"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

همین الان

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۳۷ ب.ظ

یه مردِ خیلی قوی هیکل و دوتا پسر جوان دم در بودن، میگن: کیه؟؟

من: بابا نمیشناسم یه مردِ گُنده است با دوتا پسر!

بابا نگاه کرد گفت: تعارف کن بیان تو.

رفتم آشپزخونه به آبجی میگم: اینا کین؟؟

آبجی: اون آقاهه بزرگتره، پسرِ تنها خاله امونه، اون دوتا هم نوه های خاله.

:||

موافقين ۶ مخالفين ۰ ۹۷/۰۱/۲۱

نظرات  (۲۱)

مرسی رفت و آمد!!
یعنی تا حالا همو ندیده بودین؟؟
پسر خاله تو میگم.
پاسخ:
بچگیام دیده بودم، آخرین بار (12،13) سال پیش خاله امو دیدمش چه برسه پسراش تو ذهنم مونده باشن. 
رفته‌بودیم خونه‌ی عمه و یک خانوم و آقا اونجا بودن که من نمیدونستم خواهر و برادرن، خانومه دخترعمه‌مه و اون‌یکی شوهرش و یا آقاهه پسرعمه‌مه و اون یکی خانومش؟!
خوشحالم که تنها نیستم :)
پاسخ:
:) ولی من اصلا از دیدنشون خوشحال نشدم. :|
خدا حفظشون کنه.




+
من پسر عمه ی عمه بزرگم امسال  وقتی فوت کرد دیدمش اونم تو برگه اعلامیه فوتش.
۷۹ سالش بود و یکبارم ندیده بودمش .
پاسخ:
:||
 نمیدونم. دلیلش مهمه!!
:||
دلیلش رفت و آمد نداشتیم :|
مادرم وقتی میرفت خونه اقوام پدری عادت داشت بچه ها رو نبره چون یکی دو تا که نبودیم !
میبرد کلی سر و صدا و اینا داشتیم.
بزرگ‌ هم که شدیم خودمون  دیگه رغبت نداشتیم بریم :| 
من حتی بعضی از دختر عمه های این عمه ام رو تو فوت عمه ام تازه رویت کردم چون همشون یک ۲۰_۳۰سال و حتی بیشتر ازم بزرگترن.
و کلا تو تهران و اصفهان و کرج بودند و هستند .
رفت و آمد و اینا اصلا با بچه های عمه ام نداشتیم 
عمه مرحومم ۹۹ سال عمر کرد تو این ۹۹ سال جمع کلی که دیدمشون شاید ۱۰ سال بوده :|:)
حالا بنظرت میشه بچه هاشون بشناسم ؟:|
بماند اونا هم منو نمیشناسن و تازه رفتم سوگواری عمه ام و پسر عمه ام میپرسیدن من کی هستم در این حد :|


پاسخ:
حق میدم.
من نه بابام نه مامانم خونواده پرجمعیت ندارن. بحث ما ندیدن محبته! 
الان من پسردایی مامانمو دیروز تو محل کارم دیدم اینقدر ذوق کردم که نگو از بس دوستشون دارم، بااینکه که فامیل دورن.
گستردگی روابط توی فامیل خیلی برام جالبه همیشه. هنوز نتونستم هضم کنم چرا باید می‌رفتیم خونه پسرعمه بابا! 
پاسخ:
پسرعمه بابا که خیلی دوره!!
من پسرخاله خودمو نمیشناسم البته بنابه دلایلی :)
من آخرین باری که این پسرعمه بابا رو دیده بودم و رفته بودم خونه‌شون کلاس چهارم ابتدایی بود. معلم کلاسمون بود. اون موقع روابط خانوادگی گسترده‌تر بود. عید رفته بودیم خونه شون :)
بعد دیگه ندیده بودمش تا امسال عید که دوباره رفتیم خونه شون.
پاسخ:
همین که عمه خودتون رو بشناسید هنر کردین :))
منم درکت میکنم، بچه های دوتا از عموهام رو درست نمیشناسم خصوصا دخترهاشون،نشون به اون نشون که تو عروسی دختر عموم رو دیدم اون من رو تا حدودی میشناخت ولی من نمیشناختمش،خواهرم بهم معرفیش کرد، پسرهاشون رو هم ببینم میفهمم پسر عمومن ولی اینکه پسر کدومشن یا اسمشون دقیقا چیه و کدوم کدومه رو نمی‌دونم:|
روابط فامیلی غوغا میکنه یعنی:))
پاسخ:
اصلا عالی :))
زیاد هم مهم نیست بهش فکر نکن :)
من پسر عموهای بابام و پسر دایی هاش و ... رو بهتر میشناسم تا بچه های دوتا از عموهای خودمو:| کلا بچه که بودم روابطمون با خانواده‌ی عموها خیلی کم بود،الان چند ساله بهتر شده:)
پاسخ:
آره دیگه هر چقدر ارتباط بیشتر شناخت هم بیشتر  :)
وضعِ من از این هم بدتره :|
پاسخ:
بیخیال حتما اینطوری بهتره!
من قم زندگی می‌کنم، اما به غیر از یه مادربزرگ هیچ فامیلی توی قم نداریم. همه فامیلامون تو شهرای دیگه زندگی می‌کنن. یه سریاشون رو شاید ده سال باشه ندیدم، در بهترین حالت ۳ ساله خونه کسی نرفتم :/
قدیم‌ترها پیش فامیلای شمال می‌رفتم، اونم دیگه نمی‌رم. از خونواده بابام خوشم نمیاد :/

کلی عروس و دوماد و بچه به خونواده اضافه شده که من حتی یه نفرشون رو هم ندیدم تا حالا :/
پاسخ:
آها الان شما رو یادم اومد..

اشکالی نداره :)
این سری رفتم خونه. بچه کوچیک ها رو نمی شناختم و می پرسیدم کیه این نی نی؟! وگرنه اصن درکت نمی کردم!
پاسخ:
روابط خونوادگی شما خوب حفظ شده :)
بد وضعی شده‌ها! نه؟ :|
پاسخ:
آره خیلی :|
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۱۷ مریــــ ـــــم
پسر خاااالتو نمیشناسی
:|

پاسخ:
دیشب شناختم :)
باز ما شجره نامهمونه بلدیم!"_
پاسخ:
منم تا جد هفتمم رو میشناسم :)
کاش منم مث تو بودم نمی شناختم . چیه آخه
فامیلا مام درب داغون
پاسخ:
عجب دل پُری هم دارین :)
سلام :)

یه مردِ گنده است با دوتا پسر :)
پاسخ:
سلام :)

شاید باورتون نشه ولی واقعا یه مرد گُنده بود با دوتا پسر جوان که لا به لای حرف زدنا متوجه شدم یکیشون که اسمش سجاد یا حجت بود سی و سه سالشه!
در این حددددددددددددد؟
البته وقتی فکرشو میکنم میبینم حق داری منم دو تا از پسرعموهامو نمیشناسم و سر این موضوع جریاناتی داشتم :))
پاسخ:
پس حق داریم :)
۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۶ نیوشا یعقوبی
اون وقت من تا دختر و داماد پسر پسرعموی مادر بزرگمو باید بشناسم :/ وقتی میگم نمیشناسم میگن وااا چطور نمیشناسیش دیگه ریحانه است دختر فلانی :/ بابا من خود فلانی رو به سختی شناختم :(( 
یا از سمت مادری توقع دارن جاری زن دایی مادرمو بشناسم :/ اصلا توقعات خودمون و شما رو مقایسه کردم نابود شدم :))
پاسخ:
من اصلا این نسبت هایی که گفتی رو نفهمیدم چی به چی ان :))
منم نابود شدم واقعا.
:|
چون تو شهر دیگه ای زندگی می کنن، رفت و آمد نداشتین این همه مدت؟ 
راستی سلام :) 
پاسخ:
سلام :)
نه اتفاقا همین پسرش همین جا زندگی میکنه، خودش شش هفت ساله تهرانه ولی دلیل ندیدنم مسافت نیست.
پری تبررررررررریک :))))
پاسخ:
فروزان مرسی ولی برا چی؟؟!! :)
وبلاگ برتر شدی باز :)))
ذوق دارم :***
پاسخ:
وا عجب!! از بس تو بیان ولم :))
مرسی جانم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی