یه بسته صد(100) تایی

تابستان سال 91 بود که با محیطی به اسم وبلاگ آشنا شدم, بی هدف و شاید صرفا برای اینکه از غافله(فک کنم قافله درست باشه) عقب نمانم یکی هم برای خودم ساختم. کم کم آشنا و آشناتر شدم و بعد از مدتی با راهنمایی هایی که شدم فرهنگ استفاده از وبلاگ برایم جا افتاده تر شد و همان زمان چهارچوب و قوانینی برای خودم و در ذهنم درست کردم, شاید به مرور دچار تغییر هم شد ولی در کل از این روند ناراضی نیستم بعد از مدتی وقفه و سرگردانی با آدرس فعلی به ثبات وبلاگی رسیدم. 
در این پست گفته بودم: انتظار ندارم اینجا خواننده و دنبال کننده زیادی داشته باشد. سرِ 300 امین پست ام, کسی با قرار دادن آدرس اینجا در قسمت "وبلاگ هایی که دنبال میکنم" صفحه مدیرتش, 100 امین دنبال کننده در پنل مدیریت من را هم نشان داد.
وبلاگ هایی که من دنبال میکنم:
1. به محض روشن بودن ستاره شان وارد صفحه شده و در اکثر موارد اگر حرفی داشته باشم کامنت هم میگذارم.
2. سعی میکنم پست های تازه شان را بخوانم و احتمالا نظر هم مینویسم.
3. اگر پست های طولانی داشتن, میگذارم وقت آزادم میخوانم و اگر کوتاه بود میخوانم و باز نظر نوشتنم بستگی دارد که حرفی داشته باشم یا نه.
4. وبلاگشان را میخوانم ولی خیلی کم پیش میاید کامنت بگذارم.
هیچ وبلاگی را بصورت خاموش یا عمومی دنبال نمیکنم :)
به جز چند وبلاگ محدود, وبلاگ هایی را دنبال میکنم که در لیست دنبال کنندگانم بودند و بعد از خواندن قسمت هایی از وبلاگشان دنبالشان کردم, هستند کسایی که دنبالم میکنند و من دنبال کننده شان نیستم و یا بالعکس...
امیدوارم 100 دوستی که 6 نفرشان هم خاموش هستند, بعد از خوندن پست های اینجا نگند حیفِ وقتی که گذاشتیم برا اومدن به این کلبه :))


  • پنجشنبه ۳ فروردين ۹۶

عید که میشه ندانسته های زندگیمونو از زبان اطرافیان میشنویم :)

بنده یک عمو بزرگی دارم رو بچه های فامیل قیمت میزارن, 23 ساله رکورد دست منه با 1500 تومن. هر سال عید بچه هایی که عید اول زندگیشون هست قیمتشون تعیین میشه و هرسال تاکید میشه من بالاترین قیمت رو دارم و این یکی از دلایل لوس بودن منِ. طبق روال چند سال اخیر عیددیدنی خونه هیچ کس نرفتم و همچنان به قول داییِ محمدامین "مرد خونه ام" :-)

و یک حرف واسه گل دخترای بیان و دوستای خوبم:

اگر آقایی به شما گفت: من بخاطر تو میتونم قید مادرم رو بزنم, لطفا قبل اینکه بهش بگید: زود برو نمیخام ریختت رو ببینم, با پشت دست یکی بزنید تو دهنش همین .......

  • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶

دوکلام با دوستان به بهانه عید

بنفشه

اینم عیدی من به شما :)

گل بنفشه نوید دهنده عید...

 

  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

به من عیدی میدین؟؟

برا بلاگر آخرینی وجود نداره :) 

اگه بگم دلم میخواد امسال بهم عیدی بدین نشونه "پررو" بودنه؟؟


+ یادمون نره که باید قدر مامانامو بدونیم ..


  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

میشه بیایید و فقط رو 95 متمرکز شیم؟؟

اینکه نباید خوب بودن ها رو فراموش کرد و باید تداومشون داد درست ولی حرف من سرِ انتقاد, بدی, گِله, دروغ, ناراحتی, رنجش و هر اونچه که کمی رو به تلخی داره هست. برگردیم به یک فروردین 95 و سیصد و شصت و خورده ای روز رو ورق بزنیم, شده این بد بودنا رو نسبت به کسی, قشری داشته باشین یا بالعکس کسی نسبت به شما داشته باشه؟؟
حتی میتونید علامت ناشناس رو بزنید و راحت حرف بزنید و حتی میتونید نگید و فقط روش فکر کنید ....

و یه سوال؟؟ (اگه دوست داشتین جواب بدین)
بهترین روز وبلاگی یا بهترین اتفاق وبلاگیتون یا هراونچه که بهترین باشه و به وب ربط داشته باشه چی بوده؟؟ (صرفا سال95)

این پست اصلا مزیدِ بر فضول بودن نیست, گفتم میشه ناشناس حرف بزنید و حتی هیچی نگید, هدف فقط مرور یک سال و شاید دیدن تفاوت هاست همین :)
"و این بود پست ماقبل آخر 1395"
  • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

ناهماهنگی زمانی"نمیخام پیرم کنی فقط دنبال جوونیم ام همین"

از دیروز بعدِ دیدن این پست نرگس, یک حس مبهمی دارم که نمیتونم اسمی برایش انتخاب کنم, شاید تشویش شاید غم شاید گم شدن در زمان و هزار شاید دیگر ...
حس جالبی نیست که بدانی 23 ساله ات شده و نتونی این 8428 روز را درک کنی, یعنی 6 سال اختلاف با 17 سالگی؟؟ اینکه نمیتونم این فاصله را بفهمم حس جذابی نیست. برنامه های من برای 23 سالگی شاید متفاوت تر از الانم بوده, حتی میدانم این سردرگمی زمانی تا چه اندازه صدمه زننده است, چون چه بخواهم و چه نخواهم زمان بخاطر من ساکن نمیمونه و دقیقا تاریخ تکرار میشود, با این تفاوت که خیلی دیر میشود برا همه چی.
اینروزها دلم کمی بزرگ شدن میخواهد ...
حتی پریشب یک تار موی سفید لای موهام پیدا کردم ..

و این هم 18 سالگی من در دیروزم یعنی 23 و 25 روز عمرم :)
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵

آخه دختر عمو عزیزم آدم عاقل چهارشنبه سوری حنابندون میگیره؟؟

لحظه هایی از زندگی هست که بصورت شیک و مجلسی مغز دچار گیج و هنگ بودن میشود, هم از لحاظ روحی و هم جسمی نیاز داشتم تقویت شم. یک مسافرت چند روزه گزینه مناسبی بود, پارسال 20 اسفند ارومیه بودیم, یادمه چون تولد دختر عموم بود و زنگ زده بود برای گلایه که چرا فراموش کردم. ولی آنجا نماندیم و رفتیم سِرو, نقده, مهاباد و ... 
ساعت نزدیکای 12 ظهر بود و من که 4 صبح خوابیده بودم هنوز منگ خواب بودم, صدای زنگ در مجبور کرد پتو را کنار بزنم. زنداداش با سروصدا وارد خانه شد و ندای سفر به ارومیه را داد و فرمود "اما و اگر" مورد قبول نیست, خوش گذشت خونه دوست دانشگاهم "سویل" هم رفتیم, پیارسال سویل و خانواده اش مهمون ما بودن و هرروز اصرار میکردن ما هم بریم خونه اشون که بالاخره محقق شد. تا ساعت 4 صبح حرف زدیم باهم و وقتی حرفهامون تمام شد, سویل پیشنهاد داد مخاطبامون را چک کنیم و غیبت کنیم, البته در حد پیشنهادِ شوخی طور ماند.
"اینقد رفتم خیابان دانشگاه حالم بهم میخوره."

دریافت
 
خب یه جا ثابت بمون تو هم ...
 
یک قرار وبلاگی جدید :) گویا منم شرکت کردم :)

  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵

سازت را با بهار کوک کن

بهار است و حس های رنگ به رنگ از نو شدن تا بزرگ تر شدن, از شعف تا دلتنگی. روز شماری برای قدمهایش لذتِ طبیعی و ذاتی ماست, آغازی برای تصمیم های پیش رو, پایانی بر تیرگی های گذشته. 
بهارمان شروعی باشد برای سالی سرشار از بهروزی و بهبودی, همراه خوب و هوش خلاق, انصاف و احساسِ پاک, رحمت و رفعت.
برای بهاری مینویسم که دو ماه از زمستانِ قبلش را طلب دارم, دو ماهی که از من دزدیدن, شصت روزی که آه و ناله و بی عدالتی های دنیای واقعی و خارج از توهمات ام را نمایان ساخت, اولین بهار است که دوست داشتم کندتر از راه برسد, دوماه من را برگردانند و بعد بهار بیایید. این دوماه مدرسهِ چند ساله بود برایم, آموختم که دنیا پستی هایش بیشتر از بلندهایش هست و خود سازی فقط در روح و احساس کافی نییست, آموختم باید قوی باشم و مقابله کنم. شاید هم دنیا خبر ندارد ارادهِ من میتواند معجزه کند, شاید کمی دیر ولی حتما.

دعوت میکنم از ....................
خوندید شرکت کنید لطفا, میگن یکی خوند و شرکت نکرد انگشت کوچیکه پای چپش خورد به در اطاق و آخ محکی سر داد و مرواریدهایی از چشمانش جاری شد :)
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵

یکی از بزرگترین شوک های زندگیم

وقتی بود که پیامی از پدرم دریافت کردم، نوشته بود: 9000000 ریختم کارتت. 

بعدا که به پدرجان میگم: چرا با روح و روان دخترت بازی میکنی؟؟  میگه: عزیزم تو هنوز یاد نگرفتی که واحد پول کشورمون ریال هست.

  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵

یادشون بخیر ...

حافظه خوبی دارم, همه لحظاتِ ناب زندگیم از کودکی تا الان با تمام حسای خوب و بدش, شیرین و تلخ و ملسش یادمه و مثل همه دخترا احساساتی ام, فقط بلد نیستم حس هام رو جار بزنم. اونایی که پیششون احساساتم راحت بیان میشه همونایی ان که تونستن منو بفهمن ...

دیشب به حرف خواهرم فکر میکردم که میگفت: تو چرا احساسات فعالی نداره, مثال هم میزد که تو فلان شرایط حتی بغض نکردی یا چرا با یادآوری فلان چیز شادیت مشهود نبود :)

  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵