"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

کوچ کرده از بلاگفا :)
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)
شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)
99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)
(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)
یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)
28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد.

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

بايگاني
آخرين مطالب
نويسندگان

در خواب پسری موطلایی داشتم که حدودا سه‌چهار سال داشت، دستاش رو از دستم جدا کرد و دوید سمت خیابون، دلم ریخت ولی مثل همیشه که تو شرایط مشابه؛ مدیریت بحران بلد نیستم و اغلب فشارم میافتد و با دست صورتم رو می‌پوشانم عمل نکردم، جسورتر بودم دویدم دنبالش بغلش کردم، قلبم تند تند میزد چسبونده بودمش روی قلبم و دم گوشش میگفتم: هیچ وقت دستم رو ول نکن هیچ وقت.

من نه تصوری از مادر شدن دارم و نه تصمیمی برای مادر شدن فقط خواستم بگم دست مامان‌هاتونو ول نکنید اونا چه تو بیداری، چه تو خواب و حتی تو خاک دلشون برا شما میتپه.!

۷ نظر موافقين ۱۴ مخالفين ۰ ۱۷ دی ۰۱ ، ۱۸:۵۲

مادرش رو با موتور آورده بوده درمانگاه، هودی بلند و شلوار مام استایل به تن داشته با روسری مینی اسکارف جذاب، البته که مهدی جز هودی اسم مدلِ بقیه لباس‌های اون دختر بچه نوجوان رو بلد نبود و با توضیحاتی که داد متوجه شدم. میگم دختر بچه نوجوان چون دَه تا دوازده سالگی اوج بلاتکلیفیِ بین بزرگ شدن و بزرگ نشدنه برام. دخترک رو عمو خطاب کرده و انگار که او دربه‌در دنبال عمویی جوان با این نشان برای هم صحبتی باشه برای رفتن کنارش ثانیه‌ای صبر نکرده. از دخترک در مورد علاقه‌اش به موتور سواری و نحوه یادگیری‌اش پرسیده و او با هیجان از پدر باحالش گفته که همیشه به علایق دخترش اهمیت میده، مهدی باحال بودن پدرش رو تایید کرده و از دخترک خواسته هیچ وقت علایقش رو بخاطر شرایط و فرهنگ جامعه‌ای که همواره برای تحمیل شدن در تلاشه کنار نذاره و البته از دخترک قول گرفته یه کلاه ایمنی هم برا خودش بخره.

مهدی در یک مرکز بهداشتی-درمانی کار میکنه که جمعیت تحت پوششان اقلیت نه به لحاظ دین و مذهب بلکه اقلیت فرهنگی به حساب می‌آیند، فرهنگ ازدواجشان حتی از دختر که رسید به بیست تنزلی در حد دختر که رسید به پانزده باید بحالش گریست یافته. در چنین جامعه‌ای پدری که دخترِ به عقیده جمعیت بومیشان دم بختش رو پروبال میده برای شاد و با روان سالم زیستن نوبره.

۵ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۱۷ شهریور ۰۱ ، ۰۹:۲۸

جریمه شکار بُزکوهی حدودا ۲۵ درصد بیشتر از جریمه شکار کَل (جنسیت نَر همین گونه) است...

۴ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۳۰ مرداد ۰۱ ، ۰۷:۴۱

وقتی ما مضطربیم و حس میکنیم دیگه نمیشه، مامانم میگه: اَل مَرد اُولار گُوز نامرد "اَل: دست، گُوز: چشم". مفهومش اینه که به چشمتون سخت و نشدنی میاد، تلاشتونو بکنید تهش میشه. امیدوارم تهش خوب شه، ته همه چی... البته به انداره‌ای سخت نباشه که خوب بودن تهش هم دردی ازمون دوا نکنه.!

۴ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۲۴ تیر ۰۱ ، ۲۰:۱۸

قبلترها فکر می‌کردم پیرمردی کوهنورد در وجود من خُفته است، این‌روزها حس می‌کنم نویسنده‌ای در من مُرده است. هر قدمی که برمی‌داشتم داستانی جان می‌گرفت ولی ناتوانی من زنده به گورش می‌کرد. حس مادری قاتل را دارم که بچه‌داری‌اش لنگ می‌زند، هرچند وقت یک‌بار فرزندی به دنیا می‌آورد و هربار نیمه‌جان رهایش می‌کند، او عشقی بالاقوه دارد حیف راه بالفعل کردنش را کج می‌رود. وقتی کنار ساحل قدم میزدم، یا همان لحظه که با آب بازی میکردم و شاه‌میگوی زیبایی در آب پرواز میکرد و یا آن وقت که بوته‌هایی جذاب با میو‌ه‌های وحشی که گِرد بودند و نارنجی رنگ توجه‌مان را جلب کرد و من برای ثبت زیبایی‌اش از ماشین پیاده شدم و یا آن زمان که خرچنگ‌ها بدو بدو در لانه‌هاشان پنهان می‌شدند و یا هنگام دیدن عقاب که تلاش می‌کردم گوشی را روشن کرده و عکسی از او به یادگار بگیرم، دوربینِ گوشی صحنه‌ای عجیب ثبت می‌کرد: مردی ژنده‌پوش که چهره‌اش با زحمت از لابه‌لای ریش‌وموهای بلند و ژولیده‌اش دیده می‌شد، او همان سرباز ارمنی بود که نزدیک دو سال در کوه و جنگل خود را زنده نگه داشته بود. نزدیک دوسال از جنگ می‌گذرد، ارس به آرامش رسیده، ساحل زیبایی‌اش را پس گرفته و جنگلِ عُشاق ما معنای خود را بازیافته است. رنگش به سیاهی میزد، از آن نژاد زرد‌ و سفید پوست این حد از سیاهی بعید بود، دندان‌هایش تیز بود و زردی‌شان غیرقابل چشم‌پوشی لابد او معنای خام‌خواری را بهتر درک می‌کند وقتی که روز‌ها آتشی برنیافروخته است. نمیدانم با حیاتِ ناآرام و وحشی خو گرفته بود یا نه، یک فراریِ بی‌پناه بود. زبان همدیگر را نمی‌فهمیدیم با ایما و اشاره فهماند که دیگر از درمانده زیستن خسته شده است، به قصد مرگ به آب زده بوده است که تقدیرش جسم بیزار از دعوای آدم‌بزرگ‌ها آن سربازِ بی‌خبر از بی‌رحمی دنیا را کنار گام‌های ما قرار داده بود...

۱ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۰۳ تیر ۰۱ ، ۱۹:۳۴