"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

کوچ کرده از بلاگفا :)
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)
شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)
99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)
(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)
یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)
28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد.
8آبان 1403 چند ماه مانده به تجربه 30 سالگی.

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

بايگاني
نويسندگان

۷۰۶ مطلب توسط «هلما ...» ثبت شده است

آخرای زمستان 84 بود عروسی دعوت بودیم نسبت فامیلی نداشتیم لابد عروسی دختر یکی از همانهایی بود ک بابا ب زور و کلی زبون ریختن و خواهش توانسته بودم اجازه اشونو واسه مدرسه رفتن بچه هاشون بگیره خواهرم نیامد مامان حاضر بود و من یک شلوار جین و یک پیرهن جین آبی با ی روسری سه گوش آبی و یک کفش اسپرت آبی ست کرده بودم و آماده رفتن ب عروسی ک هیچ کس رو آنجا نمیشناختم ........

۳ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۲

ختم قرآن داریم دیشب متوجه شدم قرآنی ک دستمه رو هر سوره چندمین نزول بودنش رو نوشته خیلی وقت بود میخاستم بدونم آخرین سوره ای ک بر پیامبر نازل شده کدومه ولی از کنارش میگذشتم ی نگاه کلی انداختم و متوجه شدم آخرین حرفای خدا سوره ای ک خدا با اون قرآن رو خاتمه داده سوره "توبه" است ........................

فکرم مشغول شد خدا آخرین حرفای مستقیمش از بخشش بوده از بازگشت انسان ها از اینکه ترس از خدا معنیش جهنم و آتش نیست یعنی دلامون ب سوی حق و درستی بلرزه ..........

حکمت خدا خیلی عمیقه ....


بـاز آ  بـاز آ  هـر آنچه هـستی بـاز آ

گـر کـافر و گـبر و بـت‌پرستی بـاز آ


ایـن درگـه مـا درگـه نومیـدی نیست

صـد بـار اگـر تـوبه شـکـستی بـاز آ

۴ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۱

تو فیلمای تاریخی کره ای اکثر خانوما بخصوص شاهزاده ها همیشه موهاشون شنیون شده اس این وسط ی سوال برام مطرح میشه یعنی اون زمانا خانوما با اون موها میخوابیدن یا هر صب بیدار شدنی موهاشون میدادن شنیون کنن و تا شب با همون موها بمونن والا من تو عمرم ی بار ب مدت چند ساعت تو حنابندون داداشم تجربه شنیون داشتم پدرم دراومد ....

۵ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۵

آقای علی در وبلاگشون طی پست ?!   سوالاتی رو مطرح کردن ک منم دوست داشتم جواب بدم ولی نمیخاستم تو ی پست بنویسمش ولی بنظرم بهتره جوابای الانم تو وب خودمم ثبت بشه ...

۵ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۲

میدونم اینجا خواننده زیادی نداره , اتفاقا انتظارم ندارم که واسه خوندنش که بیشتر شبیه دفترخاطراته سر و دست بشکونن. راستیتش خودمم زیاد نمیتونم تو جای شلوغ دوام بیارم نمیخامم زیاد دنبال کننده داشته باشم, خب دوست دارم اونایی که اینجا رو میخونن رو منم بهشون سربزنم تعامل یه طرفه یکم سخته برام و البته الان سرم خلوته پاییز که بیاد شاید هفته ای یکی دوبار بتونم وقت بزارم از همین دوستان کم اما عزیز میخام یه کوچولو اگه وقت داشتن به اولین ها فک کنن شاید اولین ها رمزهای زندگی هر کس باشن وای چقد حرف زدم ...

"اولین دوست صمیمی ؟؟

اولین پشیمانی ؟؟

اولین قهر اساسی ؟؟

اولین دوست وبلاگی ؟؟

اولین حس خوشبختی ؟؟

اولین نگاه درخشان ؟؟

اولین گناه ؟؟

اولین لطف ؟؟

اولین کتاب ؟؟

و اولین های ماندگار زندگی ..............."

به تداوم اولین ها به فراموشی اولین ها به سختی یا شیرینی اولین ها به هر چیز مربوط به اولین ها که شاید من عقلم قد نمیده لطفا یکم فک کنید .....

:)

۱۱ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۴

سنتور سازی ک صداش تا ته مغز استخوون آدم نفوذ میکنه هم آرمش بخش و هم شور انگیز ....

شنیدن صدای سنتور زنده ای ک مدتها روحمو زنده نگه داشته بود روزی ک قرار بود برم کادو روز پدر سفارش بدم طی این پست با دوستم مهسا رفته بودیم وقتی وارد شدیم صدای آویز بالای در در صدای دلنشینی ک در فضا موج میزد گم شد دو قدم جلوتر رفتیم و آروم ایستادیم حیفمان آمد صدای زنده سنتور ک هنرمندانه نواخته میشد رو از دست بدیم بیشتر از یک ربع آقای مو جوگندمی با آرامش و احساس و بدون اطلاع از حضور ما در عالم خود سنتور مینواخت حتی از پشت سر هم میتوانستم رضایت از خود رو در ایشون بفهمم از حرکات سر گرفته تا آخرین حرکتی ک دست راستشان رقم زد همان ک سرش رو برگرداند با کف و تحسین دو عدد جوجه دختر مواجه شد در چشمانش هم لبخند بود و هم کمی خشم چن دقیقه ای ب آثار خوش نویسیشون نگاه کردیم و من سفارش و قطعه شعر رو بهشون دادم و در آخر ب درخواست ما ک کمی پررو تشریف داریم قطعه دیگری برایمان نواخت فقط اجازه ضبط بهمون نداد ......


+ دوست داشتید بشنوید :)

دریافت

دریافت


۱۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۰

مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تووو .....

۲ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۵
اینروزا حس افسردگی از سر بیکاری گرفتم من وقتی سرحالم ک سر گرم کاری باشم ی چیزی ک ب ی نتیجه ای ختم بشه چن روزه ک خونوادمم از دستم عصبی شدن میگن مردم دکتراشونو گرفتن تو این اوضاع کار گیرشون نمیاد تو چرا باید اینقد ادعا داشته باشی من ک نمیخام همین الان مدیرعامل ی شرکت خیلی بزرگ شم فقط میخام تجربه کاری کسب کنم ب حقوق و پول اینام اصن فک نمیکنم مطمئنم ک یکم سر شلوغی این چنینی داشته باشم میتونم ارشد هم قبول شم چن وقت پیش یکی بهم گف تو هم انگیزه اشو داری هم استعدادشو خواستی بیا معرفیت کنم ی جاهایی برو یکم کار یاد بگیر میخام بهش زنگ بزنم ک الان وقتشه فقط نمیخام مث همونی بشه ک باعث شد پاشم برم گواهی اشتغال ب تحصیل بگیرمو و تهشم شد هیچی و الان من موندم و آقای "ح" آموزش عزیز ک هر وقت منو میبینه میپرسه چرا شیرینی شغلمو بهشون ندادم و کار و بار چطوره من طفلی ک میگم جور نشد و همچنان ایشون رو حرفشون اصرار میکنن و با لبخند معنی داری میفرمایند ما ک بخیل نیستیم موفق باشی ....
۵ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۳

ی چیزی رو مطمئنم من هیچ وقت بزرگ نمیشم .......

هیچ وقت برا بزرگتر شدن تلاش نمیکنم زمان منو با خودش میبره جلو ......

۹ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۷

مهدیه دختر خوبیه دوست خوبی هم میتونه باشه ولی منفعت طلب بودن افراطیش تحت هر شرایطی باعث میشه فاصله امو باهاش حفظ کنم ی بار دیگه بعد روز تولد پیارسالم بازم دلمو شکوند باید متوجه شه ک نمیتونم بیش از اندازه و بدون حدود باهاش صمیمی باشم ای کاش فاطمه میموند همونطور خوب مث قبل مث دوستی ده ساله امون ک اگه بچه بازی هر جفتمون نبود الان سن دوستیمون 17 بود هنوزم دی ماه ک میشه انتظار 6 امین روزش رو میکشم ک تولد فاطمه اس امسال شب تولدش اومده بود تو خوابم ولی نشد ک ی عالمه تبریک رو تو بیداری بهش بگم دلم ی دوست جان میخاد مث فاطی منتظرم ببینم آیا عروسیش دعوتم میکنه ب قرارمون عمل میکنه .... الان دوست جان و درس خون من سه ساله نامزد کرده و دانشگاهشو نصفه رها کرد هنوزم دورآدور سراغشو میگیرم ولی نمیدونم منم همون اندازه براش مهم ام یا نه ...

میدیدم هر دومون بیشترین غصه رو وقتی میخوردیم ک بعد ده سال یکی بودنمون سه سال فقط ی رابطه معمولی و خشک کنار هم داشتیم ..

و ی دوستی ک من نموندم پیشش من نامردی کردم من با ی دنیا غصه تنهاش گذاشتم شاید اگه پیشش میموندم هم اون هم من ب تمام رویاهامون رسیده بودیم نعیمه است هیچ وقت نامه اشو ک ی هفته با خوندنش گریه کردم یادم نمیره ...

۶ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۱