته؟؟ نگاهی به مهدیه کرد, معنی نگاهش رو میشد فهمید یعنی: تو برو پایین منتظر دوستت باش چند دقیقه ای با دوستت حرف دارم. مهدیه بلد بود چطور خود را به کوچه چپ بزند و با لبخند به نگاهش جواب دهد و فقط پایش را در پله ای پایین تر جا دهد, همان پله های عریضی که سه نفر کنار هم راحت از آنجا میتوانستند رد شوند.

من: خب درسته چون کارتون هیچ رقمه قابل توجیه نبود.

او: و نیست؟؟

من: بله همچنان نیست.

او: نمیخام بدونم چرا گفتی استاد.

من: چرا؟؟

او: بلدی چطور تحقیر کنی.

من: تحقیر کردن یا بیان حق؟؟

او: کار دیگه ای باهات دارم.

من: بفرمایید.

او: ببخش منو.

من: خیلی وقته بخشیدم.

او: ولی دلیل این رو میخام بدونم.

من: کینه خود آدمو اذیت میکنه, من عاشق خودمم دوست ندارم اذیت شم.

او: یعنی روح بزرگی داری؟؟

من: به کوچک نبودنش اطمینان دارم.

او: همچنان تحقیر میکنی.

من: نه فقط همچنان صریح حرف میزنم.

او: نمیخواستم اذیتت کنم, دست خودم نبود, تو برام یادآور خاطرات تلخ گذشته ای.

من: هیییم.. گذشت ها گذشته هم خاطراتِ تلخ خیلی دورتون هم تلخی چند ماه قبل.(به این جمله ام شک دارم, فقط دیدم داره اذیت میشه گفتم.)

او: به هرحال ممنون که بخشیدی.

رفت اتاق اساتید و مهدیه باز شروع کرد به حرف زدن: واااااااییی دختر فکر میکنی خیلی خوشش اومد؟؟ سوزوندی طفلی رو. مناعت طبع ات منو کشته. میخنده حرف میزنه. چه فازی هم گرفته بودی جان سمیه(هم اتاقیمون که ورودی بود) زیاد حرف میزد دیگه کلمات و جملاتش برام نا مفهوم بود واقعا کلافه شدم و گفتم: عزیزم خفه میشی؟؟ سرخوش خندید و گفت: میتونم حتی فدات شم. دیوونه است. :)

یادم رفت بگم, این معذرت خواهی کرد.

۱۳ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۰

بهش گفته بودم یه روز باید سوژه عکس و دوربینش باشم. ذوق مرگ شدن بالاتر از اینکه ناتور دشت نرگسی الان دست منه؟؟ 

بیشتر از خیلی خوش گذشت.

اینجا : پست نرگس برا امروز مشترکمون :)

۲۳ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۵

من: بابا روز دختررررره.

بابا:بدو بغلم(بوسم میکنه و میگه: روزت مبارک)

مامان: بعد از چند سال دلم برا بابام تنگ شد.

بابا: (منو از خودش جدا کرد، مامان رو بغل کرد و بوسید و گفت: روزت مبارک بانو)

من: :||||| عه بابا بچه نشسته هاااا

بابا:(دستاش رو به حالت نیایش و راز و نیاز با خدا برد بالا) و گفت: خدایا انصافه بعد چهل سال زندگی مشترک برا بوسیدن خانوممون از یه الف بچه اجازه بگیریم؟؟

من: مامااان من بددلمااا :||

مامان: اگه دهه شصتی بودی باز میگفتیم یه حرفی

من: ماااامان :|||

بابا: اگه فضا سنگینه برو اتاق

من: باباااا :|||

مامان: خب؟؟

۲۸ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۰