"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

کوچ کرده از بلاگفا :)
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)
شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)
99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)
(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)
یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)
28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد.
8آبان 1403 چند ماه مانده به تجربه 30 سالگی.

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

بايگاني
نويسندگان

بحث درمورد افکارم بود، شاید هم بحث نبود فکر بود.

گفت: افکارم شبیه نسل قبله شایدم قبلتر 

میگه: نه نه الکی جو نده، افکار نرمال و اقتضای زمانه 

گفت: شبیه افکار نسل بعد و بازهم شاید بعدتر 

میگه: افکار مبهم، ناقص، مغرور!!!

بحث فقط درمورد افکارم بود.

+ خیلی حرفا، خیلی بحث ها، خیلی حرف دلا، خیلی خواست ها، خیلی فکرها و خیلی خیلی خیلی .... هستند که توضیح ندادنی اند، در حالی که شاید حجمی اندازه یک دفتر مشق شصت برگ در مغز اشغال میکنند.

۱۴ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۸

بنظرم: 

آرزو داشتن یه جور خوشبختیه.

و اینکه 

آرزو فقط برا خوبیها معنا داره.

و اینکه 

آرزو و رویا دوتا قضیه خیلی متفاوتن.

و اینکه 

سرمشق رسیدن به آرزو "باید" هست.

و اینکه 

هر بایدی یه درصد خاص داره که تلاش درش بی معنیه.

و اینکه 

بیایید آرزو بسازیم، از آرزوها بگیم، از رسیدن ها، از غایت بی نهایت و از 

..........

۱۵ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۲

"

حرف میزنم، نق میزنم، حرص میخورم، بلند بلند حرف میزنم .....

یهو میبینم دستش رو گذاشته زیر چونه اش داره نگام میکنه.

چشماش غم داره.

گونه اش رو بوس میکنم و دستش رو وسط دوتا دستام نگه میدارم.

میگم: ببخش ناراحتت کردم؟؟

لبخند مصنوعی رو لبش میاره و میگه: نه، من برم یکم بخوابم.

"

+ اینجور پست ها رو پیش نویس میکنم وقتی حالم بهتر شد پست کنم. الان خوب خوبم. :)

۱۶ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۲

شاید هفت هشت سالم بود که "شازده کوچولو" رو از کتابخانه پدر برداشتم و ورق زدم، کتاب کناری اش "بوف کور" صادق هدایت بود. اسم نویسنده اش رو که خوندم ذوق کردم، "آنتوان دوسنت اگزو پَری" پَری پَری. بعدها فهمیدم پِری درستتره. برداشتم و فقط ورق زدم، هیچ وقت از پدر نپرسیدم آیا شازده کوچولو رو برای خودش خریده بود؟؟ اصلا شازده کوچولو رو خوانده؟؟ راستی من و خواهرم از بچگی بابامون رو "پدر" صدا میزدیم، پدر بوسم کن، پدر ما رو ببر شهربازی، پدر بذار بشینم بغلت ماشین سواری کنیم. اول راهنمایی بودم که همکلاسیم عاطفه سر همین پدر گفتن هام هرلحظه مسخره ام میکرد، همیشه میگفت: به مامانت هم بگو مادر، اونجوری حس میکنم شبکه یک فیلم تاریخی پخش میکنه. کم کم عادت کردم به جای پدر بگم بابا. اه هیچ وقت حرفام انسجام نداره عادت کردم به گریز زدن، ترم شش بودیم از جلسه امتحان انفورماتیک دراومدیم من درمورد توانبخشی میگفتم و پریسا و سهند گیج گیج نگاهم میکردن، نمیدونستن چطوری حرفامو به روز و بحث ربط بدن اصلا بگذریم، کجا بودم آهان شازده کوچولو، اون موقع برداشتم و ورق زدم ولی نخوندمش انگار از کیسه خلیفه میبخشیدم یادم نیست به حسین یا فاطمه کادوش دادم. دیروز داداش دم در منتظر بود تا من کارم تموم شه باهم بریم خونه، دوتا خانم چاق و قد بلند، چاق و قد بلند معمولی نه ها از اون هیکلی ها دوتا کیفِ پُر از کتاب رو دوششون وارد اتاق شدن، کتاباشونو ورق زدیم دوتا خریدم یه شازده کوچولو و یه کتاب دیگه که فکر نکنم هیچ وقت بخونمش، همکارم میگه والا من دلم سوخت خریدم تو چطور؟؟ منم گفتم از هیکلش ترسیدم. نمیدونم چرا دستش رو به حالت خاک تو سرت نکنن بهم نشان داد. راستش اینروزها عجیب احساس عقب ماندگی میکنم، دوهفته یکبار به زور تلویزیون نگاه میکنم آن هم فوق فوقش چهل و پنج دقیقه، فقط کتاب درسی و تخصصی میخونم، مامانم میگه: اینروزا تو یه تنه سرانه مطالعه کشور رو چند ده درصد افزایش دادی، زندگی رو که نگم بدجور یکنواخت شده. چند صفحه از شازده کوچولو رو هم برا خودم خوندم و هم برا محمدامین توضیح میدادم نوشته: "بزرگ ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر در بیاورند. برای بچه ها هم خسته کننده است که دائم هر چیزی را به آن ها توضیح دهند." محمدامین میگه: پری قول بده تو حتی اگه مامان هم شدی بزرگ نشی. میگه: به آنیسا و مارال(دوستاش) گفتم بسوزید من با عمه ام دوستم، دوست قد بلندمه ولی شماها دوست قد بلند که بچه باشه ندارین. هروقت بهم میگن "پری" یعنی اون لحظه دوستترم دارن.

۱۷ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۱

بنفشه های امسالمم روییدن 

^__^

وقتی تابستان ما اینه، حق بدید زمستان امسال رو حتی بعنوان پاییز هم قبول نکنیم.

۲۹ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۰

نمیدونم شمام مثل ما بودین یا نه، البته این خصلت تو دهه شصتیای اطرافم بیشتر از هم سن و سالهای خودم مشهود بود. اینکه زندگی، برخی برخوردها و رفتارهای یه تعدادی آدم براشون جالب بود، مثلا "معلم ها". من یا بیشتر همکلاسیام خودمون تو خونواده هامون کلی معلم و مدیر داشتیم ولی سردرآوردن از زندگی معلم هامون بخصوص معاون های بداخلاق لذت بخش بود. یه بار دانشگاه رفتنی داداشم منو رسوند، یه پسره همکلاسی کلی با خجالت پرسید اون آقایی که همراهتون بود فلانی نیست، گفتم چرا خودشه بچه یه ذوقی کرد که نگو گفتم برادرمه، گویا پسره قبلنا دانش آموز داداش بوده میگه: تو رو خدا شما خواهر آقای "ص" هستین :)))

اینا رو گفتم تا به این برسم، الان من دقیقا مثل همون بچه مدرسه ای که مشتاقه بدونه لحظه های معلمش چطوری میگذره، دوست دارم بدونم روزهای دوستای بلاگیم چطوری شب میشه. هر کی دوست داشت لحظه به لحظه یک روز از زندگیش رو برام تعریف کنه. 

حتی فقط یه نفر...

۲۸ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۲۰

از آدمایی که نسبت به کار تخصصیشون نگاه سطحی دارن، سطحی فکر میکنند، سطحی حرف میزنند متنفرم.

۹ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۵

آذربایجان در طول تاریخ مهد شعر و ادب بوده، فرهنگ غنی مردم و لطافت و طراوت آب و هوا و زبان سلیس و شیوا بستر پرورش ادبیات و داستان های اساطیری را دوچندان کرده. غیرت، شجاعت، دلاوری، وفای به عهد، عشق ناب و ... در ایرانیان زبان زد خاص و عام بوده و هرکدام قابلیت ثبت و ضبط شدن در طول تاریخ را دارند. انتخاب یک داستان بعنوان نماینده داستان ها، واقعیت ها، ادبیات و تاریخ آذربایجان کار سختی است، خواستم از شهریار و شعرش در وصف طبیعت و عید بنویسم، از حماسه های تاریخی بنویسم، در نهایت "سارای" نجیب شد انتخاب من.

سارا یا همان سارای نماد وفاداری و نجابت است، سارایی که خلاصی از ظلم و سیاهی را در سپردن خود به آغوش سرد آب زلال رود آرپاچایی میابد.

۲۰ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۰

امیرمحمود یک لیوان چای رو که سرد شده میریزه داخل قندان، بهش میگم:

_ یه لحظه فکر کن، ببین چیکار کردی.

میگه: کار بدی کردم. خجالت بکشم یعنی؟؟

_ آره زود خجالت بکش، دیگه هم اینکار بد رو نکن.

جفت دستاش رو میگیره رو صورتش و هی با خودش تکرار میکنه: خجالت میکشم.

هرکی هم ازش بپرسه چرا دستات رو گرفتی رو صورتت، میگه: کار بدی کردم، دارم خجالت میکشم.

۱۳ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۰

دیروز خواستم بنویسم، از روزی که با بغض گذشت، از لحظاتی که نباید به تنهایی سپری میشد ولی شد. از پا روی پا گذاشتن و قُلپ قلُپ قهوه تلخی که راه گلویم را طی میکرد، از عطر تلخش که با هر استشمام تا ته ریه هام که هیچ تا بند بند عصب هام را دربرمیگرفت، از چشم هایی که در هر نفس عمیق بسته میشد، از دم هایی آرام که بازدمی سخت و ناآرام و گاه بی فرجام داشت، از احساسات، از شعور، از چشم انتظاری های بیهوده، از زندگی، از بیست و چهارسالگی که هیچ نمیدانم چگونه باید باشد، هرچند من عادت دارم به منطق بی نظمی. از افسردگی موقت، از جنگ، از ...

امروز خواستم بنویسم، از خنده هایی که گونه های صورتم را به درد آورد. همین درد کافی است تا ته اعماق روزی خوب هر چند خسته را فهمید.

راستش را بخواهید مرز این دو روز و دو احساس نمیدانم کجاست، فقط میدانم دلم اینروزها شدید هوای حول حالنا دارد، خدایا حول حالناهامان را به سمت احسن یاری کن.


دعای شب: خدایا ما را با سر درد امتحان نکن فدات شم...

۱۷ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۲