"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

کوچ کرده از بلاگفا :)
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)
شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)
99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)
(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)
یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)
28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد.
8آبان 1403 چند ماه مانده به تجربه 30 سالگی.

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

بايگاني
نويسندگان

۷۰۶ مطلب توسط «هلما ...» ثبت شده است

یکی از دخترای خوابگاه دورهمی کوچکی گرفته بود . من و چن تا از همکلاسیامم دعوت بودیم , آخرای مهمونی بود و هرکس یک گوشه اتاق 12 یا 16 متری ی جوری سرگرم بود , یکی غرق گوشیش بود یکی همچنان پفک میخورد ی عده آروم حرف میزدن و منم طبق روال همیشه رو تخت نشسته بودم تا ب همه دید داشته باشم , عادت دارم همیشه گوشه ای باشم ک ب همه احاطه دارم در واقع ارتباط چشمی برام جالبه , همه چشمها سمت افسانه کشیده شد ک دو روز بود عقد کرده بود , بعد از چندین سوال همیشگی دخترانه , پریسا ک بغل دست من نشسته بود پرسید: شغل نامزدت چیه ؟؟ و جواب افسانه: شورلت کامارو داره ارس پلاک هم هست ... خیلی شیک و مجلسی هنگ کردم و گفتم جان ؟؟؟؟؟ کامارو عه :||
دختره قهر کرد رفت ...........
من هنوزم تو شوکم , یعنی ماشین داشتن شغل محسوب میشه ؟؟ ... یا تعجب ما بیجا بود و باید میگفتیم به به چ کار خوبی دارن آقاتون ؟؟ ... یا شایدم با کامارو رفته آژانس کار میکنه ؟؟ ... یا اصن رفته خط تاکسی خریده و با کاماروش کار میکنه ؟؟ .. یا چی ؟؟
** فقط یادم رفت بپرسم بیمه اشون چی چیه , تامین اجتماعی , خدمات درمانی یا ........

۴ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۰

امشب ........

یک اتفاق غیرمنتظره و خوشحال کننده ای رخ داد ، مطمئنا دست تقدیر عاملش بود ..

+ ب فال نیک میگیرم ...

یک حس خوشحالی توام با دلتنگی ... حال عجیبی است ..

روز دختر خوبی بود برام :)) شاید تعداد تبریکایی ک شنیدم کمتر از انگشتان دست بود ولی همیشه معتقدم کیفیت مهمتر از کمیته :))

۷ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۵

این نامه رو لیلا فقط بخونه

فقط میخوام که حالمو بدونه

کلاغا اطراف منو گرفتن ، از دور مزرعه هنوز نرفتن

لیــــلا ، دارن نقل و نبات میپاشن

تا عشق و خون دوباره همصدا شن

لیلا چقد دلم برات تنگ شده ، نیستی ببینی که سرت جنگ شده

نیستی ولی همیشه همصدایی

لیلای من دریای من ، کجایی

این نامه رو تنها باید بخونه

ببخش اگه پاره و غرق خونه

این نامه ی آخرمه عزیزم ، تولد دخترمه عزیزم

براش یه هدیه ی کوچیک خریدم

دلم میخواست الان اونو میدیدم

لیلا به دخترم بگو که باباش

رفتش که اون راحت بخوابه چشماش

رفتش که اون یه وقت دلش نلرزه

نپــره از خواب خوشش یه لحظه

لیـــــــلا…

لیـــــــلا…

اگه یه روز این نامه رو بخونی

دلم میخواد از ته دل بدونی

الان دیگه به آرزوم رسیدم ، باور نمی کنی خدا رو دیدم

 

 + یادش بخیر اولین باری ک این آهنگ رو شنیدم  ........... ی دور فقط گوش دادم دستام سست شد یادش بخیر پفکی ک دستم بود ی ربع موند دستم یادمه تموم ک شد گفتم میشه دوباره لیلا رو پلی کنی خندید و گفت عاشقیا بار دوم فک میکردم تنها تنها وسط خاک ریزم از ته دل زمزمه میکردم اندازه ای ک دلم خنک شه با خواننده میخوندم تموم ک شد نمیدونستم کی چن قطره از چشام ریخته بود ک دستمال کاغذی داد دستم و گفت کارت از عاشقی گذشته دیوونه ای و من فقط ب ی لبخند بسنده کردم یادش بخیر ................

اینم ترانه با صدای مازیار فلاحی

 


دریافت

 

۱۰ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۷

منو مهدیه و نفر سوم دقیق یادم نیس شبنم بود یا نصیبه، به قصد بستنی رفتیم بیرون بعد از کافی شاپ مهدیه گفت: دلم میخاد یکم شلوغ بازی درآریم سرب سر یکی بزاریم، تازه عصر بود و وقت کافی بیرون بودن داشتیم میرفتیم مغازه لوازم آرایشی یا ادکلن فروشیا مهدیه خیلی ریلکس از مغازه داره میپرسید: ببخشید ادکلن میکاییل اسمنتون دارین؟؟ منم چون میترسیدم لو بریم داخل مغازه نمیشدم بیرون مثلا ویترینو نگا میکردم. بنده خدا مغازه دارا میگفتن حتی اسمش هم نشنیدیم و مهدیه همچنان ریلکس میگفت: به شکل لوزیه تولید امریکاست رنگ ظرفشم آبیه قیمتشم 190 تومن و تعریف میکرد که یکی از آشناهامون تو سفرش به خارج واسم آورده الانم من تو تهران الکی اسم یه شخصی میگفت ک مثلا کمپانی چی چی داره از اون میگیریم و الان طرف فرانسه اس، آقا تو هر مغازه یه تکه کاغذ میگرفت الکی اسم ادکلنشو مینوشت که اینا از شرکتای وارد کننده بپرسن و پیداش کنن خلاصه دوتا مغازه تو دوتا پاساژ متفاوت میشناختم که فروشنده هاشون خیلی ادعاشون میشد، گفتم بریم اونجا ولی من بازم تو نمیام، گفتن باشه اولی که رفتیم تابلو فهمید سرکاریه و گفت همچین چیزی وجود خارجی نداره یا یکی تو رو سرکارت گذاشته قسم خدا هم بخوری باور نمیکنم این ادکلنو داری یا تو منو سرکار گذاشتی و اما فروشنده دومی از رو نرفت و گفت: آهان بله خانوم داشتم تمومش کردم اون ادکلن خاصه فقط واسه مشتریای خاص میاریم اسمشو بنویسید یادم بمونه بگم برا شمام بیارن ................

اینم میکاییل اسمنتون واقعی

۸ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۴

کلاهی برای باران شاید بیشتر از 15 بار دیدمش تک تک حرفهای ابی ک مخاطبش باران است ته احساس و زندگیه اگه واقعیت بود میگشتم ابی رو پیداش میکردم و میگفتم تو باید هنرمند شی نویسنده شی نه دزدبعضی وقتا دزدا هم دلنشین میشن ..........

باران میپرسه تو واقعا کارت چیه ؟؟

ابی: کارم ک زیاده ولی کار اصلی من زندگی کردنه (با ی دنیا نقطه) ....................

*بازیگرا انسان های بی احساسی ان :)


+ داشتم فک میکردم بعضی حماقت ها هستن ک خاص خاص دختران ولی من هیچ وقت از این حماقت های دوست داشتنی نداشتم چون یادم دادن روی هر احساسی آخر هر ماجرایی بعد هر بازیی ته هر هیجانی بالاخره زمان فراغت چیزی وجود داره ب اسم عقل ک بتونه آدمو با منطق تحلیل کنه چ بخاییم چ نخاییم ......

++ من هیچ وقت نمیتوانم شاعر یا نویسنده خوبی شم ولی مطمئنا توانایی فیلسوف یا سخنگوی وزارت کشور شدن رو دارم ............

۶ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۴

قبلنا جایی مهمون بودیم سرشب نشده خواب میمود ب چشام و خونه خودمون شبها دیر میخابیدم الان برعکس شده جز خونه خودمون خوابم نمیبره شب خونه داداشم خوابیدم دو سه ب زور خوابم برد صبحم شش عین جن زده ها بیدار شدم یکم رفتم پیاده روی برگشتم تی وی روشن کردم من تو پذیرایی صداشو نمیشنیدم زنداداش جان تو اتاق خواب از صداش اعلام نارضایتی کردن بیخیالش شدم کلا یکم رفتم نت خب حوصله ام سررفت چایی گذاشته ام دم بکشه نزدیکامون ی کوه اس نمیدونم واسه چی افتادن ب جونش و میکننش الان فرهاد کوهکن هم تشریف آورده صدای کندنش رفته رو مخم حساس ترین مرحله اش هم اینجاس زنداداش اومده آشپزخونه میبینه چای حاضره قربون صدقه شوهرش ک همچنان در جست و جوی هفت خوان رستمه میره میگم زن داداش من دم کردم میگه واقعا چ عجب !!!!

«چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

سحر چو خسرو خاور علم بر کوهساران زد

به دست مرحمت یارم در امیدواران زد»

۵ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۵۷

خدایا ببخش ....

امشب بعد شنیدن اوضاع بد یکی گفتم خداروشکر حقش بود  ....

قرار نبود ک اینقد بد باشم قرار نبود منم با همون آدم بدا فرق نداشته باشم هیچ وقت نمیتونم بیش از حد خوب باشم چون نمیتونم بیش از حد بخشنده باشم خداجون پشیمونم برا همون دو جمله ام من فقط میتونم همه رو بسپرم دست خودت حتی خودم رو ....

۷ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۰

پریشب خونه داداشم بودیم محمدامین دوسال و 8 ماهه مون اسم زنداییشو خوشگل ادا میکرد همه میخندیدن گفتم ببینم اسم بقیه رو چطور تلفظ میکنه ..

من: عمه جون اسم من چیه ؟؟

محمدامین: عاشکم

من: آبجیمو نشون میدم اسم این چیه ؟؟

محمدامین: خوشگل عمه جون

من: داییشو نشون میدم اسم این چیه ؟؟

محمدامین: سرباز دایی

و من --->  :) :|| :) :|| :) !!!!!

واقعا این اسما چیه یاد بچه دادیم ما .........

حالا خوبه اسم خودشو یادگرفته 

واینم بچه اموندریافت

۵ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۸

عاشق تفاوت ام عاشق جدیدترین ها اصلا من آدم تناقضات و تضادها آفریده شدم هیچ وقت آرزوی بودن در کنار یکی مث خودم رو نداشتم خودم کافی بودم کندوکاو و چالش برای من با یکی غیر من در ذهنم نقش بسته بود مسائل پیچیده همیشه برام خوشایند بوده دوست دارم در همه چیز نوترینش رو کشف کنم ولی امروز دلم یکی عین خود خودم رو میخاد ن اینکه تاییدم کنه ن فقط مث خودم سمج باشه مث خودم تا ته هرچیز رو بره یکی ک با سوالاش خفه ام کنه شاید بابا گزینه خوبی باشه ولی دنیای اون در حوالی شصت سالگیه و موقع باردهی و مال من تازه جوانه میزنه یکی هم قد و قواره خودم میخام ....


++سوالات چالش گونه چند روز پیش رو از پدرم پرسیدم یک جوابش اندازه تمام دنیا امیدوارم کرد جواب بزرگترین دستاوردش بود: داشتن فرزندان خوب و تربیت درستشان

۵ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۰۳

همسایه امون دوتا داداش خواننده ان , بعضی وقتا وسایل و ابزار موسیقی میارن تو خونه آهنگ ضبط میکنن , الانم دقیقا یکی از همون شبای آهنگ ضبط کردنه نشستم حیاط گوش میدم :)

مردم بخاطر سروصدای زیاد زنگ میزنن ۱۱۰ ولی من نشستم مفتی آهنگ زنده گوش میدم کیف میکنم , همه اندازه من ب هنرمندا بها میدادن الان ایران شده بود گلستان :)


ساعت ۱:۱۰ نوشت : برادر من دیگه خز شد جمع کنید بندوبساطو , عه بسه دیگه مردم میخوان بخوابن ..

++ امشب بیشتر تو حیاط بودم میومدم چایی میوه ای برمیداشتم تو حیاط میخوردم , پاشدم ک بیام بخابم , دم در اتاق نرسیده مامان گف دختر گلم از اول شب اینقد هلاک شدی بی معرفتا نگفتن تو هم بری ی دهن بخونی :)))  و من: چرا مامان جان گفتن خودم نرفتم خب خسیسم نخواستم آلبومشون تو جهان بترکه و مامان: واقعا میترکیداا خوب کاری کردی ..

۱۰ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۰