"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

بیشتر از نیم ساعت(1)

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ

قسمت اول:

رو به دخترک با لحن سوالی گفت: با هم بریم؟؟ دخترک حوصله اداره و ادای برخورد رسمی درآوردن را نداشت، ترجیح داد چند دقیقه تنها بودن را با گَز کردن خیابان بگذراند. کمی قدم زد، بجای کتاب فروشی اشتباهی وارد نوشت افزار کناریش شده بود، با دیدن دفتر و قلم، پازل های بچگانه، توپ و اسباب بازی ها به پریشان بودن فکرش خندید برایش فرقی نداشت، او قصد گذراندن وقتِ تنهایی اش را داشت. دخترک با شنیدن صدای قورت دادن آب دهان پسرِ فروشنده به خود آمد، بنده خدا گلو و فکش خشک شده بود از بس به سوالات مسخره دخترک جواب داده بود. دست خالی از آنجا بیرون آمدن حتما به جان خریدن فحش از جانب پسرِ فروشنده را به همراه داشت حتی در دل، به ناچار شش هزار تومان پای دوتا توپِ فسقلی داد بهتر است بگویم بهای هر دقیقه گذران وقتش شد هزار تومان. بیرون آمد، گویا همچنان باید منتظر میماند. به نگاه دخترک آبرسان خیابان جمع و جوری است مثل یک روستای کوچک که باید همه امکانات را داشته باشد، پس با برداشتن دو گام وارد پارک شد بی هدف محوطه پارک را قدم زد. دست بُرد داخل کیفش تا هندزفری را پیدا کند و بچپاند داخل گوشش و مثل همیشه فارغ از تمام دنیا روی ترانه هایی گاه با معنی، عشق، دوست داشتنی و حتی خاطره زنده کن و گاه آهنگ هایی که کاربردی جز دور کردن از دنیای اطراف را ندارند پلی کند، باد میوزید باد با تمام وجود خورد به صورت دخترک، خنکای نسیم که نه طوفان آرامی که روی صورتش نشست منجر به روشن شدن جرقه ای در ذهنش شد، کندوکاو، فضولی، دقت یا به اصطلاح خودمانی تر دید زدن مردم. اولین سوژه دوتا خانم بود، هردو چاق، یکی چادری و یکی با مانتو سنتی با ترکیب رنگ مشکی و زرد. خانم چادری میگفت: دخترم گرافیک خوانده، خیلی خوشحال و ذوق زده بود میشد از چشمانش فهمید، دوباره رو به خانم بغل دستیش گفت: ماشالا خیلی بهم می آیند، با شنیدن این جمله چشمان دخترک نگاه خانم چاق و چادری را تعقیب کرد تا رسید به یک دختر و پسر جوان که در حال قدم زدن بودند، لباس دختر سرتا پا کرم رنگ بود یک کفش مشکی با حداقل پانزده سانت پاشنه هم پوشیده بود که کمی بر پاهایش گشاد بود از لق زدنش در پاهاش میشد فهمید، موهایش را فرق یه طرفه کرده بود و لب هایش پرتز نبود اما رژ تا لبه دماغِ نسبتا بزرگش کشیده شده بود، پسری که همراهش بود کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود از آن کت های اسپرت، در همان حال روی لبان دخترک خنده ای آرام نشست بخاطر فکری که از ذهنش عبور کرد، در ذهن دخترک فرزند آینده این دختر و پسر متصور شده بود، واقعا که بچه شان حتما شبیه توپ میشود چاق و کوتاه، هر دو در لُپ خلاصه شده بودند. چند ثانیه ای گذشت که آن یکی خانم که احتمالا مادر پسر بود با نگاهی که شور خاصی نداشت چه بسا مرموز هم بود گفت: تا قسمت چی باشه، فعلا که در حد آشنایی است فقط. دخترک آرام برای یافتن سوژای جدید برخواست و به عمد از کنار دختر و پسر رد شد، دختر از ته دل و شیرین میخندید، دخترک برایشان آرزوی خوشبختی کرد. چند قدم جلوتر روی صندلی که نزدیکش کسی نبود جا خوش کرد، هدف دخترک دید زدن قدمهایی بود که قرار بود از کنارش عبور کنند، از دور چشمش خورد به دوتا روحانی که از ته پارک و ساختمانی که نوشته دانشکده علوم و قرآن قدم زنان قصد خروج از پارک را داشتند، یکی ریش بلند تری داشت و ...

ادامه دارد...

موافقين ۱۰ مخالفين ۰ ۹۶/۰۸/۱۰

نظرات  (۱۴)

سلام
اون دخترک یه درخته وتمام این قصه هامانندشاخه هاوبرگهاشه
واقعاروزگارجالبی رواین دخترک بیان کرد
اصلاخودموجایش گذاشتم
ومیخوام زودترادامشوبخونم:)*
پاسخ:
سلام..
چه تشبیه جالبی :)
یه روزمره معموله ممنون :)
باید منتظر ادامه باشیم :))
پاسخ:
:))
تاکید میکنم که فقط روایت نیم ساعت ساده از یک 24ساعته :)
اونها تازه رفتن با هم آشنا بشن تو تا بچه دار شدنشون هم‌پیش رفتی؟ ماشالا خلاقیت:))
پاسخ:
:))
اصلا دخترک همه اش حس میکرد اون دوتا برا هم ساخته شدن ^_^
و حتی ماشالا توهم :))
وقتی کامل شد نظرم رو می گم...
پاسخ:
فقط بگم که روایت نیم ساعت ساده از یک 24ساعته :)
چه جالب که نشستم و خوندمش:) این روزا دست و دلم به بلاگ خوندن نمیره 
معدود و محدود میخونم
خلاصه که جزو این دسته بودین:)
پاسخ:
اوووه god مایه خرسندیه خواهر، راستش چون از دست و دلت مطلع ام ازت انتظار خوندن نداشتم :))
دمت گرم ^_^
۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۸:۲۶ جنابــــــــ دچار
وقتی کامل شد بگید تا بخونیم :/
پاسخ:
اوکی خبر میدم!
احتمالا یادم بمونه :)
۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۹:۰۹ مریــــ ـــــم
منم همینقد فضولم
:|

پاسخ:
خوبه اینطوری؟؟
همین فضولیایی خوش میگذره :)
یعنی الان شدم مثل وقتایی که داستانای قسمتی کانالا رو میخونم و هی آخر هر قسمت تو دلم به ادمین کانال میگم: چی میشد بقیشم میذاشتی؟ ها؟ها؟ها؟ها؟
پاسخ:
:))
هم حس نوشتنم ته کشید هم اینکه مستور جان داستان نیستا، حتی احتمال داره بی محتوا تموم شه :))
مرسی جانم *_*
۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۰:۴۲ مریــــ ـــــم
خیلی
:)))
فضول در مورد ادمهایی که نمیشناسمم
ادمهای تو خیابون

پاسخ:
:))
ادامه بده، فقط معین از من و تو هم فضولتره :))
۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۰:۴۵ مریــــ ـــــم
:))))
اره 
اون اول فضول بوده بعد دستو پا دراورده
پاسخ:
:))
و کند ذهن :))
۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۰:۴۸ مریــــ ـــــم
و کند ذهن
:))))
قراره امروز ظهر ببینمش
حتما بهش میگم
پاسخ:
آره حتما بگو، سلام هم برسون :)
بگو: ترشی نخوری یه چیزی میشی :))
۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۲ مریــــ ـــــم
:)
حتما

پاسخ:
موید باشی :)
منتظریم ببینیم تهش چی میشه.
پاسخ:
فقط امیدوارم برای روایت نیم ساعت منتظر نتیجه خاصی نباشی :| :)
۱۳ آبان ۹۶ ، ۰۹:۰۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
جالب بود:-)
منتظر بقیه ش هستیم.
پاسخ:
ممنون حورا بانو جان :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی