26 سالشه
+ میپرسه کی فلسفه کارشناسی رو میبندی و تمام ؟؟
من: پاییز ایشالا
+ ورودی کی بودی ؟؟
من: مهر 92
+ من قد محمدامین بودم تو دانشگاه میرفتیا
من: ماشالا سه ساله خوب قد کشیدیا
مادر شوهر دخترعموم اهل شیرازه خیلی سالها پیش شهر ما عروس اومده بوده تازه عروس بوده خونه دلش میگیره آماده میشه و میره خرید داخل ی مغازه ای میشه و داستان رو کلید میزنه :)
بعضی اصطلاحات تو زبان ترکی هستن ک معادل فارسیشون با معنی جز ب جز کلمات یکی نیس مثل جمله "ن وار ن یوخ" اگه کلمه ب کلمه معنی کنیم میشه چی هست چی نیست یا چی دارین چی ندارین ولی در زبان عامیانه ب معنی احوال پرسی کاربرد داره یعنی "احوال شما چ خبرا"
این زهرا خانوم میره سلام میده بعد رو ب مرده میگه "ن وار ن یوخ"
مرد مغازه دار بعد جواب سلام میگه : ساغول باجی (سلامت باشی خواهر)
+ آقا دییرم ن وار ن یوخ ( آقا میگم ... )
- ممنون روزگار گئچیردیروغ ( ممنون روزگار میگذرونیم )
+ ( اینبار عصبانی ) آقا ن وار ن یوخ
- الله بالاساخلاسین هئش نه ( خدا بچه هاتو حفظ کنه هیچی )
+ ( کفششو در میاره ) مردک نفهم دییرم ن وار ن یوخ
- طفلی مغازه داره فک میکنه دیوونه اس میگه برو خدا روزیتو جای دیگه بده
زهرا خانوم حرصش درمیاد میزنه زیر گریه بعد میگه آقا من اومدم خرید میخاستم بدونم چی دارین چی ندارین ؟
آخه یکی نبوده ب این بگه تو ک هنوز یاد نگرفتی حتی دست و پا شکسته ترکی حرف بزنی مگه مجبوری مگه زورت کردن ؟؟ هنوزم ک هنوزه در تلاشه با این ک از بین بیست حرفش چهار تا شو ب زور متوجه میشیم دست بردار نیست ک همچنان ترکی حرف میزنه :)
چند وقتیه ک زیاد درگیر برنامه های تلویزیون نمیشم امسال بیشتر از دو سه قسمت ماه عسل رو ندیدم اونم دست و پا شکسته امروز موضوع جالبی داشت تو این قصه تقریبا دوساله ذهنم درگیر یک ماه عذاب مادر بود کسی ک یک ماه نگاه سنگیین اندازه صد سال رو تحمل کرده ناخواسته ذهن اطرافیانش حتی همسرش ک بهترین حامی زندگیش باید باشه ب طرف گناهی ک مرتکب نشده منحرف میشه حالا این ماجرا اگر زمانی فهمیده میشد ک مادری در دنیا نبود چه ؟ اونوقت گناه نکرده ب پایش نوشته میشد .......
یک لحظه غفلت ممکنه اندازه یک عمر برا چندین نفر مشکل بوجود بیاره ...
بچه ای یک سال غرق در محبت مادر و پدری بزرگ میشه و طی یک اتفاق ساده شکی پیش میاد ک واقعا فرزند این خانواده باشه پدرش آزمایش DNA میده و میگن بچه برا تو نیس حالا مادری میمونه ک ب پاکی خودش ایمان داره و نه ماه طفلی رو در وجودش پرورش داده همه منتظر یک ماه آینده اند ک بفهمند بچه فرزند همان مادر است یا ن ولی مادر مطمئن هزاران فکر در سر دارد بچه ای ک بغلشه کیه ؟ یک ماه چگونه قضاوت میشود ؟ بچه خودش کجاست ؟ ....
مهیاری ک ماهان ماند و ماهانی ک مهیار نامش نهادند :)
از چند روز پیش هماهنگ کرده بودم و قرار بود امروز تحویل پروژه داشته باشم قرار بود با داداشم برم ک کاری براش پیش اومد و من صبح با اتوبوس رفتم ی پیرزن گوشای منو مفت گیر آورده بود از اصالتشون از بچه هاش بهم میگفت پیاده شدنی گیر داده بود بمونه پیشم کارم ک تموم شد باهاش برم خونه اش :) فک کنم دلش ی همدم ی هم بازی میخاد شاید منم تو اون سن دلم بخاد با یکی حرف بزنم الهی بین هر حرفش منو شبیه جوونیاش میکرد رسیدم دانشگاه یکم زود بود منتظر موندم استاد آن تایم یکم دیر اومد مثل همیشه بمب انرژی مث همیشه خوش برخورد خدا میدونه ک من چقد این مرد حدودا 35 ساله رو قبولش دارم پله های چهار طبقه رو طی کردیم رسیدیم اتاقشون لپ تابو باز کردم و کارمو نشونش دادم رو سی دی هم ک زده بودم رو دادم بهش خوشش اومد از اینکه خودم کار کردم فرم ثبت پروژه رو گرفت و تو ثبت نمره یک عدد 19 نوشت :) تشکر کردم خواستم بیام گف چن لحظه بمونم میگف باید قول بدم صنعتی شریف قبول شم :) اینقدر ازم تعریف و تمجید کرد ک دلم نمیخاست پاشم بیام خونه نیشم باز میشد همینطور اینقد خوشم میاد وقتی مهربونیای ی آدم ب ظاهر شدیدا رسمی و پرجذبه رو میبینم دادم نمره رو امتحانات ثبت کرد و ی برگه هم ک برا بایگانی بود اونم دادم از دانشگاه بیرون اومدم .... یک پست مرتبط یادمه گفته بودم موفق میشم ک بنظرم موفق شدم درسته ی گام کوچیکه ولی همین ک با حرف سید مرتضی تحریک نشدم پا پس نکشیدم همین ک خودمو قبول کردم کافیه ....
رفتم سوار تاکسی سواری شدم ک بیام خونه سر ظهر و رمضان مسافر نبود جز منو ی آقای دیگه ک هیچ کدوم دوس نداشتیم منتظر بمونیم ب پیشنهاد مسافر قبل من مشترکا پول کرایه دو نفر دیگه رو هم حساب کردیم زود حرکت کرد رسیدم خونه گرما داشت میرف رو اعصابم چن ساعتی خوابیدم نیم ساعته ک بیدار شدم بعد ی دوش آب سرد یکم سرحالترم ........
+ فک مکیردم آز مدارمنطق باید 20 شم ولی 18 داده اشکالی نداره الف شدم ..
" ی کارتونی هست اسمش یادم نیس پوریای ولی . اسکندرخان . یاور . شهر خوارزم خیلی دوستش دارم ظهر ی قسمتشو پخش میکرد خیلی خوب بود مردونگی رو با ی حس و حالت با نمک ب تصویر کشیده بود :) خیلی با ذوق پای تلویزیون نشسته بودم و میدیدمش تموم ک شد حالم خوب بود بابام گف خوب بودا پس اونم میدیده خوشش اومده .... کودک درون فعال دهه هفتادی یا اواخر سی نمیشناسه ... "
+بعدا نوشت: بیایین مواظب کودک درونمون باشیم یهو چش باز نکنیم ببینیم افسردگی گرفته :)