"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

چندوقت پیش تو یه جایی خوندم ذائقه غذایی آدمها هرچهارسال تغییر میکنه، این تغییر برا من حتی میتونه به فاصله چهارماه باشه. با تلفن اداره شماره آقای "ام" رو گرفته بودم درمورد قطعه مورد نیاز برا یکی از دستگاهها ازش بپرسم وقتی حرف کاری تموم شد گفت: خب دیگه چه خبر؟! از بچه‌های دانشگاه خبر دارین؟! اجازه خواستم چند لحظه بعد تماس بگیرم، تلفن رو قطع کردم و با گوشی موبایلم شماره اش رو گرفتم، نه که بگم خوبم نه فقط داشتم تغییرات مثبت تو خودم ایجاد میکردم. اینکه عاشق خونواده امم درش شکی نیست ولی یادم نمیاد عشقم یه شکل ثابت داشته باشه تو این سالها، برای پدرم گاه هدیه دادن یک کتاب بوده، گاه مسابقه دو، گاه دکلمه چند بیت شعر و گاه بوسه ای آروم روی قسمت کم پشت موهاش جایی بین پیشانی و فرق سر. میدونستید تو دنیا دعوا کردنی وجود داره به اسم دعوا کردنای عاشقانه؟! شاید بنیان گذارش من باشم، بعضی وقتها هم عشقم رو با تحکم و دعوا به رخ میکشم. مدتهاست موهام رنگ طبیعیش رو پیدا کرده، خرمایی دوست داشتنی من، بلند شدنش اندازه کوتاه کردن بیست و شش مهرماه پارسال برام لذت بخشه. رویاهای من از چهارپنج سالگی همراه من قد میکشن، آخر شبها برام حکم زندگی دومم رو داره، الحق هم منصف بودم و در این بیشتر از بیست سال عدالت رو بین این دوتا زندگی رعایت کردم و هیچ کدوم رو فدای دیگری نکردم. در نیمه شبهای فروردین با چالش بزرگی روبه‌رو بودم، تنها نبودنم تصلی وجودم بود، با اوی خیالم عصر یخ یک روز زمستان رو در شبانگاه اولین ماه بهار گز میکردیم، انگشتام رو محکم تو دستش فشار میداد و شب رو تو خونه پدری اش و با خنده های بلندی که خونه رو پُر کرده بود سپری میکردیم. حالا در شبانگاه روز سرد زمستانی در عصر یک روز بهاری با اوی خیال کیک میپزیم و شبش وقتی کتاب میخونم با دوتا فنجان قهوه شیرین وارد اتاق میشود. آرشیو وبلاگم نماد تغییره برام، تغییرهای ریز و درشت. من همون دختری ام که دیگه با صمیمی ترین دوست دوران راهنمایی ام حرف مشترک نداریم، چون زمانی که ذره ذره تغییر در هرکدوممان ایجاد میشد کنار هم نبودیم و حالا شدیم دوتا جوون با دنیایی متفاوت، دنیایی که هیچ کدوم ظرفیت روبه رو شدن بی مقدمه باهاش رو نداریم. مواظب خودمون باشیم یهو وسط یه عالمه تغییر گم نشیم.

۵ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ ۲۹ دی ۹۸ ، ۱۵:۳۰

پست پیش نویسی دارم با این عنوان "انگار که بزرگتر شدم"، مگر غیر از این است که بزرگترهای امروزی استاد سکوت اند و توجیه. سردار تو سیاهی شب ترور شد، خیلیهامون ناراحت شدیم، غصه خوردیم، گیج بودیم. رگ اتحادمون باد موقتی کرد، لحظات کنار هم غصه خوردنمون زیاد طولی نکشید، دوگانگی و دوقطبیها و یارکِشیها رخ نشون دادن، سکوت کردم و به بزرگتر شدنم افتخار کردم. خبرهای بد پشت سر هم ردیف شدن روز تشیع باز مرگ و رفتن، مجدد قطب ها جان گرفتن و به جان هم افتادن، عجب موجوداتی هستیم ما آدمها وقتی جان هم میگیریم میافتیم به جان هم، البته بهتر است بگویم چرا باز هم مرگ و رفتن؟! مرگ و داغ؟! خانه بی مادر چرا؟! موج انتقام راه میافتد، خون در مقابل خون، قصاص. قصاص ترامپ؟! ریختن خون عوامل ترور؟! بچه های قدونیم قدمان حرف از کشتن میزنند، بچه های قدونیم قدمان فهمیده اند سردار که بوده و با چه کسانی جنگیده، فرزندان قدونیم قدمان هرچه را که فهمیده اند عقده میکنند بیخ گلویشان، فرزندان قدونیم قدمان دنیای تنفربرانگیز و خشن را قشنگ میشناسند. نمیدانم اینگونه تربیت کردن خوب است یا بد فقط میدانم اگر قرار باشد فرزند من هم در فضای مسمومی مثل امروز قد بکشد، بعضی وقتها چشمها و گوشهایش را خواهم بست، بچه من باید قدری بچگی کند بدون چشیدن طعم تلخ دنیای آدم بزرگها. بچه های قدونیم قد تکرار بود؟! بله هزار بار تکرار میکنم بلکه خودم بفهمم که درمورد بچه ها حرف میزنم، قشری که قدشان را نیم قد میخوانیم ولی توقع داریم تمام قد مقابل مشکلات بایستند، درمورد برجام اظهار نظر کنند و آماده کشتن و کشته شدن شوند، به مرد و شیرزن بارآوردنشان مینازیم. من دنیای بدون جنگ دوست دارم، کجاست آنجا؟! غم که تمامی ندارد، یک زمانی قطار تبریز-مشهد، آتش پلاسکو و فاجعه معدن گلستان ردیف شدند و حال، راستی قبلی ها جبران خسارت شدند؟! علی همکلاسی من بود که هرساله برای ادای نذر مشهد میرفت، خسارتش اگر خون بها باشد در شهر پدری اش برای امور خیر صرف شد، شبکه استانی هم گزارشش را پخش کرد، مادر داغدارش را اولین و آخرین بار در مراسم ختمی که در دانشگاه برایش برگزار کردیم دیدم، مطمئن نیستم آتیش داغش فروکش کرده باشد. بله غم ما تمامی ندارد اینبار هواپیمایی با صدوهفتادوشش سرنشین بخاطر خطای انسانی سقوط میکند. حیف و صد حیف، وای و هزاران وای، زمستانمان جان آدمهای وطنم را با خود میبرد، نه با سرمای سختش بلکه با گرمای گلوله...

اگر دنیا دست انسان های خداشناس بود مطمئنا تبدیل به لجنزار فعلی نمیشد، من را در بیست و پنج سال و دَه ماه و بیست و پنج روزگی خسته نمیکرد. منِ خسته غرهایم را زده ام، غصه هایم را خورده ام و حالا فقط یک حرف آرام به رنگ آبی روشنای آسمان دارم، آسمان دهات خودمان  البته "بیاید ما همدل باشیم، دوگانگی ها فقط از هم دورمان میکند، سردار برای آرامش همه ما میجنگید، کشته شدگان روز تشیع همه مان را داغدار کرد، صدوهفتادوشش سرنشین هواپیما حتی خلبان اوکراینی اش برا همه مان مهم بودن، مظلومانه پرپر شدنشان قلب همه مان را تیر زد، بیایید همدل باشیم". الان وقت توجه به سیستان است، زندگی بلوچ های وطن زیر آب رفته است، ما فقط خودمان را داریم، باید بیشتر حواسمان به همدیگر باشد.

۷ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۳ دی ۹۸ ، ۱۵:۱۵

انتشار اول: شنبه، 29 اردیبهشت 1397، ساعت: 01:28

بازنشر: 

بیگانه. آلبرکامو. "پس گفتار":

مدت ها پیش بیگانه را در یک جمله خلاصه کردم که میدانم بسیار پارادوکسی بود: "در جامعه ی ما، هر کسی که در مراسم تدفین مادرش گریه نکند میتواند محکوم به مرگ شود." 

قسمت محاکمه مورسو، نقش اول داستان بقدری لج درآر و جذاب نوشته شده که بعد از خواندن اظهارات هر یک از شهود از کوره در میرفتم و تحت تاثیر آن قلم به دست میگرفتم تا پستی بنویسم، روی تکه کاغذی نوشتم: آلبرکامو در بیگانه راوی حقایق است، حقیقت الزاما به معنای بدیهی بودن نیست، بعضی از حقیقت ها پیچیده اند مثل کلافی سردرگم، هر کس حقیقت را اندازه درکش از آن بیان میکند. درک کردن یک اندیشه درونی است که احساس، زمان، مکان و ده ها عامل دیگر در به اثبات رسیدنش تاثیر مستقیم و غیر مستقیم دارند ... دربان با صراحت تمام میگوید: مورسو کنار جسد مادرش سیگار کشید، شیرقهوه خورد. وقتی وکیل مدافع میگوید: تو هم هم پای مورسو سیگار کشیدی و دربان جواب میدهد نخواستم تعارف آقا را رد کنم و مورسو حرفش را تایید میکند، دربان دست پاچه میگوید: من برایش شیرقهوه بردم. میبینید صراحت کلام اول در اینجا محو میشود، انگار که نسبت به تایید حرفش از جانب مورسو احساس دِین میکند.

آلبرکامو در پس گفتار کتاب ادامه میدهد: او (مورسو) با جامعه ای که در آن زندگی میکند بیگانه است. 

هیچ کس حتی خود آلبرکامو هم فکر نکرد شاید مشکل اینجاست که بقیه با دنیای مورسو بیگانه اند.

بنظر من میشود اینگونه بیان کرد که: آدم ها عادت کردن همدیگر را با دنیای خودشان بسنجند، هیچ کس رغبتی به شناختن دنیای دیگری ندارد و همین آرام آرام دنیایی با آدم های بیگانه میسازد. ما عادت کردیم دنیای خودمان را حجت بدانیم و شناخت را خلاصه شده در دنیای خودمان.


بجای خوندن یه عالمه کتاب نخونده، کتاب هایی که خوندم رو دست و پا شکسته مرور میکنم. بار دیگه بیگانه رو با تمام بیگانگیش دوست دارم...

۲۵ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۰ ۱۷ دی ۹۸ ، ۰۱:۲۸

فکر کنم همه میدونن امروز تولد بانوچه است، اگر نمیدونید اینجا رو بخونید. 

 


دریافت

۹ نظر موافقين ۵ مخالفين ۱ ۱۴ دی ۹۸ ، ۲۰:۴۰

اینکه خودم هم باور میکنم که "خودم صاف و ساده ترین دختری هستم که به عمرم دیدم"، برایم زیاد هم جذاب نیست، دروغ چرا ناراضی هم نیستم از این صفتی که با خواست خودم بهم تحمیل شده. امشب اولین سری از دلنوشته های **** رو در دفترچه خاطراتم نوشتم، قرار مرور کردنش رو با یک شبانگاه بهاری هماهنگ شدم. اینروزها رو با تمام سختی هاش دوست دارم. بعضی وقتها دلت تلاش کردن میخواهد، بیخوابی کشیدن برای رسیدن به هدف میخواهد، بعضی وقتها دلت جنگیدن میخواهد و لذت پیروزی در یک جنگ سخت. پیروزی به شرط جنگ، رسیدن به شرط وجود هدف، همه چیز در این دنیا گره خورده به یک چیز دیگر. اینروزها دلم هوای درس و مدرسه و دانشگاه دارد، دلم استرس شب امتحان میخواهد، کافی میکس سرکشیدنهای سه بامداد میخواهد، دلم صبحانه ای با طعم ساقه طلایی کاکائویی و آب پرتقال میخواهد. 

و اینروزها بیشتر از همیشه خودم رو دوست دارم، مراقب خودم هستم، سعی میکنم خوب باشم. 

امروزتون چه رنگیه؟!

۱۵ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ ۰۷ دی ۹۸ ، ۱۹:۳۵