و یکی از اخلاقای بدم که جدیدا کشفش کردم اینه که: به همه حق میدم.
و یکی از اخلاقای بدم که جدیدا کشفش کردم اینه که: به همه حق میدم.
حالت های ممکن برای شبانگاه خُنکِ کم ستاره ام چی میتونه باشه؟!
بشینی تو بالکن و فرتافرت سیگار دود کنی و تاثیر یه اپسیلونیت تو آلوده کردن هوا رو به رخ خودت بکشی و هرازگاهی یه قلوپ از چایی ات که داغی قلوپ اولش با سردی قلوپ آخرش پارادوکس جذابی میسازد رو هورت بکشی یا نه دفترچه یادداشت زواردررفته نارنجی رنگت که سررسید یکی از سالهای دهه هشتاد است رو باز کنی و عُقده تمام ننوشتن های چند وقته ات رو روی برگ های سفیدش خالی کنی و آروم قهوه شیرینت رو سر بکشی یا نه بخزی زیر لحاف و آروم عکسهای داخل گالری گوشی ات رو مرور کنی و دماغت رو بکشی بالا، گاه به صدایی که تولید میشه بخندی و گاه همان صدا عصبیت کنه، فقط یادت باشه عکسها رو با لبخند مرور کنی دماغ بالا کشیدنت دلیلی جز سرماخوردگی نداره...
تکرارهای خُنثی زندگی کارشون حتی راکد نگه داشتنمون هم نیست، اونها ویرانگرهای بیصدا و خاموش ان، میشه اینبار از کلمات دیگری استفاده کرد، میشه اینبار جای دیگری قرار گذاشت، میشه اینبار از خیابون دیگری رفت، میشه اینبار جور دیگری نگاه کرد، میشه اینبار جور دیگری لبخند زد. به همین سادگی...
به عصر یک روز سرد زمستانی وسط هفته، ترجیحا دوشنبه بعد از سپری کردن صبح و ظهر خسته نیازمندم که برف هم شروع به باریدن کرده. زیپ کاپشن طوسیم رو تا زیر چونه بالا کشیدم، شال نارنجی رنگم رو سفت روی پیشونیم پیچیدم و دستکش هم ندارم، با دستایی که بخاطر سوز و سرما قرمز شده در ورودی کافه داخل پارک ولیعصر رو باز میکنم و روی صندلی های چرمش میشینم و قهوه سفارش میدم.
شنیدین میگن: مرگ خوب است، برا همسایه. یا هر اتفاق دیگه ای که همیشه همه برا همسایه انتظار دارن و انگار امکان نداره برا خودشون رخ بده. من اون همسایه ام، همیشه برام سوال بوده که چرا من باید تجربه کنم؟! چرا من هیچ وقت اتفاقات رو برا همسایه نمیدونم و همیشه اول خودم رو در معرض اتفاق میدونم؟! رفتن غیرقابل باور مهدیه آخرین ترکش امتحانات سخت زندگی بود که دردش تک تک سلولهام رو درگیر کرده، چطور ممکنه کسی که تو اوج جوونی تنها دوستمه به این سادگی بره و برنگرده؟! اون خنده ها، اون خنگ بودنا، اون پرحرفی ها، اون صدا مگه میشه دیگه نباشه؟! پریشب با خودم میگفتم: بخدا ما باهم آشپزی میکردیم، من هزار بار لمسش کردم، دستاشو، صورتشو، شبایی بوده که تو بغل هم خواب میرفتیم، اینا نمیتونه دروغ باشه. یه حس خیلی خودخواهانه توام با احساس ضعف دارم، انگار که دلم به حال خودم میسوزه و این به شدت حالمو از خودم بهم میزنه. ترسو شدم، از محبت کردن میترسم، از محبت دیدن میترسم. طلبکارم از همه دنیا، دوست دارم برا کسی که دو کلمه حرف میزنم بشینه برام ساعت ها حرف بزنه. حس میکنم یه کسایی هم هستن که خودمو بهشون تحمیل کردم، دوست دارم خیلی دوستانه و صریح بیان و بگن دست از سرشون وردارم. الان گریه هامو کردم، نفس عمیق کشیدم و حتی آب هم خوردم این یعنی ممنون از دلداری های احتمالی، آرومم الان فقط حس میکنم وسط یه کویر خیلی بزرگ گم شدم. مطمئن نیستم این روزا واقعی ان، دوست دارم یکی از این خواب بیدارم کنه. تو این لحظه هیچ چیز نمیتونست اندازه ماهی که از پنجره اتاقم دیده میشه و هی میره پشت ابرا و هی پیدا میشه بهم آرامش بده. خیلی جالبه به فاصله تایپ همین یه جمله درمورد آرامشی که بهم منتقل کرد محو شد از آسمون.
و نهایتا راضی ام به رضای خدا.
به این فکر میکنم که استراتژی شادی ساختن هامون تا کی میتونه جوابگوی حال دلمون باشه؟! من از اون دسته آدمام که تو بدترین و سخت ترین شرایط هم نمیشکنم، خودمو سرپا نگه میدارم و امیدوار. بجای غصه خوردن خودمو طالبی بستی مهمون میکنم، با تغییر نامحسوس رنگ موهام خودمو سرگرم میکنم. اسلش کرمی رنگ و مانتوم رو تنم میکنم، با یه دلستر تو دستم و هندزفری تو گوشم میزنم بیرون و تمام سعیم بر اینه که باور کنم همه چیز نرماله درحالی که نیست. راستش کنار اومدن با این دوره های سخت زندگی و امیدواری های شاید کاذب همیشه نتایج مطلوبی داشته برام، یعنی همیشه بعد از یه بازه زمانی ناآروم موقت یه مدت آرامش تقریبا باثبات تجربه کردم. انگار که به خودم قبولوندم خدا همیشه حواسش بهم هست پس میتونم از نو شروع کنم. میترسم از روزی که هیچ دلیلی پیدا نکنم برا ساختن حال خوب هرچند موقت، واقعا ترسناکه. آدمایی مثل من به بمبست نمیرسن ولی اگه برسن بد میشکنن خیلی بد.
دیگه نباید خودمو بزنم به خِنگی، دیگه نباید اندازه چند روز و چند ماه و چند سال پیش الکی خوش باشم. شاید تعجب کنید ولی باید بگم خیلی بیشتر و بهتر از همه میفهمم، درک میکنم و متوجه میشم (این سه تا فعل معنی یکسان ندارن اینجا). فقط اعتقاد دارم بعضی وقتها باید ندید، نشنید و نفهمید. فهمیدن همیشه هم خوب نیست. بعضی وقتها باید از کنار خیلی اتفاقات آروم رد شد، یه لبخند و تمام. همیشه قرار نیست همه چیز رو توضیح بدیم بعضی وقتها بهتره حق رو دو دستی بدیم به بقیه و ادامه ندیم.
و اینکه حتی بیست سال بعد هم خودمو قاطی دنیای آدم بزرگا نخواهم کرد.
میدونید انسان ها موجودات پیچیده ای هستن، بخصوص یک دختر بهمن ماهی ای که باید مابین دوتا جنگ جهانی تو فرانسه متولد میشد ولی اشتباهی سال هفتاد و دو اینجا به دنیا آمد.
یه روزی قرار بود برسم به هرچیزی که در جستن آنم، در جستجوی خیلی چیزهام، تلاش هم میکنم ولی همه اش هم تنها به خواست من نیست، یه چیزایی هم باید منو بخوان. یه روزی چشمامو میبندم کلی حرف میزنم ولی شاید اونروز خیلی دیر شده باشه.
دیروز مهمون اردبیل بودیم، با اینکه خیلی نزدیکیم و حتی همزبان ولی من همیشه یه حس غریبه بودن شدیدی اونجا دارم که دیروز اون حسه همراهم نبود. همه همکلاسی های داداش، استاد راهنما و استاد داورهاش با تمام وجود دعوتمون میکردن خونه هاشون، حتی یکیشون خیلی بامزه طور گفت: من مجردم برا خودم خونه ندارم دعوت کنم ولی میتونم خواهش کنم تشریف ببرید خونه خانم اصلانی. آغاز نوشته ام گواه بر اینه که از آخر به اول تعریف میکنم. از شلاله خواستم شعر آغازین برا ارائه پایان نامه اش رو برام بنویسه ولی پیشنهاد داد بجای نوشتن رو کاغذ، پیامک کنه و این بهونه ای باشه برا داشتن شماره همدیگه. شاید هم سرنوشت شلاله تاثیری در زیبا و قوی نشون دادن پایان نامه اش نداشت شاید. بقول خودش او دختر روستایی ای است که جایگاه استفاده از فعل "است" و "هست" رو طی نوشتن پایان نامه اش آموخته و پایان نامه اش شاهکار اوست. دختری که سرعت نتش رو تشبیه کرد به حلزون قطع نخاع شده، شلاله ای که رتبه هشت کنکور بوده و دانشجوی داروسازی دانشگاه دولتی، شلاله ای که هشت سال با بیماری میجنگد و شکستش میدهد، شلاله ای که وقتی استاد راهنماش با بغض میگفت: حق این دختر خیلی فراتر از اینهاست، پرید وسط حرف استادش و گفت: بخدا من الان حالم خوبه، با ادبیات حالم خوبتره. با خودم فکر میکردم داستان زندگی اش بود که از داورها نمره هفده و هشتادوسه صدم گرفت، احساسی بازی های معروف ایرانی ولی واقعا ادبیات چیزی جز احساس است؟! با آغاز طوفانی برادرم کاری ندارم، با ارائه خانمی که جواب سوالات داوران رو شوهر نویسنده اش میداد کاری ندارم، با میوه های نامتناسبشان کاری ندارم، با استاد راهنما برادر که منتظر بود دختر برادرم رو گیتار به دست وسط جمعیت ببینه و من رو جای زهرا اشتباه گرفته بود کاری ندارم، با حضور یهویی ام که همچین باعلاقه هم نبود کاری ندارم، حتی با استادداور چشم رنگی برادر که رو به من گفت: شمام که چشم رنگی ای و من زیر لب آروم زمزمه کردم: حریر گفته "رنگین کمون" هم کاری ندارم. وقتی گُل رُز رو نشونش دادم و تعریف کردم که نمیدونستم روز دختر نزدیکه و اون دختر(شلاله) این گُل رو بهم داد و گفت: برا توعه هدیه روز دختر، چهره اش درهم رفت، علتش رو پرسیدم گفت: دختره زده همه برنامه هامو خراب کرده خوشحال باشم؟! آماده شده بودم سورپرایزت کنم. لبخندی زدم و گفتم: من یادم نیست روز دختره. حس خوبیه ربط دادن بی ربط ها.
عنوان: اثر دکتر ایمان مهری (دفتر شعر میخک)