"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

خاطره آروم :)

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۵۸ ب.ظ

بله اینجانب امتحان "پدیده" ساعت هشت و نیم صبح رو در ترم آخر گنده زده و دپرس طور در محوطه دانشگاه ول میچریدندی، بعد از چند مین یعنی بعد از چندین مین نهیبی به خویشتن زده و رفتندی دنبال کار کارآموزی و امضا گرفتندی از استاد مربوطه، در این آشفته بازار پریسا بانو دوست بنده مرا تنها نگذاشتندی و پای به پای من به دنبال خفت کردن استاد بودندی که طی اکتشافات و کاراگاه بازی های ما، استاد ارجمند رو سر به زنگاه و در لحظه ورود به جلسه دفاع مسعود نامی که از قدیم الایام طی برگذاری همایش آشنا شده بودندی رو یافتیدندی. درحال به مسعود تبریک گفتندی و از استاد وقت گرفتندی بودیم که پیشنهادی از جانب آن یکی استاد مطرح شدندی که در جلسه دفاع دوستتان حضور به هم رسانندی و بعدتر امضا از استاد بستادندی. خلاصه ما در جلسه دفاع چشم ها رو شستندی و دانمارکی ها و قرابیه ها و انواع میوه های رنگین و کافی میکس و شربت ها رو جور دیگر دیدنی همانا و سوال خواهر مسعود همانا. سوالی با این مضمون: شما از دوست های مسعود بودندی؟! آیا مسعود دعوت کردندی؟! سوالی که تنها یک سوال نبود، همراه با چشم غُره بود که حواله مسعود شد و ابرو در هم گره زدن به سمت ما. از آنجایی که ادب و معرفت در من نهفته است لب به سخن گشوده و جواب دادندی:

من اومده بودم دنبال کارای کارآموزیم که اتفاقی متوجه شدم جلسه دفاع آقا مسعوده، ازم سراغ پریسا رو گرفت که گفتم همین دور و وراست. از آقا مسعود اصرار و از من تعارف. خلاصه که زنگ زد به پریسا که شما نیای دفاع بی دفاع، لب ها رو غنچه کرده و خودم رو نزدیکتر به خواهر کردم و دم گوشش زمزمه کردم: آقا مسعود ارادت خاصی به پریسا ما داره و چشمکی حواله خواهر کردم. در ثانیه به ثانیه این لحظات پریسا لبخندی ملیح روی خواهر مسعود میپاشید و رو به مادرش میگفت: شما چرا اینقدر دوست داشتنی اید، تو همین دو دقیقه عاشقتون شدم.

تا تموم شدن دفاع پوست رو لب خواهر مسعود نماند و بیچاره مسعود با چهره ای نگران به خواهرش مینگریست و در دلش هزار بار فحش نثار ما میکرد. نمیدونم چرا حس کردم شیرینی دفاع از دماغش دراومد؟! :|

پدیده رو هم با پانزده پاس شدندی.

موافقين ۷ مخالفين ۰ ۹۷/۰۶/۲۱

نظرات  (۲۰)

۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۲۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
:-)))))) چه کردی با خواهر بنده خدا:-)
رفتی مشهد فراموش نکنی ما رو:-)
پاسخ:
از اونایی بود که اذیت کردنش خیلی لذت بخشه. :))
مگه میشه یادم بری دختر *__*
خاطره آروم؟!
شهید کردی جوون مردم رو. :d
پاسخ:
من ذاتا بچه آرومیم :))
حیف خواهر نداری شما، ببینم گذر خاله محترمت اینورا افتاد یکم تعریف تمجیدت کنم. :))
«نمیدونم چرا حس کردم»؟؟
معلومه که شیرینی دفاع از دماغش در اومده بنده خدا D:
پاسخ:
یعنی باید از دماغش درمیومد؟! مگه چی شد؟! :))
این اون روت بودا، از اون‌ها که ما ندیده بودیم ،حالا چرا پریسا؟مگه خودت چت بود؟ :دی
پاسخ:
آره لطافت هام کم نیستن :))
برا خودم میگفتم جذاب درنمیومد استرس میگرفتم :)
این اون روت بودا، از اون‌ها که ما ندیده بودیم ،حالا چرا پریسا؟مگه خودت چت بود؟ :دی
پاسخ:
:)
:|
پریسا خانومم که بدشون نیومده بود 😁
پاسخ:
فقط بخاطر من الکی :)))
چرا واقعا؟ :|
پاسخ:
خب خواهره مستعد اذیت شدن بود. :)
سلام
همش یاد دنده اسب سفیدم افتادم بس که شما دندندندی کردی!:)
پاسخ:
سلام :)
خوبن اسب سفیدتون؟!
سلام :)
سلام دارن خدمتتون! این روزا  که قیمتش دو سه برابر شده برام قیافه میگیره!:)
پاسخ:
سلام برسونید. :)
والا با این وضعیت حتی نشد من اسب خاکستری بخرم چه برسه به سفیدش!
چه قلم بامزه ای:دی
پاسخ:
دیدم تخس بودن جواب نمیده بامزه شدم. :))
مرسی.!
😂😂😂
پاسخ:
:))
یعنی الان اسب سفید خیلی سرتر از اسب خاکستریه؟
پاسخ:
خیلی.. یه چیزی میگم یه چیزی میخونیاااا :))
یه شیرینی دیگه افتادین یا نه؟! :دی
پاسخ:
نه! :|
اگه به این راحتیا بود الان دوستای من هرکدوم سه تا بچه داشتن :)
سلام و ادب
چقدر حالم خوب شد اینجا
اما حیف که میرزا نمیاد کامنت بزاره اینجا و حالمون رو بهتر کنه
شمام واسش نزار😁
پاسخ:
سلام :)
به به چه خوب ^__^
میرزا میخونه ولی گویا برا پستها حرفی ندارن :)
من باب لج و لجبازی عرض میکنم🤣🤣
پاسخ:
بله بله :)))
۱۵ هم خوبه :))
پاسخ:
آره بابا همین که پاس شدم خیلیه :)
بلکه میرزای زیرک با عنوان ناشناس یا جعلی دیگه ای ابراز عقیده میکنه بانو
🤔🤔🤐
پاسخ:
فک نکنم. :)
درضمن کامنت های ناشناس برام خنثی هستن به همین خاطر روشون دقیق نمیشم.
خوب خودتونو انداختیدا:))
پاسخ:
نه بابا کلی اصرار کردن :))
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۲ صدای پای تنهایی
(((:
پاسخ:
:)))
۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۲ مهدی امیدی
"پریسا لبخندی ملیح روی صورت خواهر مسعود میپاشید"
فعل پتشیدن رو خیلی قشنگ و بانمک استفاده کردی:))
پاسخ:
خلاصه که خوش گذشت :)
الانم چهره خواهره یادم میاد از خنده میپوکم😁

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی