یه بار هم تو سمینار ماهانه پزشک و ماما، یکی از دوستان میکروفون رو روشن کرد و رو به پزشک ها گفت: شما الان باید فرمایشات منو یادداشت کنید چون قراره وقتی تشریف آوردم مراکزتون کاری که ازتون خواستم رو تحویل بگیرم، تکرار هم نمیکنم.
یه بار هم تو سمینار ماهانه پزشک و ماما، یکی از دوستان میکروفون رو روشن کرد و رو به پزشک ها گفت: شما الان باید فرمایشات منو یادداشت کنید چون قراره وقتی تشریف آوردم مراکزتون کاری که ازتون خواستم رو تحویل بگیرم، تکرار هم نمیکنم.
در رو باز میکنم و میام تو، فضای خونه نیمه تاریکه و یکمم خفه، کولر رو روشن میکنم، تلویزیون رو روشن میکنم و رمز گوشیم که تو شارژ هست رو میزنم، تلگرام رو باز میکنم، تو یه کانالی یه چیزی میخونم و دلم میخواد بیام تو وبلاگ در مورد حسی که بهم منتقل کرد بنویسم. میرم از تو اتاق لپ تاب رو میارم و میشینم تو پذیرایی نیمه تاریکمون پست رو مینویسم، همین پستی که الان درحال خوندش هستین. امشب قراره چندین صفحه از دفترچه یادداشتم با جملاتی که یه عالمه بار سنگین با خودشون حمل میکنن پُر شه. قراره یه روزی یکی بشینه دفترچه یادداشتم رو ورق بزنه و از لابه لای کلمه ها و جملاتِ گاه آروم و گاه مضطربش منو بفهمه، کاش قبلش وبلاگم رو هم بخونه و برسه به این پست که میخوام بهش توصیه کنم برای فهمیدنم بهتره به دست خطم تو هربار نوشتن هم توجه کنه. وقتایی که سختی ها بهم فشار میارن دوست دارم از آسودگی ها بشنوم، از آرامش، از امیدواری ها، برا همین هیچ وقت بازی کی بدبختره رو دوست نداشتم، هیچ وقت به کسی نمیگم: تو هم دلت خوشه ها. خب دلخوش بودن مگه بده؟! دوست دارم زیر این پست هر کس یکی از خوشی های الانش رو بگه.
خوشی من درحال حاضر: میخواستم آماده شدن برا یه کاری رو بنویسم که مامانم از تو حیاط صدام زد، گفتم: بله مامان، دوباره صدام زد، گفتم: مامان جان خب حرفت رو بگو، سه باره صدام زد و تاکید کرد باید برم پیشش. این پهلو اون پهلو شدم و رفتم حیاط، سیب ها رو تو دستش نشونم داد و گفت: یکم شخصیت داشته باش. خندیدم و گفتم: چشم عشق جانم.
"البته الان سیب ها رو شستم"
لبخند :)
محمدامین فکر میکنه خریدهای مهم رو باید از تبریز کرد. ساعت نزدیک های هشت شب رسیدم خونه، محمدامین خونه خودشون حموم بود، نیم ساعت بعد اومد خونه ما، اولین جمله ای که قبل سلام کردن گفت این بود: پری کو؟! تو کیفته؟! من برا محمدامین چیزی خریدنی قبلش هماهنگ میشیم دوتایی تو نت سرچ میکنیم و مشخص میکنیم که این قراره خریداری شه، البته به اصل سورپرایز هم اعتقاد داریم بعضی وقتها. اینبار قرار بود محمدامین رو لاکپشت نینجا کنیم. دیروز صبح رفتم تبریز و امروز عصر برگشتم، وقت نشد به قولم عمل کنم، راستش وقت بود چون مسیر راهنمایی تا فلکه دانشگاه رو پیاده رفتم، فقط حوصله نداشتم و شایدم دوست نداشتم خرید کردن برا محمدامین رو بصورت از سر وا کردنی انجام بدم. خلاصه وقتی گفت: پری کو؟! تو کیفته؟! بغلش کردم گفتم: ببین عشق جان، اون لاکپشت نینجایی که داشتن اونی نبود که ما پسند کردیم، سفارش دادم از همونی که میخواییم بیارن، یهو با جیغ گفت: حالا یه شربت بیار بگم برات، عمه دیوونه شدیا، یادت رفته قراره خودم لاکپشت نینجا شم. شربت رو دادم دستش، با دست راستم زدم رو دست چپم گفتم: آخ آخ راست میگیا، خوبه عروسکیش رو پیدا نکردم بخرم وگرنه.. خندید و گفت وگرنه من میدونستم و تو
گفت بشین عکس لاکپشت نینجا رو نقاشی کن، بعد یادداشت کنیم قراره چی ها بخریم که من بشم یه لاکپشت نینجا واقعی :)
"محمدامین عکاسیش افتضاحه"
لبخند :)
بهتر است بنویسم، درحال حاضر ننوشتن کاری جز ایجاد فاصله نمیکنه برام. شام رو بار گذاشتم، صدای تلویزون رو زیاد میکنم، شبکه سه سریالی پخش میکنه که ژانر مورد علاقمه، بابام پیرهنش رو درآورده و با زیرپیرهنی و بیژامه و عینک به چشم غرق در کتاب خوندنه فکر کنم تنها تفریحیه که هیچ وقت براش کسل کننده نمیشه. مامانم خوابش برده کنار بابا.
چند روز پیش بود که چند نفری از گریه کردن شادی گفتن، دیروز با شادی حرف میزدم خودش گفت گریه کرده، بنظرم حق هم داشته گریه کنه. یاد آخرین باری افتادم که تو شرایط مشابه شادی بودم و بغضم رو قورت دادم، موقعیت رو طوری مدیریت کردم که تنها شم، دو سه تا پشت سر هم نفس عمیق کشیدم، از کسی که اومد خلوتم رو بهم بزنه خواهش کردم تنهام بزاره، یکم بهتر که شدم رفتم یه لیوان آب خوردم. تو اون لحظه تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد فکر کردن به این بود که گریه نکردم، تظاهر کردم به محکم بودن. امروز تو فانتزی هام یه عکس با کپشن عالی ثبت کردم، امیدوارم خیلی زود پست شه.
ما شام رو ساعت نزدیک دو بامداد نمیخوریم، بابا و مامانم ساعت نزدیک دو بامداد حتما خوابن، اگر هم بیدار باشن مطمئنا برا دعوا کردن منه و دادن لقب جغد بهم. اینا رو گفتم تا بگم سرشب لپ تاب رو روشن گذاشتم و پست رو هم نصفه ول کردم و الان برگشتم باقیش رو نوشتم.
یه تک بیت خوب هم از مولانا جانمان تقدیم کنم، میفرمایند:
"مرا عهدی است با شادی که شادی آنِ من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد."
لبخند :)
یه جاهایی هم هستند که در و دیواراش تو روز قیامت یقه ام رو میگیرن و میگن: عزیزم وقتی تو همافر دور دور میکردی وقتی تو بالکن لاله پارک نفس عمیق میکشیدی و با بادی که با شالت بازی میکرد بازی میکردی چرا یادم نمیافتادی هان؟! معرفی میکنم و اونجا جایی نیست جز سیدحمزه و مقبره الشعرا. اینکه ساعت 8:30 صبح بکوبی بری اونجا یعنی...
اینقدر حرص کنکور رو نخورید، بعد کنکور هم، عه ببخشید بهتره بگم بعد دانشگاه هم بقدری دغدغه و اعصاب خوردی و سرکوفت و خود کوفت خواهید داشت که حرص کنکور پیشش هیچه.!
"احتمالا موقت"
یک چیزهایی تکرار نشدنی ان، نه قانون پایستگی دارند نه جایگزینی، مخصوص زمان خاص خودشون هستند، مثل خیلی از دیالوگ ها، لمس کردن ها، دیدن ها، مثل این عکس: