اهدای زندگی به انتخاب"آقاگل"

مرگ نه تلخ است و نه ترسناک, دیر یا زود به وقتش سراغ همه امون میاد و هر کدوم به طریقی لبیک اش رو پاسخ میدهیم. بعضی وقت ها چرخ گردونِ جهان طوری میچرخد که مرگ یکی میتواند شیرین تر از مرگ طبیعی باشد, زندگی ببخشد, به آرامش برساند و آرام شود. مرگ مغزی یعنی تمام, حداقل اینکه تا الان علم ثابت کرده امکان برگشت وجود ندارد, اینجاست که دو انتخاب در پیش رو است: 1. دستگاهی که تپش قلب رو کنترل میکند و آن هم موقتی است را خاموش کرد و جسم بی جون رو زیر خروارها خاک گذاشت خدایش بیامرزد و تمام. 2. و انتخابی والاتر و بزرگتر, با همین جسم بی جان, چندین دل شاد کرد, گوشه ای از رحمت, نعمت و بخشندگی خدا رو هویدا کرد, نفس ها روان کرد و دعاها به جان و روح خرید.
در ذهن منِ دیکتاتور, مخالفت با اهدای عضو توجیه نشدنی است.
امیدوارم همیشه سلامت و تندرست و واقع بین باشیم.
  • شنبه ۳ تیر ۹۶

یکی نوازش میکنه، یکی حالش بد میشه.

قبل "پیسکوتی" آخرین حیوونی که داشت یه "مار" چاق و چله بود، طوری قربون صدقه مار که از نر و ماده بودنش خبر ندارم میرفت یادم نمیاد نصف اون قربون صدقه من رفته باشه. نمیدونم چطور شاید وقتی بغلش کرده بوده خوابش برده و ماره تو خونه گم شده، یا شاید از شیشه ای که خونه اش بود فرار کرده بود، به هرحال مجبور شده بودند زنگ بزنن آتش نشانی، آخر سر هم روی میز نهار خوری پیداش کرده بودن. یادم نیست سرنوشت ماره چی شد. هیچ وقت توجیه نشدم چطوری خیلی ریلکس میتونه جک و جونور رو بغل کنه، نهایت حرف اش به من این بود: این سگ زندگی منه، عزیزم خب تو نمیتونی درک کنی البته بیشتر از این هم ازت انتظار نمیره(زیر پوستی گفت امل ام). به هرحال به من چه میزاریم با عزیزدلش خوش باشه، ولی انصافا تفاوت صدوهشتاد درجه امون برام خیلی جذاب بود. در راستای همون سربه هوایی که گفتم، موقع راه رفتن پای راست ام رفت رو سگه، البته کفش پام بود، بماند که جیغ بنفشی سردادم، ضربان قلبم تندتند میزد و مثل مرغ سرکنده بالا پایین میپریدم، یه حالت چندش و حالت تهوع هم بهم دست داد و منم دستش رو گرفتم، ابروهام در هم گره خورد و قیافم جمع شد و فقط گریه ام مونده بود هی میگفتم حالت تهوع دارم کمی مسخره شدم کسی یه لیوان آب هم دستم نداد، یه لنگه پا در هوا خودم رو رسوندم حمام، تا دو روز حالت تهوع داشتم.

"پیسکوتی"


  • پنجشنبه ۱ تیر ۹۶

استعداد به انتخاب "nily"

اول باید بگم: نیلی جان ببخش، چون مطمئنا این پست اونچه که مد نظرت بود نیست.

میدونید به زبان آوردن "خودمون" یکی از سخت ترین کارهاست. من شاید در خلوت خودم به اینکه تقریبا خودم رو کامل میشناسم اذعان کنم ولی تحلیل خودم در جمعی سخته، نمیدونم استعداد رو در چه زمینه ای باید کندوکاو کنم، رفتار، اخلاق، درس یا هر زمینه دیگر، خب بوته گوجه فرنگی که نیستم حتی بدون پروراندن هم ذاتا یه استعدادهایی دارم ولی اعتقاد دارم باید برا هر استعداد مثبت تلاش کرد. بگذریم آسمان ریسمان بافتم تا از استعدادهام بگم، حالا تو این پست کاری به شکوفا کردنش هم نداریم.

به نظر بابا: استعداد مدیریت دارم، یکی از دلایلش رو هم اعتماد به نفس بالام میدونه.

خواهرم گفت: استعداد سخنوری (مثبت و منفی بودن منظورش رو خودش میدونه و خداش)

به نظر خودم: 

- نم پس ندادن: حتی امکان داره پرحرفی کنم(قبلنا بیشتر) ولی حرفی که نباید رو نمیگم، زیاد تحت فشار باشم ریلکس میگم: عزیزم نمیگم بیخیال شو.

- دیده نشدن: تنها موردی که هیچ وقت به ثبات نرسیدم "دختر خونه بودن" به دیدگاه کوکب خانم های طول تاریخ هست.(میتونم ادعا کنم هم آشپزی ام عالی هست هم سلیقه خونه داریم.) برام مهم نیست کسی یادش نمیمونه.

- دیده شدن، پا پس نکشیدن، تونستن: این قسمت زیرمجموعه های زیادی داره ولی میل سخن ام نیست. مهم یک روزنه ای است که برای ورود پیدا کنم، مطمئنا پایان خوبی رو رقم میزنم.

چند مورد هم تیتروار: شیرین زبانی، لودادن خودم، قدکشیدن، بعضی وقتا از عمدخودم رو به نفهمیدن میزنم. 

همین.

شما هم خواستید از استعدادهای خودتون بگید، اگه از استعدادهای منم که شرشر سرازیره متوجه شدین بگین به خودم امیدوار شم. :)

  • پنجشنبه ۱ تیر ۹۶

"دختر سر به زیری نیستم"

- باید اعتراف کنم اصلا سر به زیر نیستم.
+ (چشم هاش گرد میشه): واقعا؟؟ ولی فک نمیکنما :|
- امروز وقتی میخواستم از تو هال برم اتاق، کنترل تلویزیون موند زیر پام خرد شد، درست اش کردم الان چندتا از دکمه هاش کار نمیکنه.
+ خب؟؟
- هیچی دیگه طبق معمول زیر پام رو نگاه نمیکردم، عادت دارم موقع راه رفتن روبه رو رو نگاه میکنم.
+ (سرش رو به حالت تاسف تکون داد): خیلی بی مزه ای
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

به انتخاب "محبوبه شب"

اولین پست از سری پست هایی که شما عزیزان موضوع اش رو انتخاب میکنید, "معرفی شهر" هست. حس کردم برای شروع بهتر است, البته سعی خواهم کرد ترتیب رو رعایت کنم.

از آنجایی که پدر بنده علاقه شدیدی به تاریخ دارد, شجره نامه خانوادگی تنظیم کرده که در آن تا هفت جدمون رو میشناسیم. پدرِ پدرجدِ پدربزرگ ام گویا چهار پسر داشته و در تالش شمال زندگی میکردند, یکی از پسرها رفته تالش کشور آذربایجان, یکی در تالش ایران مونده, یکی رفته ارومیه و جد ما هم تشریف آورده ارسباران.

"کَلِیبَر" شهری کوچک اما غنی در استان آذربایجان شرقی, شهری کوهستانی با آب و هوای معتدل. بخاطر شرایط جغرافیای و وجود مکان های تاریخی دیدنی و آب و هوای مطلوب شهری توریست پذیر است, برای اثبات این حرفم وجود چندین هتل(پارادیس, آنزا, هتل بزرگ کلیبر و ...) و چندین مسافرخانه و سویت هایی که برای گردشگران تهیه دیده شده در شهری کوچک با مساحت "3702" کیلومتر مربع کافی است. مردمانی تحصیل کرده و شیفته ادبیات دارد, با توجه به گرایش مردم به سمت تحصیلات یکی از شهرهای پاک از نظر عدم مصرف دخانیات به حساب میاید. شغل اکثر مردم کارمندی و شاغل دولت بودن و در کنار آن اوصولا شغل دومی هم دارند مانند: باغداری, کشاورزی, گرایش سمت بازار و ... زنانی کدبانو و شدیدا اهل تشریفات(شاید بشه گفت متاسفانه) دارد که در فصول مختلف از محصولات منطقه به نحو احسنت استفاده میکنند. تهیه ترشی هایی مخصوص خودشان علاوه بر ترشی های مرسوم از جمله: ترشی زغال, بادمجان, لوبیاسبز, شانی انگور و... مربا و شربت به همین منوال: زغال, تمشک, انجیر, به, آلبالو. انواع رولت با مخلوط عسل و گردو. آش های بی نظیری دارد: کلیبر آشی(تُرشلی آش), آش میوه و آش دوغ که سمبل آذری های ایران است. سبزی های کوهی و استفاده آن در غذاها مثل دلمه و فسنجان و مرغ ترش(شمالی ها هم دارند فقط سبزی های استقاده شده متفاوت است). مردمانی آزاداندیش و تا حدودی آزادی طلب دارد, با توجه به اقلیم و نژاد چهره ساکنانش خاص خود منطقه است اکثریت چشم رنگی و بور هستند در کل زیبایی طبیعت در چهره مردمانش مشهود است. طبیعت کلیبر و ارسباران بعنوان یکی از بکرترین طبیعت و زیست گاه انواع نژاد گیاه و جانوری در یونسکو ثبت شده است. قلعه بابک, پل های خداآفرین(که در زمان های قدیم پل ارتباطی ایران و آذربایجان بوده), رود ارس(مرز بین ایران و آذربایجان و مرز ایران و ارمنستان) یکی از امن ترین مرزهای کشور, پارک جنگلی مکیدی, آینالو, قلعه درسی, سدخداآفرین, آبگرم متعلق و امام زاده شاه قاسم, حمام قدیمی کلیبر روبه روی مسجد جامع کلیبر, روستای اُشتیبین و چندین مکان دیدنی دیگر دارد. از صنایع دستی این شهر ورنی بافی را میتوان نام برد. موسیقی و شعر جایگاه بخصوصی در این منطقه دارد. برعکس سردسیر بودن محیطش مردمانی خون گرم و مهمان نواز دارد, حتما تشریف بیاورید پشیمان نمیشوید.

"کلیبر در ویکی پدیا" کلیک کنید.

"پل های خداآفرین. صفرمرزی"

  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶

"پیشنهاد"

پست های آخرم رو که میخونم، حس میکنم فضای وب بیش از حد "پری گونه" شده، دوست دارم رنگ و بوی اینجا طراوت جدیدی به خودش بگیره. یه فکری به ذهنم رسید، پست هایی با عنوان "پست شما" یا "پست مشترک". ایده یا موضوع از شما و نوشتن اش هرچند سطحی از من.

خوشحال میشم همراهی کنید. پیشنهاد شما میتونه در مورد لحن نوشته، موضوع، ایده جدید و یا هر چیز دیگر باشه.

1) استعداد + طنز: nily :)

2) اهدای عضو: آقاگل 

3) شهر: محبوبه شب

4) زن دوم 5) خداحافظی بلاگرها 6) نوشتن: میرزا

7) شاتوت + کنکور: اسمارتیز

8) دوست داشتنی هام: فرشته 

9) معرفیِ خرسِ گریزلی و ارتباطِ خرس های قهوه ای با کندوهای عسل و زنبورهای عسل: سناتور تد

10)  وبلاگ من، بچه ی من است!: سرخپوست

11) ازدواج با عشق های خیابانی + رابطۀ عروسی در شب میلاد امام حسین و عرق خوری، تازه سکه شون هم به نیت چهارده معصوم، چهارده تا باشه + مهراده میرزا: میرزا

12) زندگی + تجربیات + کنکور + حقوق بانوان + خوابگاه + سوتی های بچگی: Frozen Fire

13) دیوانگی های دنیا + آهنگ و کتاب مورد علاقه: ماهی کوچولو

14) دانشگاه, آری یا خیر!: منتظر اتفاقات خوب(حورا)

15) ماه: Leila

16) دوستان بیانی: Frozen Fire و ماهی کوچولو 

  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

یهو اندازه 23 سال دلم گرفت.

شونه به شونه ایستاده بودیم، یکی زدم رو بازوش و گفتم: بابامین کفی؟؟(احوال بابا)، لبخند زد. رو پنجه ام ایستادم تا هم قد شیم، گفتم: بابا "اوجالمیشام"؟؟(قدم بلندتر شده؟؟)، گفت: من "گوجالمیشام"(من پیر شدم). لبخند زد و گونه ام رو بوسید ولی من دلم گرفت....

دعاتون میکنم، یادم افتادین خوشحال میشم دعا کنید.

  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

سیزده(13) در رومان پائولوکوئیلو

  • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

هیچ وقت "حال" کسی رو از روی عادت نمیپرسم.

  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

این شب ها به یاد همدیگه باشیم و قبل از خودمون به یاد هر کس که تن و روحش در بستر بیماریه.

نه اهل قضاوت ام و نه مقایسه، من خودمم، با تمام بدیهام، با همه خوبی هام. با همه شوخی ها و با همه جدی بودن ها. با تمام گفته ها و با دنیایی پر از نگفته ها. مومن ام اندازه خودم نه بیشتر نه کمتر. دل دارم، عقل دارم، انتخاب دارم. همه اشون کنار هم جمع میشن و با دوتا دست و دوتا پا و یک جفت چشم میشن من، منی که میتونم خطا کنم ناخواسته، منی که میتونم مهربان باشم از ته دل، منی که میتونم دل بشکنم مطمئنا بخاطر خودخواهی نه و شایدم به جبر آره، منی که باید به باید هاش برسه. امشب شب همه مونه، من، تو، دختری که سرخیابون گل میفروشه، پیرزنی که صبح با عصا از کنارت رد شد، آقا پسری که تو این ماه آدامس به دهن سر خیابون قدم رو سربازی تمرین میکرد، شب همه مونه، نه من بدترین ام، نه او بهترین و نه تو مقرب ترین. آغوش خدا برا همه بازه، مثل همیشه. 

  • چهارشنبه ۲۴ خرداد ۹۶