"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

کوچ کرده از بلاگفا :)
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)
شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)
99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)
(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)
یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)
28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد.
8آبان 1403 چند ماه مانده به تجربه 30 سالگی.

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

بايگاني
نويسندگان

۷۰۶ مطلب توسط «هلما ...» ثبت شده است

ی موضوعی خیلی وقته برام پر ابهامه از وقتی چشم باز کردم کسایی ک خودشونو روشنفکر میدونستن شعار برابری زن و مرد سرمیدادند ولی من ب عنوان ی دختر اصلا این حرفو قبول ندارم بهتر بود شعار زن و مرد مکمل هم اند باب میشد هر دو انسان اند و تنها وجه برابریشان جایگاه شخصیت انسانیشان میتواند باشد این دو جنس توانایی ها قابلیت ها و احساسات متقاوتی دارند بالطبع شرایط محیط و الزاماتشان یکی نمیتواند باشد این دو موجود زنده ک هر دو یک جفت چشم و دو دست و دو پا دارن میتوانند با آرامش کنار هم قرار گیرند و دنیا رو گلستان کنند ب شرطی ک تکمیل کننده هم باشن ن جنگ برابری داشته باشند ......................

من حتی میتوانم بگم دو مرد هم برابر نیستند :)

علاقه ای ب مکاتب و گروه های خاصی ندارم و حتی کلمه ف م ن ی س م را فقط چن بار شنیدم ولی اصن روش دقیق نشدم و الان نمیدونم چیه :))

۶ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۷:۳۴

دریافت

این آهنگ رو دوست دارم .. نه از آهنگای آلبومیه که آوازه اش همه جا رو پر کرده نه خواننده معروفی داره و نه مورد پسند افراد خاصی بوده فقط ب این دلیل ک به دلم میشینه :)



۵ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۰

چن وقت پیش داداشم بهم نازبالام میگفت و منم خودمو براش لوس میکردم ...

شام حاضر بود داداشم گفت جمع کنید بریم ائل گلی رفتیم برگشتنی دیروقت شد و منم برعکس همیشه ک پایه ام حوصله هیچی رو نداشتم مردی از پشت میکروفون داد میزد بهترین برنامه طنز آقایون خانوما بیایید لذت ببرید نازبالالار رایگان داداشم رفت بلیط بخره مرده پول بلیط سه نفرو خواست داداشم کیف پولشو درمیاورد گفتم : چی؟ چ خبره؟ آبجیم و داداشم هم هنگ کردن هم سرخ شدن .. مرده: خب سه نفری نمیرید ؟؟ + (یکم سفتتر داداشمو چسبیدم): خب آبجیم و داداشم دونفر منم ک نازبالام :-) .. ++(یک نگاه متعجبی ب من انداخت): ماشالا با دو متر قد کجات ب بچه ها شبیه .. +اصن نخواستیم .. ++ باشه نازبالا بیایید پول بلیط شما نصف .. +نخیر نمیاییم شما ب احساسات نازبالاها اهمیت نمیدین :(

طفلی داداشم ی روز کامل هنگ کرده بود ...

۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۶

یک عدد انسان با ی تیپی ک دلش میخاد بره حیاط چن تا سوت بزنه آهنگا رو پلی کنه و چشاشو ببنده و راه بره و چن تا آهنگ ک همون لحظه دلش خواست رو دانلود کنه و گوش کنه و باهاشون بخونه زل بزنه ب ستاره ها و ماه ک امشب رنگش ب نارنجی میزنه بدوه و خودشو تو تاریکی گم کنه باصدای بلندتر آهنگا رو زمزمه کنه ترانه(دلقک .. جماعت ی دنیا فرقه .. کام سیگار ..  وقتی گربان عدم با دست خلقت میدرید .. برقصا و ..) اینقد بپر بپر کنه ک ندونه از کی بیرونه و حس همون دخترک ۱۴ ساله ک دنیاش شیطونیاش بود رو داشته باشه ی آن ک ب خودش نگا کرد بفهمه هوای سرد حیاط تا استخوناش رفته با انگشتاش ب پنجره ضربه بزنه و مانتو بگیره بپوشه و سفت خودشو بغل کنه و همچنان حس خوبی ک توش غرق شده حفظ بشه ...

+ نفس های عمیق حین خداحافظی با بیرون خونه خیلی چسبید ...

۲ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۳

داشتم فک میکردم زندگی در قطب و استراحت تو اون خونه های گرد و یخی به عنوان بومی اونجا میتونه لذت بخش باشه حتی لذت بخش تر از ساحل و کنار دریا یا کوه پایه یا ی آسمان خراش بلند باشه ...

خرس قطبی .. سورتمه .. نانوک .. اسکی موها ..

بنظرم آسمون اونجا باید خیلی صاف باشه ...

۴ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۴

تا حالا فک کردین دلیل اینجا نوشتنتون یا بهتره بگم نوشتنمون چیه ؟؟؟

خب وجود ی حس ی دلیل آدمو ب کاری وامیداره در این مورد اون چیه ؟؟؟


+ شاید تا پست بعدی تونستم دلیل یا حس خودمو پیدا کنم و بگم ...

۶ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۹

طرف بازیگر خوبی شده درخشیده میگن خب چشاش رنگیه ..

آلبوم داده بیرون از آهنگاش استقبال شده خب چشاش رنگیه ..

فوتبالیست عالی شده لابد چشاش رنگی بوده ..

همین مونده ک بگن احتمالا رتبه یک کنکور هم چشاش رنگی بوده ..

و امروزه اومدن پیشرفتها رو برحسب دوز چشم رنگی بودن آنالیز هم کردن طوری که ....

آبی روشن : ۱۰۰ درصد .. آبی تیره( مایل ب سرمه ای و مشکی ): ۹۵ درصد .. سبز روشن: ۹۰ درصد .. سبز لجنی یا تیره .. سبز یا آبی مایل ب طوسی  ‌‌.. عسلی و ......


اینو وقتی فهمیدم ک حتی اجرای برنامه روز معلم مدرسه امون در دوره راهنماییم هم پای چشم رنگی بودنم نوشته شد :-))

++ و من چشمهای قهوه ای برادرم را دوست دارم »

۳ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۸

وقتی از خاطرات باحال دانشجویی، جوانی و نوجوانی تعریف میکنم پسرم لبخند ژکوندی به صورت میگیرد و در دل به عشق و حال ها به خواست های زمان من میخندد و شاید در دل به تفاوت های خود و من فکر کند ....

وقتی پدرش از روزی میگوید که مادرش از شب بیداری ها، غرق تلگرام بودن هایش شاکی بوده اونوقت حتی تصور عکس العمل نسل بعدتر ما برایم سخت است ....

به کم عمق شدن شکاف نسلها خوشبین نیستم .....

اونچه باعث شد یکم فکر کنم : pink-apple.blog.ir/1395/04/13-1 (بوی سیب میدهی دختر : حوالی هفت صبح). 


+ و نوشته شده در ۲ و نیم بامداد  :)


++ بعدا نوشت: شبها ساعت ۲۳شبکه ۵ ی فیلم ب نام «سایبر» نشون میده بنظر خوب میاد من ک قراره ببینمش :)

۲ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۹

میگن میخاییم از هم جدا شیم .....

من: جدی ؟؟ :|

+ من تعریف میکنم تو قانع میشی

من: شوخی میکنید ؟؟ 

+ این (شوهر) ک دبیره تابستون کلهم تعطیل بقیه روزا عید نوروز و پنجشنبه جمعه و ... همچنان تعطیل

من: خب ؟؟

+ منم (زن) تا ساعت 12 شبکه تا 2 ده گردی تا برسم خونه شده سه تا اینجا قبول داری ؟؟ (شغل: ماما شبکه بهداشت در یک منطقه محروم)

من: خب ک چی ؟؟

+ تنها موقعی ک خستگی از تنم بیرون میره وقتیه ک کسی باهام کاری نداشته باشه تو پذیرایی رو فرش ی ساعت بخابم حالا تو این ی ساعت آقا یادش میافته ک تلویزیون نگا کنه با ی دونه مگس ک من تا حالا ندیدمش بجنگه و اونم اد بشینه رو بازو منو ایشون با پشه کش بزنتش معرفتش گل کنه بره از آشپزخونه میوه بیاره ک بیدارشدنی بخوریم اونم طوری ک باید هزارتا پیش دستی رو بهم بکوبونه و صداشونو درآره محمدامین هم ک خوابه بره بیدارش کنه و بگه مامانت خسته اس خوابه زود پاشو ببرمت خونه حاجی بابات و اونم بیدارشه و نیم ساعت پدرمو درآره بعد بیاد خونه شما باز ک میخام ی لحظه چشامو ببندم درو محکم باز کنه من سرمو ببرم زیر پتو و با صدای بلند بگه عزیزم راحت بخواب میرم دوش بگیرم و صدای آب گرم کن و بعدش سشووار بازم بگم ؟؟؟

من: نه عزیزم قانع شدم ... فقط ی دستمال هم بده به حالت گریه کنم .

+ چون محمدامین تو رو خیلی دوس داره برا اینکه ن سیخ بسوزه ن کباب اونم میدیم ب تو :))

۴ نظر موافقين ۰ مخالفين ۱ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۰

نمیدونم مرگ سخته یا ترسناک فعلا ک نمیترسم شاید وقتی اومد سراغم بترسم درسته مرگ دست خداست میدونم ولی ی آن فک کردم مرگ چطوری و چ زمانی بهتر خواهد بود ...

۹ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۸