"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

کوچ کرده از بلاگفا :)
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)
شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)
99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)
(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)
یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)
28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد.
8آبان 1403 چند ماه مانده به تجربه 30 سالگی.

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

بايگاني
نويسندگان

مختص آدمای نزدیک زندگیمه

اذیت میکنم، مطمئنا اذیت میشم

ناخواسته نیست

میخوام که حرص بدم

در عین حال دلم نمیخواد ناراحت شن

ولی نمیشه

میدونم تهش باید تموم شه

ولی

وقتی تموم میشه که با تمام وجود بد بودنم رو نشون دادم

سنگدل میشم

ولی از درون تیکه پاره

کافیه بفهمنم تا آرومِ آروم شم

.

۱۰ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۶

خب پنل مدیریت را باز کردم بنویسم، قرار است پستی نوشته شود که نمیدانم مضمونش چیست. حس میکنم "خب" کلمه مناسبی برای شروع یک متن نیست به هرحال ... 

در شرایطی انگشتانم روی کیبورد سُر میخورد (آره درست خوندین کیبورد، گوشی رو گذاشتم کنار و با لپ تاب هم نه با کامپیوتر وارد صفحه بیان شدم) تا پستی انتشار یابد که ذهنم تهی از هر گونه ایده و موضوع است، یعنی اینروزها نه وقتی برای فکر کردن در مورد نوشتن میگذارم، نه حوصله اش را دارم و نه انگیزه اش را. دیدین یک وقتهایی همه چیز هم خوب است، هم بد و هم خنثی یک زمانِ شلوغِ آرامِ بی ثباتِ شیرین و تلخ و ملس. هم میتوانی کز کنی گوشه اتاق و پرده اتاقت را بکشی و خودت را بغل کنی و تا زمانی که چشمت تلخ شود و بسوزد و هاله های زرد و سفیدِ نورِ لامپِ اتاق تبدیل به رگه های سیاه شود زُل بزنی بهش یا جیغ های شیرین بزنی و بپری به آسمان و ابرها را بغل کنی. خیلی ها فکر میکنند دلیل زیاد بودن حجم نوشته های غمگین و غمباد کرده، دنیای غمگینی است که همه مان گرفتارشیم ولی نظریه من فکر خیلی ها را نقض میکند، غم علی رغم چهره عبوسش کلمات شیکی دور خودش جمع میکند، پرستیژ دارد و مهم تر از هر چیز نوشتن از غم و بازسازیش به مراتب راحتتر از شادی است. خلاصه اش اینکه چهره دنیا شادتر از فکر ماست. دوست دارم این پست طولانی شود، پُر شود از کلمات و جمله هایی که با شنیدن و دیدنشان دلمان جلا یابد انگار که خسته از خیابان گردی برسی به مینی کافی شاپی که آب زرشک تگری دارد، خُنکاش لبخند شود به چهره ات و ترشِ شیرینش مُژه های چشمانت را چفت هم کند. کلماتی چون: زندگی، زندگی رو دوست دارم، زندگی رو با تو دوست دارم، زندگی رو با خوشی هایی که تو دلیلش هستی دوست دارم. آرام، آرام و لطیف، لطافت هایی که بوی گُل میدهند. دلتنیگی، دلتنگی هایی که پشتش صدها امید آرمیده، دلتنگی های شیرین. فردا، فردای خوب، فرداهایی که فردا میشود امروز و پس فردا میشود دیروز به همین سادگی و همینقدر زود.

+ عیدتون هم مبارک :)

۵ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۹

جای دچار نوشتن هم جالبه هم سخت و دلیل هم جالب بودن و هم سخت بودنش یه چیزه، وجود زاویه های متنوع در خودش و نوشته هاش و حتی جواب هاش. میشه از ویل دورانت نوشت و توی کامنت ها مخاطب ها رو انداخت جون هم یا یه جوک بی مزه نوشت و هار هار براش خندید یا اصلا جدی شد و مهربون و یا آرام و جاری شد و به چهار بیت شعر بسنده کرد.


ویل دورانت می گوید: هر امر معنوی، اصل و پایه طبیعی دارد و هر امر مادی یک گسترش و بسط معنوی (لذات فلسفه صفحه 135) و می گوید: در سرتاسر زندگی انسان، به اتفاق همه عشق از هر چیز جالب تر است، و تعجب اینجا است که فقط عده کمی درباره ریشه و گسترش آن بحث کرده اند. در هر زبانی دریائی از کتب و مقالات، تقریبا از قلم هر نویسنده ای درباره عشق پیدا شده است و چه حماسه ها و درامها و چه اشعار شورانگیزی که درباره آن به وجود آمده است، با این همه چه ناچیز است تحقیقات علمی محض درباره این امر عجیب، و اصل طبیعی آن، و علل تکامل و گسترش شگفت انگیز آن، از آمیزش ساده پروتوزوئا تا فداکاری دانته و خلسات پترارک و وفاداری هلوئیز، به آبلار (لذات فلسفه، صفحه 117).


عشق از دیدگاه ویل دورانت

ویل دورانت


+ چالش رادیو بلاگیها به دعوت آقای دچار

++ دعوت میکنم از آقاگل و آذری قیز جای من باشن :)


۱۴ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۰

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست 

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست 


نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان 

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست 


سر فرا گوش من آورد به آواز حزین 

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست 


عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند 

کافر عاشق بود گر نشود باده پرست 


برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر 

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست 


آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم 

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست 


خنده جام می و زلف گره گیر نگار 

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

۱۷ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۷

تو اتاقش نیست، صدای آهنگ میاد از بیرون، میرم حیاط، صداش میکنم، میترسه، شبه، الانه. جدیدا دوستترم داره، نه بهتره بگم جدیدا راحتر دوستتر داشتنم رو نشون میده. همین چند دقیقه پیش مجبوری بهم یه لیوان چای داد، میگم: آخه لیوان خیلی بزرگه، میخنده میگه: تو که آدم کوچکی نیستی. نم نم بارون میباره، از تو حیاط بوی خاک میاد، سایه ام خیلی واضح رو کاشیا میافته، هوا هوای نفس کشیدنه تا ته ریه، فرستادن اکسیژن لای تک تک مویرگ ها. موهامو تو هوا پرواز میدم، باد ملایمه، آروم میزنه به موهام، آروم و موج وار غلشون میده. الان در جواب یکی که پرسید با خواهرت راحتی گفتم: بیشتر اون باهام راحته. 

اینجا تصورم میکردم باد به موهام بخوره چه شکلی میشم چه حسی دارم

و اینجا باد به موهام خورد و رها شدم حتی از فکر کردن به فکر یک ثانیه قبل

 


دریافت
مدت زمان: 54 ثانیه

"شاید خیلی بی معنی باشه، شاید جز سیاهی هیچی نبینید ولی برا من شاهکاره" 

۱۲ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۰

محمدامین میگه: من میدونم شغل خدا چیه؟!

میگم: چیه؟!

میگه: تعمیرکاره، با آچار پیچ گوشتی پیچ بارون رو باز میکنه، بعضی وقتها دکمه رعد و برق رو روشن میکنه، بعضی وقتها همه اشون خراب میشن هم بارون میاد هم رعد و برق خدا میره درست کنه برف میباره.

میگم: محل کارش کجاست؟!

میگه: همه جا شعبه داره.

میگم: فسقلی تو شعبه رو از کجا یادگرفتی؟!

میگم: خب حالا خدا چطوری ما رو آفریده؟! چطوری حواسش بهمون هست؟!

میگه: صبر کن فکر کنم وقتی فهمیدم بهت میگم الان نمیدونم.

:: محمدامین چهارسال و هفت ماهشه

۲۵ نظر موافقين ۱۷ مخالفين ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۴

پشت لبش تب خال زده، هر یه ربع یه بار آینه به دست میگیره و قیافه اش رو کج و معوج میکنه. فکر میکنه، شروع میکنه به حس کردنِ فکراش. ادغام شدن فکر و حس قلقلکش میده، دلش میخاره، مور مور هم میشه. وسط یه بحث مهم کلمه به کلمه جمله هایی که میتونه رهاش کنه جلوی چشماش شروع میکنن به پای کوبی، برا اینکه موقعیت یادداشت کردنشون رو نداره به بحث های روتین و تشریفاتی فحش میده. شوخی میکنه، شوخی های لوس، با شوخیاش میخنده، بلند میخنده، میخندونه. فاصله زیر و رو شدن حالش سرعتی در حد چند دهم ثانیه داره، این دهم ثانیه ها هم صرف ریفرش کردن مغز و هماهنگیش با عواطف میشه. اینروزها شدید دلتنگه، دلتنگ روزهای پیش رو، دلتنگ اتفاقاتی که به ظاهر هیچ ربطی به او نداره و گویا نخواهد داشت. بریده بریده مینویسه، انگار که منتظره یکی بپره وسط این بریده ها و بسطش بده. با همه این ها حال او خوب خوب است شما باور کنید. :)



۱۰ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۵

یکی از دوستام عاشق یه آقایی شده بود که ده دوازده سالی از خودش بزرگتر بود، رفتار دختر، دستپاچگی هاش، گیج بازی هاش حین دیدنِ پسر و چشم هاش امان از چشماش که همه چیز رو لو میداد. رازدلِ دختر برملا بود، قرار بود از مرد رویاهاش جواب رد بشنود، روزهای عید بود پسر دل را به دریا زده بود تا دختر را با واقعیتِ دوست نداشتن روبه رو کند. این پهلو و آن پهلو میشد، دست هایش را در هم گره میزد و باز میکرد، آنقدر تکرار کرد که کلافه شدم، دست هایش عرق کرده بودند و سرخ شده بودند، رو به من گفت: پری دخترم یه لیوان آب میدی به من؟! قبل از اینکه من بگویم باشه، دوستم با لبخندی روی لبش و استرسی که از صدای لرزانش مشخص بود گفت: دخترم؟! یعنی شما بابای پری هستی؟! جواب داد: هم تو و هم پری برای من مثل دخترم میمونید. تبدیل حرارت عشق به عرق سرد را به چشم میدیدم، کاش زودتر از پیشمان میرفت تا دوستم رو بغل کنم و یکی رو بازوش بزنم و بگم: بیخیال. ولی نرفت فضا سنگین شده بود، آب رو دادم دستش و گفتم: خب خب و اما بحث شیرین عیدی دخترتون.

یکی نیست بگه شما غیرمستقیم به هم حرف میفهمونید چرا این وسط با احساسات من بازی میکنید هان؟! عیدی هم نداد. :|

۲۳ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۷
یادم نمیاد چند سالم بود، فقط میدونم خیلی بچه بودم. با اینکه از ارتفاع میترسیدم ولی نشسته بودم روی پشت بام و ماشین هایی که توی خیابون تردد میکردن رو میپاییدم، منتظر بابام بودم راستش منتظر بابام نبودم منتظر ماشین جدید بابام بودم، خیابون مثل الان شلوغ نبود. رفتم پایین به مامانم گفتم: پس بابا کی میاد؟! الان به جواب کلیشه ای مامانم که فکر میکنم دلم میخواد سرمو بکوبم دیوار، گفت: ده تا بسته صدتایی بشمری اومده. اون زمان ها تلفن همراه نبود، یاد گرفته بودیم منتظر بمونیم. برگشتم پشت بام، صحنه ای که خدا رو با این دیالوگ التماس میکردم: خدایا این یکی دیگه بابام باشه، مثل یه فیلم ضبط شده جلو چشام پلی هست. الان رو دوست دارم، استرس های آنلاین شده یا نه برام خیلی قابل تحملتر از انتظار بی اطلاع است. من آدم این پاییدن ها نبودم نمیدونم چی شد که اینجوری شد.

۲۳ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۰