یهو دلم خواست بگم:
خیلی خوشحالم که وبلاگ مینویسم، یعنی خیلی خوشحالم که وبلاگ نویس موندم.
اصلا عجیب نیست آدم دلش برای دوستای وبلاگیش تنگ شه، حس خوبیه هرچند با همه خوبیش دلتنگیه باز.
یهو دلم خواست بگم:
خیلی خوشحالم که وبلاگ مینویسم، یعنی خیلی خوشحالم که وبلاگ نویس موندم.
اصلا عجیب نیست آدم دلش برای دوستای وبلاگیش تنگ شه، حس خوبیه هرچند با همه خوبیش دلتنگیه باز.
خیلی دوست دارم یکی برام قصه زندگی ببافه.
از روز تولدم تا ....
شوهرش میگفت نودوهشت سالشه. لباس محلی گُل گُلی خوشگل و تروتمیز تنش بود. دست راستش پُر النگو و دستبند طلا بود. بوی عطرش خیلی حال خوب کن بود. دست چپش ساعت با مارک D&G بود. ناخنای دستش حنا داشت. ناخنش بلند و تمیز و یکدست بود. از روی روسری روی پیشونیش یه روسری دیگه بسته بود.
شوهر غُرغُروش دلیل جوون موندن زنش رو اینطوری توضیح داد: من هفتمین شوهرشم، شش تا رو فرستاده سینه قبرستون بچه هم نیاورده معلومه که جوون میمومنه.
داشتم سِرمش رو از دستش درمیاوردم آروم زیرگوشم گفت: منم دوست داشتم مادر باشم.
یه ساعته یه ژلوفین خوردم چپیدم تو اتاقم و یه درصد هم به این فکر نمیکنم که پس فردا بازید استانی دارم.
+ شکنجه دادن فقط شلاق زدن نیست که روح آدما شکننده تره. زخم نزنیم. زخم زبان نزنیم. همدیگه رو ناراحت نکنیم. دل نشکنیم. منت نذاریم. اذیت نکنیم.
هیچ وقت فلسفه لذتی که از دید زدن آدما و داستان ساختن براشون دارم رو نفهمیدم، براشون اسم انتخاب میکنم، براشون رفتار و اخلاق مشخص میکنم، یکی تُخس یکی شیرین زبان و یکی آروم. منتظر بودم تا غذامو بیارن، زُل زده بودم به دختر بچه ای که کنار باباش بالا پایین میپرید و با زبون درازی از همه چیز ایراد میگرفت، من اصلا اینجالو دوشت ندارم، ببین بابا اینجا هم آسغال ریخته. داستانم داشت جون میگرفت، سَلوا داشت بهونه مادرش رو میگرفت، زبون درازیش و اذیت کردنش بخاطر نبود مادر بود، باباش باید کم کم عصبی میشد و میگفت: سَلوا بفهم اون خودش ما رو نخواست، نه تو رو نه منو. ولی قرار نیست که داستان های من بشه روایت واقعی زندگی مردم کوچه و خیابان، پدر جوونش گفت: صبر کن مامانت دستش رو بشوره بیاد بعد هرجا خواستی میشینیم. بعد خوردن غذامون سلوا و مامان بابا و اون مرد سیاه سوخته همراهشون رو ندیدم، قرار بود پیاده بریم سمت باغ نادر، روز تاسوعا بود و باغ نادری تعطیل حتی با دونستن این موضوع مسیر هدفمون باغ نادری بود، چند متری جلوتر نرفته بودیم که یه بچه رو دیدم که سرگردان خیابون رو میدوید، حتی از پُشت تشخیص دادم سلواست، تنها بود تنها تنها، گفتم: بابا بابا این سلواست، بابا: سلوا کیه؟!. من: بعدا میگم این همون بچه ای که تو رستوران بود. مامان: خب که چی؟!. من: اه چرا اینقدر سوال میپرسید تنهاست، الانه که گم شه. بابا: پس بدو بگیرش. با سرعت دویدم رسیدم بهش، بچه بابات کو مامانت کو اینجا چیکار میکنی؟! هیچ جوابی نداد، گفتم دستتو بده من ببرمت پیش مامانت، باز هیچی نگفت فقط سفت دستم رو چسبید. یکم باهم دویدیم خسته شد، گرفتم بغلم مستقیم بردمش جلو رستوران، مامانش نشسته بود رو زمین و تو سرش میزد گریه میکرد، از دور داد زدم نگران نباشید دخترتونو پیدا کردم. نفس نفس میزدم، باباش رسید بچه رو بغل کرد مانتو منم گرفته بود و میگفت: بگو چطوری ازت تشکر کنم. اون یکی مرد سیاه سوخته رو به بچه گفت: توله سگ نمیگی میری گم میشی؟! اهل سنندج بودن.
هیچ وقت در قید و بند توضیح دادن و توجیه اعتقاداتم نبودم و همچین قصدی هم ندارم، ولی میدونم بد نیستم یعنی میدونم خوبم. چون خدا دوستم داره، چون صدامو میشنوه، چون نصف شب یهویی میشینیم با هم حرف میزنیم، همیشه برام وقت داره، حتی اگه من خودمو زده باشم به بیراهه. درسته چادرمو وقتی میرسم به باب الجواد از کیفم درمیارم تازه شروع کنم به سر کردن، درسته بلند بلند خندیدن از سرم نمیافته. با همین فراز و فرود با همین سراشیبی و سربالایی های رفتاری مواظب دلمم که خالص باشه، هواش پُر باشه از مهربانی. وقتی روی کاشی های حرم که گاه داغ و گاه یخ هستن قدم برمیداشتم با همین دل کوچولو و مهربونم به یاد همه اتون بودم.
بله اینجانب امتحان "پدیده" ساعت هشت و نیم صبح رو در ترم آخر گنده زده و دپرس طور در محوطه دانشگاه ول میچریدندی، بعد از چند مین یعنی بعد از چندین مین نهیبی به خویشتن زده و رفتندی دنبال کار کارآموزی و امضا گرفتندی از استاد مربوطه، در این آشفته بازار پریسا بانو دوست بنده مرا تنها نگذاشتندی و پای به پای من به دنبال خفت کردن استاد بودندی که طی اکتشافات و کاراگاه بازی های ما، استاد ارجمند رو سر به زنگاه و در لحظه ورود به جلسه دفاع مسعود نامی که از قدیم الایام طی برگذاری همایش آشنا شده بودندی رو یافتیدندی. درحال به مسعود تبریک گفتندی و از استاد وقت گرفتندی بودیم که پیشنهادی از جانب آن یکی استاد مطرح شدندی که در جلسه دفاع دوستتان حضور به هم رسانندی و بعدتر امضا از استاد بستادندی. خلاصه ما در جلسه دفاع چشم ها رو شستندی و دانمارکی ها و قرابیه ها و انواع میوه های رنگین و کافی میکس و شربت ها رو جور دیگر دیدنی همانا و سوال خواهر مسعود همانا. سوالی با این مضمون: شما از دوست های مسعود بودندی؟! آیا مسعود دعوت کردندی؟! سوالی که تنها یک سوال نبود، همراه با چشم غُره بود که حواله مسعود شد و ابرو در هم گره زدن به سمت ما. از آنجایی که ادب و معرفت در من نهفته است لب به سخن گشوده و جواب دادندی:
من اومده بودم دنبال کارای کارآموزیم که اتفاقی متوجه شدم جلسه دفاع آقا مسعوده، ازم سراغ پریسا رو گرفت که گفتم همین دور و وراست. از آقا مسعود اصرار و از من تعارف. خلاصه که زنگ زد به پریسا که شما نیای دفاع بی دفاع، لب ها رو غنچه کرده و خودم رو نزدیکتر به خواهر کردم و دم گوشش زمزمه کردم: آقا مسعود ارادت خاصی به پریسا ما داره و چشمکی حواله خواهر کردم. در ثانیه به ثانیه این لحظات پریسا لبخندی ملیح روی خواهر مسعود میپاشید و رو به مادرش میگفت: شما چرا اینقدر دوست داشتنی اید، تو همین دو دقیقه عاشقتون شدم.
تا تموم شدن دفاع پوست رو لب خواهر مسعود نماند و بیچاره مسعود با چهره ای نگران به خواهرش مینگریست و در دلش هزار بار فحش نثار ما میکرد. نمیدونم چرا حس کردم شیرینی دفاع از دماغش دراومد؟! :|
پدیده رو هم با پانزده پاس شدندی.
گویا امام رضا جانمان میخواد غافلگیرمون کنه، اسباب طلبیده شدنمون خیلی یهویی و طی تصمیم و برنامه ریزی یک ساعته من در حال فراهم شدنه.
:)
اول اینکه خنگ خودتونید.
دوم اینکه تاثیرپذیری و تاثیرگذاشتن درمورد هرچیزی برای من به اندازه خودم معنا داره.
سوم اینکه میشه گزینه دوم اینکه رو بازتر کرد و به شرح زیر توضیح داد:
تاثیرگرفتن از کتاب برای من صرفا داخل کلماتی که جمله ها رو تشکیل میدن و گویا بعدترها هم میشن خوراک روح ما خلاصه نمیشه. ده ها بار "قند و پند" رو نه تنها خوانده ام بلکه تک تک کلماتش، طرح نارنجی روی جلدش و حتی تیترهای درشت قصه هاش رو جوئیده ام، نه به این خاطر که قصه شغالش زندگیم رو متحول کرده و روزنه ای روشن و پُرامید پیش چشمانم باز کرده نه نه تاثیرش برای من در درک ظرافت های رفاقت معنا داشت، عمق صداقت و بی ریا بودن دوستی رو در روز تولد دوازده سالگیم برام به ارمغان آورد. سلایق من همواره در حال تغییره، بعضا رو به رُشد و نمو میرود و بعضا رو به زوال، دوران نوجوانیم عاشق خواندن مجله بودم، از لا به لای مطالب علمی و تخیلی برای خودم اکتشافاتی جمع میکردم، حتی یک زمان هایی توهم رزومه شدن این اکتشافات در آینده رو داشتم. بعضی وقتها تک جمله ها و یا تک بیت هایی که در لحظه شنیدم یا دیدم تاثیری به اندازه دو جلد کتاب قطور بر روی من، عواطفم، علایقم و بصیرتم داشته. بزرگتر که شدم کتاب های سیاه نمایی شده به قلم اجنبی ها رو روانتر و راحتتر از متن های ملموس وطنی میفهمیدم. "بیگانه" فقط و فقط قادر به غرق کردنم در افکارم شد و نگران برای آدمهای پوچ گرایی که با خواندنش قابلیت پوچتر شدن پیدا میکنند. "برنده تنهاست"ِ پائولو کوئیلو مصمم کرد برای برنده شدن، هرچند شاید پائولو چند صد صفحه حرف زد تا به بازنده ها دلگرمی بدهد حتی با کوبیدن برنده ها. برنده تنها نیست یک تاثیر و باور خودخواهی رو هم برایم روشن کرد، وقتی که هدیه اش دادم به دوستم، وقتی بخواند نگاهش به کلماتی که من نگاه کردم میافتد، انگشتش صفحه ای رو که انگشت من ورق زده ورق میزند. "هولدن کالفید" برام یک روح آشنا بود، دنیایی که در آن برای تجربه کردن آزاد هستی. نهج البلاغه آگاهی میده به بینشم. و ...
چهارم اینکه دلیل قسمت اول اینکه اینه که الان یادم اومد قرار بود تو این چالش شرکت کنم.
مرسی از مستور بابت دعوتش :)
و مرسی از جناب دچار بابت دعوتش :)