"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

کوچ کرده از بلاگفا :)
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان شده بیست و چهار :)
الکی الکی شد بیست و پنج :)
شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)
99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)
(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)
یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)
28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد.
8آبان 1403 چند ماه مانده به تجربه 30 سالگی.

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

بايگاني
نويسندگان

خیلی سخته آدما رو اونجوری که هستن قبولشون کنیم؟؟ خب یا قبول کن یا نکن اوکی؟؟ حالا فوق فوقش خواستی لطف کنی عقایدت رو به اشتراک بذار. راضی شدی اوکی نشدی هم اوکی یا بیخیال شو یا باز همونجوری که هست قبول کن. من نمیفهمم چرا دوست داریم تحت هر شرایطی همه قبولمون کن؟؟ و اینو با تقلید از حیوان عزیز آفتاب پرست جان به اجرا میذاریم. ته تهش چی میشه؟؟ بگم؟؟ کم کم دورت خالی میشه. چرا؟؟ خب معلومه "دیگه حنات پیش کسی رنگی نداره" حله؟؟ حالا هی بیاییم آروم آروم با ملایمت و لطافت گام ها رو استوار کنیم برا قبولوندن خودمون به یکدیگر، تازه حالا بیاییم پیشرفته تر شیم و قدم در راه سخت تری بگذاریم و بخواییم به بقیه شکل و فرم بدیم تا اونم بشه یکی که ما دوستش داریم.

+ شکل و فرمت جدیدی تو خیلیا دیدم. خدا خیرتون بده کلی خندیدم. :))

++ درگیر ضمایر و فاعل ها نشید.


موافقين ۱۳ مخالفين ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۰

کاش منم میتونستم ادیب باشم، لای کلمات کلی حرف بزنم و بنویسم و بنویسم و خالی شم، یا حداقل میخواستم.

۳۶ نظر موافقين ۱۴ مخالفين ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۳

این عکس در برگیرنده هر سه دوره کودکی، نوجوانی و جوانی من هست.

شلوار شش جیب با پیرهن مردونه آستین کوتاه پوشیده بودم، ابروهایم یادآور دختران قاجار بود و موهایی که حداقل روزی دو بار با شانه عجین میشود، رنگ و بوی شانه ندیده بود که هیچ حتی از صبح دور انگشتانم میپچیدم تا کمی وِز یا حداقل فرفری شود. حتی خُشک بودن دستانم را به جان خریده بودم و سراغی از مرطوب کننده دست نمیگرفتم. قصد نداشتم تیپ پسرونه بزنم، از شسته رُفته بودن های اخیر حالم بهم میخورد، حس میکردم شده ام یک رُبات با یک شکل واحد که برنامه ها و حرکت هایش از قبل پیش بینی شده بود، فقط کارم شده بود پیروی کردن. قیچی به دست خودم را رساندم به حمام، پسِ ذهنم عکس ثبت شده از کف حمام بود که موهایم را میزبانی میکرد. نگاهم چرخید سمت آینه و با پوزخند به آخرین لحظه دخترانه بودن موهایم نگاه کردم. بود و نبودشان برای هیچ کس مهم نیست، شاید برادرم دو روزی را قهر کند آن هم اگر متوجه بشود یا نه. در همان فکر و خیال بودم که انگشت وسط دست چپم خورد به دستگیره حمام و ناخنم برید، همه چیز را فراموش کردم و به حال دستم که حالا بدریخت شده بود غصه خوردم، چهارتا انگشتم را لاک نقره ای زدم و ناخن وسط که ناهماهنگشان کرده بود را لاک قرمز، کمی به خُل بازی ام خندیدم و آهنگ دیوونگی حامد همایون را پِلی کردم. من همانم که هستم، نه ربات با برنامه تنظیم شده و نه خُل و چِل همیشگی، من را لحظه هایم میسازند، لحظه ای دختری شیک و آرام، لحظه ای بعد دختری خیره سر و آزاد و رها از تمام دنیا.

+ شاید دیدن فندک در تصویر برایتان سوال باشد، باید بگویم من از بچگی عاشق فندک بودم ولی همیشه یکی پیدا میشود که فندک هایم را با خود ببرد، گاه فرشته برمیدارد به عنوان یادگاری، گاه عزیزجون(دخترعموی بابا) برمیدارد برای روشن کردن سیگارهایش و گاه دایی بابک برمیدارد با گفتن این جمله: بمونه برات کار دستمون میدی و گاه ...


۱۴ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۰

با مامانش بحثش شد، بود و نبود ما که حکم مهمان رو داشتیم هم گویا مهم نبود، برگشت به مامانش گفت: برو به جهنم، برو گم شو نمیخوام ببینمت. یه ربع بعد برگشت تو پذیرایی، گویا عصبانیتش فروریخته بود. خودش رو چسبوند به من و گفت: منم مثل تو ام زود عصبی میشم، رُک ام، حرفمم نمیخورم باید بگم.

گفتم: ولی من بی تربیت نیستم.!


+ یه پست درمورد سلیقه تلویزیونیم نوشته بودم پیش نویسش کردم، بعضا فکر میکنم اگر خودم جای مخاطب های اینجا بودم، وب خودم رو دنبال میکردم؟؟

۱۷ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۰

+ پیام دادم: آبان ماهی عزیز تولدت مبارک [با چند تا کیک و از این گیف های تلگرامی]

_ گفت: مرسی [کلی شکلک قلب و بوس]

+ نوشتم: فقط قربون دستت روزش کدوم بود؟؟

_ جواب داد: نابودم کردی. [با خنده البته]

۲۶ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۰

همین الان به چی فکر میکنی؟؟

۶۱ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ ۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۹

+ مثل من نباشید

_ یعنی؟؟

+ عادت نکنید

_ به چی؟؟

+ کنار اومدن

_ خوبه که

+ نیست، داغون میشی بجای کنار اومدن تظاهر میکنی

_ هیییییییییییییم

+ همیشه خندیدن

_ خوبه که

+ نیست، گیج میشی خنده هات لای تلخ خنده ها گم میشن

_ هییییییییییییم

+ خونسردی

_ نگو که بَده

+ بَده، بجای تنت دلت میلرزه، بجای صورتت دلت مچاله میشه

_ هیییییییییییم

+ بیخیالی

_ آره خوب نیست

+ خوبه، بشرط اینکه بلدش باشی، فیلم بازی نکنی، بتونی

_ هییییییییم

+ چرا به جای هیییییم نمیگی بدبخت خودت رو زیر یه کوه از تظاهر و عادت دفن کردی؟؟

_  غرور.

+ مگه آدم های لوس هم غرور دارن؟؟

_ خیلی سخته بخوای بفهمنت ولی بلد نباشی بفهمونی

+ و خیلی بدتره هیچ کس تلاش نکنه برا فهمیدنت

_ چه عجب یه جمله خوب گفتی

+ من میشناسمت، میدونم چشمات رو میدزدی چون کل دنیات تو اون دوتا جا شدن. لرزش دستات، دمای دستات، حتی لرزش تارهای صوتیت اینا رمزگشای رازهای تو هستند.

_ دیوونه تو حتی نفهمیدی که من همین توام؟؟ دیوونه تو حتی نفهمیدی از یه جایی به بعد جامون عوض شد؟؟ دیوونه تو حتی نفهمیدی که من به جای هیییییییییم گفتم غرور؟؟


* صرفا برای اینکه بگید خوندم لطفا کامنت نذارید، چون به بهترین کامنت انتخابی جایزه میدم.

۱۹ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۳:۰۵
یک صبح جمعه، یک من در هیاهوی بیدار کردن یک تو، برای شروع روزی خالصانه.
+ بی مخاطب.
۳۰ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۱

هر وقت یکی پیدا شد که بدونه شنیدن "جاااانم" و "جونم" برام زمین تا آسمان فرق و فاصله داره، بدونه "هییییییییم" و "هووم" گفتنام زمین تا آسمان فرق و فاصله داره، بدونه قهر کردن همراه با غُر و قهر کردن همراه با سکوتم زمین تا آسمان فرق و فاصه داره، بدونه کِی باید حالم رو بپرسه و بدونه ...

اونوقته که عاشقش میشم.

+ از دوازده سالگی به بعد یادم نمیاد دوستی داشته باشم که تونسته باشه منو بفهمه.

++ من یه دختر ساده ام با این حال خیلی کم ان آدمایی که منو میفهمن.

گمشدگان رضا یزدانی. ته صداش خیلی خوبه خیلی.

۲۶ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۲

ما یک شوهر عمه ای داریم، ایشان بسی آدم خوش صحبتی هستند برای معرفی ایشان همین بس که، قدیم الایام وقتی اینجانب طفل صغیری بودم ساعت پنج عصر در را به روی ایشان گشودم، شوهر عمه جان با ذکر این جمله که عصرِ بهار حیاط نشستنش لذت بخش است و فقط یک ربعی با پدر کار دارد داخل نشد و کنار درخت انار و زیر سایه درخت توت در حیاط زیراندازی پهن کردیم تا یک ربعی با هم مصاحبت داشته باشند. یادم هست ساعت شد هشت شب و مادر به اصرار برای صرف شام به داخل خانه هدایتشان کرد، دقیق یادم هست که ساعت یک بامداد شده بود پدر سفارش قهوه داد و مادر مثل همیشه چشم گفت، قبل از سرو شدن قهوه تک تک برادران و خواهرم در اتاق هاشان به خواب رفته بودند، نمیدانم چه ساعتی به خواب رفتم فقط مادر میگوید: اذان صبح متوجه میشود پایش که من سرم را رویش گذاشته و خوابیده بودم خواب رفته، شوهر عمه همچنان حرف میزده و پدر با چشم های کاسه خون شده و خمیازه های پی در پی ملتمسانه به شوهرعمه میگفته: جان عزیزانت یا بگیر اینجا بخواب یا برو خانه خودتان.

پارسال عمه و شوهرش برای شب نشینی آمده بودند خانه ما، اوصولا بی هدف و صرفا برای دیدوبازدید نمی آیند، همان در بدو ورودشان شیطنتی ریز کردم و آرام زیرگوش برادر گفتم: فیلم امشب رسید، پایه ای تا اذان صبح بخندیم؟؟ و او آرام گفت: بیچاره مادر و پدر که قرار است دو روزی را در رختخواب سپری کنند. تا سهِ شب شد آنچه با برادر پیشبینی کرده بودیم، بحث سر حق خوری و اینکه خدا از حق الله هم بگذرد از حق الناس نمیگذرد بود، مادر گیج خواب بود، در واقع در عالم خواب و بیداری بود. نمیدانم چه شد شوهرعمه بی هوا از برادرش که تازه یکی دو ماه از فوتش گذشته بود حرف به میان آورد و مدام از مادر تایید میخواست؛ مگرنه حاج خانم؟؟ شما بگو حاج خانم؟؟ نه نه بگو تو رو خدا شما بگو. مادرم هنوز فکر میکرد بحث در مورد پایمال کنندگان حق است و بلند گفت: "والا چی بگم، خدا خودش بهتر میدونه با این مال مردم خوار چیکار کنه، میخواد ببخشه میخواد لعنت خدا همراش باشه، گرفتار عذاب دو عالم شه." همگی شوکه شدیم، چهره شوهرعمه سرخ سرخ شد و چشماش گِردوگِردتر، هر چقدر تلاش کردم نتوانستم خودم را کنترل کنم، قبل از خارج شدن از پذیرایی بلند بلند زدم زیر خنده. درست است فیلم ما جذابتر از همیشه تمام شد ولی شوهرعمه به سان بادکنکی که بادش خالی شده باشد بود و زودتر از اذان صبح مهمانی را خاتمه داد، بهتر است بگویم مادر مجلس بامداد نشینی را قبل از موعد تمام کرد.

۱۸ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۷