بزرگ شدم ولی کودکانه بزرگی میکنم، نمیتونم آدم بزرگ باشم.

دیشب هم خسته بودم و کمی کسل، یه بالش آوردم گذاشتم زیر سرم و جلو بخاری دراز کشیدم، تو عالم خواب و بیداری بودم ولی چشمانم بسته بود. بابام اومد کنارم نشست و با دستش موهامو نوازش کرد و آروم به مامانم گفت: نگرانم که چرا دخترمون هنوز حس میکنه یه دختر بچه 14 ساله است. هزار جور دلیل میاوردن از اختلاف سنی ام با برادرا و خواهرم و ته تغاری بودن تا لوس بار اومدن و ...

نگران بود که این کودک درون نذاره من جوونی کنم، رو تصمیمات مهم زندگیم تاثیر بذاره.

  • شنبه ۹ ارديبهشت ۹۶

4 سال و 6 ماه و نه روز دیگه ساعت10:43 صبح یک روز بارونی

تقریبا سه روز پیش بود، کسی که انتظارش رو نداشتم با من تماس گرفت کمی حرف زدیم نمیدونم چی شد حرفاش بوی ماورای طبیعه و توهم گرفت، حوصله بحث کردن نداشتم قشنگ متوجه شد کمی علمی گونه موضوع دلخواهش رو پیش برد تا اینکه گفتم: میخوام بخوابم در جوابم گفت: یک خوابی میبینی که جواب چند وقت آشفتگیته، یک مثال گفت اینکه فلان روز توی راه پله فلان جا تو دلم بهش گفتم "بیشعور"، راست میگفت ولی با توجیه مسخره ای که اون زمان گفت معلوم بود همچین حرفی از ذهنم عبور میکنه، البته گفت حق با من بوده و من در همان حال این جمله را نثارش کردم: پس مستحق شنیدن این عبارت بودی و همچنان اصرار داشت که واکنش الانم را هم میدانسته، در نظرم جالب نبود چون هر کسی که کمی من رو میشناسه میدونه اندازه ای رک هستم که راحت حرفم رو بگم، بگذریم شب خوابیدم و چون روز قبلش خسته شده بودم تقریبا تا لنگ ظهر خواب بودم، همون حول و هوش صبح خواب شیرینی دیدم طوری که دلم نمیخواست بیدار شم، در خواب بخاطر بودن کنار شخصی لذت میبردم میدانستم چه کسی هست و با اسم صدایش میزدم ولی چهره ای که در خواب داشت با چهره واقعیش متفاوت بود، اما حضورش قدری برایم شیرین بود که به قیافه اش توجه نمیکردم. عصر مجدد شخصی که گفته بود خواب میبینم زنگ زد و پیگیر شد، من چای میخوردم و با برادرزاده ام بازی میکردم، با خنده گفت: مواظب باش بچه نزنه چای ات بریزه :| واقعا کمی کلافه شدم، بهانه ای آوردم و خداحافظی کردم قبلش گفت: فردا یه ملاقات خواهی داشت درضمن جواب پیام دوستت هم بده. بدون خداحافظی قطع کردم، امروز صبح یک ملاقات بدون قرار قبلی پیش اومد و امیدوارم نتیجه ای هم داشته باشه و اما پیشگویی که قابلیتی اندازه هشت پای جام جهانی دارد، خبر از چهار سال بعد داد و اینکه قراره با پراید به همراه یک بچه تصادف کنم :|

فقط این برایم ناراحت کننده است که چهار سال بعد ماشین ام "پراید" هست، یعنی من اندازه 206 هم وضعیت مالیم قرار نیست بالا بره :|

:)))

  • سه شنبه ۵ ارديبهشت ۹۶

همه ما از لحاظ "جایگاه انسانی" در یک جا قرار داریم.

چند روز پیش مراسمی در مرکز استانداری شهرمون برگزار شد، قرار بود برنامه ای داشته باشم ولی با توجه به شرایطی نپذیرفتم ولی بابام سخنرانی و شعر داشت به همین خاطر صندلی که برام رزرو شده بود رو خواستم پر نکنن و گفتم: صرفا در مراسم شرکت میکنم همین. بیشتر از یک ساعت جلسه طول کشید جلسه ای که تنها جوان حاضر من بودم، همه چیز در حد متعادل و طبق برنامه پیش رفت، تا اینکه آقای استاندار خداحافظی کردن و داشتن تشریف میبردن، گامی جلوتر گذاشتم و سلام دادم و ازشون خواستم دو دقیقه ای وقتشون رو در اختیارم بگذارند انصافا استقبال کردن، چون بدون هماهنگی بود پدرم که کمی با من فاصله داشت متعجب گونه نگاهم میکرد چون هیچ پیش زمینه فکری از حرکت من نداشت. رو به استاندار گفتم: بیشتر از یک ساعت به فرمایشات شما و بقیه بزرگان گوش دادم و استفاده کردم، میخواهم من هم بعنوان نماینده جوان های جامعه ام چند کلامی حرف بزنم، چند کلامم دقایقی طول کشید و جواب هایی هم شنیدم. بهشون گفتم در حال حاضر از لحاظ مقام کشوری و سیاسی شما در دسترس ترین فرد برام بودین و من حرف هایم را به شما گفتم امیدوارم در اندازه توانتون خدمت کنید و اگر امکانش فراهم بود به مقام های بالاتر هم بازگو کنید و در آخر تشکر کردم.

جالب اینجاست که دقیقه ای بعد شخصی رو به من گفت: ماشالا به این جسارت.

بنظر من حرف زدن در موقعیت و شرایطی که لازمه جسارت و شهامت خاصی محسوب نمیشه صرفا حق طبیعی ماست و ما باید از حقمون دفاع کنیم.

  • سه شنبه ۵ ارديبهشت ۹۶

اگر دل دلیل است آورده ایم :)

داشتم فکر میکردم و خودم رو جای مخاطب های این وبلاگ تصور میکردم، دنبال دلیل قانع کننده برای خواندن این وبلاگ میگشتم. 

اصلا برای خواندن وبلاگ دلیلی لازمه؟؟

* چطور میشه واقعا؟؟ 

دیروز در یک گروهی من و دوستم پریسا در مورد یک موضوع عمومی و علمی چت میکردیم، به تک تک حرف های هم جواب دادیم و همه کلمات رد و بدل شده بینمون رو خونده بودیم. شب دیر وقت نوشته هامونو مرور میکردم به یک چیز جالب برخوردم، وسط حرف های ما "حامد" نوشته بود: سلام و چند دقیقه بعد نوشته بود: خداحافظ. نه من و نه پریسا متوجه کامنت حامد نشده بودیم در حالی که تک تک کامنت های همدیگه رو دیده بودیم، من الان گیج شدم.

+ پست قبل که نوشته بودم و حذف شد بمونه برا بعدا :)

  • شنبه ۲ ارديبهشت ۹۶

هیچ کس نمیتونه درکم کنه و اندازه عصبانیت ام رو بسنجه.

یک پست طولانی نوشتم و در نهایت موقع ذخیره و انتشار کامل پرید. 😢😢

  • شنبه ۲ ارديبهشت ۹۶

"بازم کنکور"

هفته بعد کنکور ارشد برگزار میشه، طبق تصمیمی که گرفتم ترجیح میدم یه سال مثل یه بچه خوب بشینم بخونم ولی آزاد نرم، برا سراسری هم آماده نیستم. البته همه امیدوارم میکنن که با همین سطح هم میتونم.

درسی که عاشقانه دوستش دارم وخوندنش ذهنم رو بازتر میکنه "مدار منطقی" هست، ولی ضریب آنچنانی نداره و برا ارشد باید با غول الکترونیک نبرد کرد.

یعنی چی که رشته ای اسمش "تجهیزات پزشکی" باشه ولی وزارت علوم در کنکور ارشد سوال مربوط به تجهیزات و حفاظت بیمارستان نداشته باشه؟؟؟ من که ندیدم جز منابع اش باشه.

  • جمعه ۱ ارديبهشت ۹۶

مسابقه عکاسی

اکثریت از مسابقه عکاسی برگزار شده در وبلاگ آقای دکتر میم اطلاع داریم، قبلا هم لینک مربوط به پستشون رو اینجا قرار داده بودم. همان لحظه های اول مشتاق شدم و سه تا عکس فرستادم و بعدا متوجه شدم عکسا باید برای عید میبود که من نمیدونستم و بخاطر همین فکر کردم چون برای قبل عید هست تو مسابقه قرار نمیگیره، ولی الان متوجه شدم مورد لطف قرار گرفتم و زیاد سخت گیری نشده و سه تا عکس اولی متعلق به منه :)

لازم به ذکره عکس سوم رو آقای عکاس باشی (آقا رامین) عکاسی کردن ولی چون سوژه منم اجازه دادن قبلا هم با اون عکس تو مسابقه شرکت کنم، چون شدیدا اون عکس رو دوست دارم :)

پست مسابقه عکاسی 3

لینک صفحه نظرسنجی

  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

"ما آدما هر لحظه در جست و جوی خودمونیم"

امروز در یک کانال تلگرام خواندم:

انسان فقط با دو ترس از مادر متولد میشود: 1- ترس از ارتفاع 2- ترس از صدای بلند.

باقی ترس ها توسط افراد، محیط و فرهنگ به فرد منتقل میشود.

با این حساب من نتونستم با ترس های مادرزادیم مقابله کنم و همچنان همراهم هستن، در مقابل زیاد تحت تاثیر افراد و محیط دچار ترس نشدم. 

با مرور کردن خودم حس میکنم آدم مقاومی هستم ولی در مقابل، ریشه کن کردن اونچه که به درونم رخنه کرده هم کار سختیه برام، آدمایی مثل من باید محتاط باشن....

+ البته باید بگم در مقابله با بعضی عادت ها ارده هم تحت تاثیر قرار میگره درواقع اون خصلت خاص در برابر اراده ایزوله میشه و این مصداق ناامیدی نیست، شاید کمی سخت شدن راه مبارزه است.

  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶

از نگاه سوم شخص

با هم حرف میزدن:

_ سوال پرسید

+ جواب داد: آره عزیزم

_ مرسی

+ اسمشو صدا زد

_ بله؟؟

+ جواب "عزیزم" شده "مرسی" و "بله" جایگزین "جانم" :|||

_ خب؟؟

+ هیچی

هر دو به یک اندازه غم تو چشماشون بود، میشد بجای خاتمه دادن با "هیچی" با یه جمله دیگر ادامه داد تا مبهم پایان نیابه :)

یا حتی میشد "مرسی" رو نگفت زودتر خاموش شد.

حتی میشد "خب" رو نگفت.


  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶

فرق فراوان است بین "بفرمائید بشینید" با "بتمرگ"

بهتره علاوه بر تراوشات ذهنی به تراوشات زبانی هم توجه کنیم، لحن حرف زدن، به کار بردن واژه های مناسب، بازی با کلمات و رقصاندن کلمات زیبا در کلام به شیوا بودن سخن می افزاید، مطمئنا گیرایی و ابهت حرف جذابتر میشود و صدالبته تاثیرگذاری به موقع و راحت صورت میگیرد.
این موضوع ربطی به "محافظه کار" بودن ندارد، حتی با واژه های خوب میتوان عصبانیت رو نشان داد، با جملات سنجیده میتوان محکوم کرد، با پرورش کلمات جالب میتوان انتقاد کرد و ...
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"
نویسندگان