"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

مادر بودن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست.

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ب.ظ

صبح بهشون گفتم نمیتونم مسئولیت قبول کنم ...

بچه فقط صبحانه خورده بود، یکم باهاش بازی کردم واقعا توان کنترل کردنش رو نداشتم، بیسکوییت دادم بخوره بجای خوردن خورد کرد ریخت رو فرش، اسباب بازی ریختم جلوش بازی کنه یه ربع نکشید دلش رو زد، کلافه شده بودم سرمو تو دستم جمع کردم و چند ثانیه چشمام رو بستم وقتی بازشون کردم دیدم نیست، سربرگردوندم روی میز نهار خوری دیدمش، بغلش کردم گذاشتمش زمین اینقد با دندونای تیزش گاز گرفت رو دست و صورت و پام جای سالم نموند، تا یه ثانیه ازش غافل میشدم هرچی تو کمد و کابینت ها بود میاورد پایین، سخت ترین لحظه کار خرابیش بود، نه میتونستم بشورمش و مای بی بی جدید براش بزنم نه تحملش کنم، زنگ زدم باباش گریه کردم، الان از یه طرف عذاب وجدان سوختن بچه رو دارم از یه طرف گشنه بودنش رو خب چه کنم میدونن که از غذا دادن به بچه ها میترسم بلد نیستم از یه طرف حالم بهم میخوره .....

یادمه یه بار داشتیم درمورد شرایط ازدواج حرف میزدیم نوبت به من رسید گفتم: اصلی ترین معیارم اینه که مامان طرف هم با ما زندگی کنه :)


این پست شنبه 19 فروردین 96 پیش نویس شده بود. الان تحت تاثیر این پست نیلی منتشر میشه :)

+ موج دوم سفرم از سحرگاه 26ام یعنی فردا آغاز میشه.

موافقين ۹ مخالفين ۰ ۹۶/۰۴/۲۵

نظرات  (۲۴)

نظر منو که در مورد این پست می دونی! :)

یاخ جون! D:
پستم شانسی شانسی تبلیغ شد! D:
پاسخ:
آره آره تو که یه پست با کامنت دونیش نظر داری که هست اینجا :))

خوب شد از خاک خوردگی دراومد :)
۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۰ محمود دوم
بچه که عشقه، مخصوصا کوچیکش ... عذاب میشه اگه وقت براش نداشته باشی و اونم با دیدگاهی که از گذشته ازت داره هی بیاد پاتو دست بزنه بگه بیاد بازی :| اصلا آدم نابود میشه -_-
پاسخ:
بچه واااااقعا واقعا عشقه. ولی انصافا این یکی غیرقابل کنترله، من از صبح تا شب با محمدامین بازی میکنم، یه لحظه هم خسته نمیشم ولی از شانس این امیرمحمودمون هم سرم درد میکرد هم دست تنها بودم هم اینکه به کل مسئولیتش با من بود.
اوهوم...
۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۴ محبوبه شب
خخخ من بعضی وقتا که از دست یسنا کلافه میشم بهش میگم "جوووووونور" ^_^
اینا دیگه گودزیلا نیستن همو جونور برازنده شونه -_-
پاسخ:
:))
خدا حفظش کنه..
بقول آقا رامین اینا افعی ان افعی :))
۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۵ محبوبه شب
عخی ^_^
کامنتدونیت بازه؟! ^_____^

#افکار_شیطانی
👹😅
پاسخ:
بلی بلی :))

# چقد شبیه داداشم گفتی :))
😈👹😆
انصافی سخته D:
+ من خودم اصلن نمیتونم با بچه ارتباط برقرار کنم ((:
پاسخ:
اوهوم..
+ تجدید نظر کنید.
من با بچه ها زود دوست میشم ولی دوست نه مسئولشون
یعنی نگهداری از بچه یه مکافات بزرگه؛ من اصلا تحملش رو ندارم.
وقتی که خونه ی خواهرم بودم و ابوالفضل رو میخواست بزاره پیش من بره بیرون میگفتم یا اونم ببرین یا خودتون هم نرید یا در آخر منو ببرید؛ من نمی تونم بچه نگه دارم:(
یاعلی
پاسخ:
یعنی محو پیشنهاداتت ام :))
آره خب تنها باشن کلافه میکنن.
خدا آقا ابوالفضل تونم حفظ کنه.
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۶ رویا رویایی
چه معیار عاقلانه اى
پاسخ:
والا بوخدا خیلی هم خوبه، از همون اول زندگی تنهایی هم نمیفهمی :))
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۳ ملکه بانو
جدا به چه انگیزه ای بچشونو دادن دستت؟!!
پاسخ:
نه که خودشون زیاد بچه داری میکنن، مامانم خونه نبود وگرنه اوصولا تو خونه ما مامان حکم مهدکودک داره :))
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۴ פـریـر بانو
بچه داری واقعا سخته! البته این بچه هم گویا از اون زلزله هاشه :))

:: من اینطور چیزایی رو زیاد تجربه کردم. اندرمکافات خواهرکوچیک داشتن و اینا :/
پاسخ:
شدیدا زلزله است. امروز مامانشو تهدید کرده میگه: چون اذیتم کردین دو روز جیش نمیگم :))

:: ای جان دلم آره. همین تجاربی که هروقت دهن باز میکنم داداشم زود میگه: تو حرف نزن اینقد تو بغلم عاروق زدی :)) اصلا نابود میشم (اندر مکافات بچه کوچیکه بودن) حالا قابل پخشش رو گفتم. :))
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۰ الیــــ ــــوت
مگه چند سالش بود که هم اینقدر شر و شیطون و فعال و هم مای بیبی میخواست؟! :))

بچه کوچیک قلقش تکراره! یعنی شما کافیه یه چیزی که یه ذره هم ازش خوشش بیاد پیدا کنی بعد تا ابد اونو دو هزار بار هم تکرار کنی بازم خوشش میاد :)
این راهبردها همین‌جور آسون به دست نیومدنا، ولی همین‌جور آسون در اختیارتون میذارم :))
پاسخ:
متولد14آذر93، تنبله تو بعضی چیزا دیر راه رفت، دیر حرف زد، دیر از شیر جدا شد، دیر از مای بی بی جدا شد. :))

آره همینطوره ولی این بچه امون افعی رو رد کرده :))
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۵:۲۳ ماهی کوچولو
عزیزممم :)) 
حالا فکر کن من راهنمایی بودم به این مشکل برخوردم :| جالبیش این بود من بودم دختر خاله ام که هم سنمه و خواهر تازه متولد شده اش :| بعد خواهرش گفت عمرا من بشورمش :| منم دلم نیومد بچه عذاب بکشه خودم کاراشو کردم ولی یکساعت اوق میزدم :)) 
بعد این چند بار دیگه مشابهش تکرار شد الان عادی شده برام :)) 
پاسخ:
ماهی جووونم :))
وااای دده :) 
دیگه خااانمی شدی برا خودت.
عزیزم تو پیشنهاد دیگه ای به ذهنت میرسه؟:)))
یه بار از خواب بیدار شد دید فقط خودمون دوتاییم انقدر گریه کرد و مامان مامان گفت که دیگه دوست داشتم خودمو بکشم زنگ زدم گفتم بیاین بابا بچه تون خودشو کشت بس که گریه کرد:((

پاسخ:
:))
پس دردکشیده ای تو هم :))
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۸:۳۴ مریــــ ـــــم
منم دل خوشی از بچه های کوچیک ندارم
پاسخ:
:))
معلوم شدید از خجالتت دراومده :)
شما هم مادر بشی تغییر موضع میدی مثل خیلی از مادرهای دیگه که سوسول تر و از حساس تر ازین حرفا بودن.
من حتی از مادر جوانی شنیدم که کار خرابی بچش براش بوی بدی نمیده! در حالی که اطرافیانش میگفتن بچت فاجعس توی این قضیه :)))
پاسخ:
آره مطمئنا برا همه همینطوره :)
ای واااای آره باورررم نمیشه:)) {بازم اوق}
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۲ سام نجفی نیا
عالی 
مادر بودن یه حس تکرار نشدنیه
پاسخ:
:)
مادرا خود خود زندگی ان :)
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
منو یک روز تمام هم با یه بچه کوچولو بگذارن، خسته نمیشم، حتی اون حرص خوردن ها هم برام شیرین هستند!!^_^
پاسخ:
تا این حد؟؟
احیانا با حضرت ایوب نسبتی داری تو؟؟ :))
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۶ محمود بنائی
گاز میگرفت؟ :/ واقعاً این عوض کردن پوشاک بچه مصیبته! 
باید صبر کنیم ببینیم با بچه خودتون چگونه اید! :) 
پاسخ:
اوهوم خیلی هم نامردانه :| خیلی مصیبته خیلی.
پس از قراره معلوم قراره چندین سال وبلاگ نویسی کنید. :))
خب آدم وقتی مسئولیت قبول میکنه و خودش بچه داره بالطبع میشه بهترین مامان دنیا خب :)
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۶ פـریـر بانو
وای خدا وروجکو نیگاااا :))))

:: ای جان :)) ولی آدم حرصش در میاد اینا رو بشنوه :دی من چون بچۀ اول بودم شکر خدا فقط زیر دست مامان بزرگ شدم :دی
پاسخ:
اووه اووه یه بلاچه ایه :))

:: :)) اون فقط زیردست مامان عجب جمله پرمعناییه. آخه بین خودمون بمونم داداشم میگه: چشم مامان رو دور میدیدم دماغت رو میکشیدم و نیشگون میگرفتم ازت. :)
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۳ گُل نِگار
من گل نگار، دوساله، درگیرِ این اوضاع، با فندوق خانه امان ، هستم..:(
پس سکوت کنم هیچی نگم بهترهD;
البته بی انصافی میشه اگه از حال خوش که به خانواده آورده نگم:)
+سفرت پر از خوشی و شادی
پاسخ:
موفق باشی گل نگار پهلوان، تو میتونی :))
ای جان...
آره واقعا با بچه ها خوش میگذره :)
+فداااات
واقعا سخته... الان که آبجیم بچه کوچیک داره کاملا درک می کنم
اما غذا دادن بهش رو خیلی خیلی دوست دارم، اگه قلق بچه دستتون باشه اینقدر اذیت نمیشید :)
پاسخ:
:))
خداحفظش کنه براتون.
فقط یکم ترس داره یهو نپره گلو بچه.
آره من کلا رابطه ام با بچه ها خوبه ولی مدت دار. :)
۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۲۰ 🍁 غزاله زند
واقعا سخته واقعا واقعا واقعا...! :| 
(یک عدد بچه که مادرش را اذیت میکند!😂)
پاسخ:
معلومه زیاد اذیت میکنیا :))
غزاله خوراکیتو نریز زمین :))
بچه که دیگه هیچی نگم :|
واقعن آدم رو خسته و کلافه میکنن طوری که اگه آدم رو بزنن له کنن بازم اونجوری خسته نمیشه دی:

+ خوش برگردی ...
پاسخ:
:))
نه تا این حدااا

+قربانت:*
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۹:۳۲ شرف الدین
برای من هم بچه فقط ده دقیقه شیرینه! بعدش دیگه حوصله اش رو ندارم :|
پاسخ:
:)
عه بچه خوبه ها :))
یکم حوصله اتونو تقویت کنید.
بچه که خوبه ^_^

پاسخ:
بععله که خوبه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی