"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

بچه بلاگر

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۲۱ ب.ظ

اگه زمان نوجونی و جوونی بچه هاتون محیطی به اسم وبلاگ مثل همین وبلاگ های الان ما باشه، موضع شما نسبت به وبلاگ نویسی بچه اتون چطوره بنظرتون؟؟ الزاما هم قرار نیست با خودتون مقایسه اش کنید حالا با هر سبکی که دلش بخواد.

موافقين ۱۲ مخالفين ۰ ۹۶/۰۸/۱۶

نظرات  (۵۵)

خیلی خیلی بستگی به سبکش داره موضع ام ! :)
پاسخ:
مثلا اصلا به شما نگفته باشه، اتفاقی متوجه شید یا بعد از چندسال بلاگر بودن بگه بهتون؟؟
احتمالا بصورت مخفیانه بخونمش :))
پاسخ:
پس تو رفتار و برخوردهای روزمره اتون باهاش تاثیر خواهد گذاشت؟؟ آره؟؟
موضع روشنی نخواهم داشت!
:|

پاسخ:
حس میکنم بعد از چند سال شما هنوز حتی نسبت به بلاگر بودن خودتون هم موضع روشنی ندارین.
۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۶ نویسنده ....
من بهش این فضا رو میدم که تجربه کنه. براش از خاطرات خودم هم خواهم گفت
پاسخ:
جالبه :)
و میخونیدش؟؟
فک نکنم هیچ موضع خاصی داشته باشم
پاسخ:
:))
بیخیالی میباره قشنگ :)
شاید 
به نظرم برای شناخت بیشتر خوبه
ولی واقعا بچه بزرگ کردن سخته :| خیلییییا :|
پاسخ:
بله که سخته خیلی سخت!
مثلا الان بابای من وبلاگمو بخونه:))))
و اگر بعد از چند سال بلاگر بودن بچه اتون متوجه شین؟؟
فکرم نمیرسه اصن تا اونجا:))
پاسخ:
عیبی نداره لیلی جان، یه بچه است خب خودش بزرگ میشه :))
یه حرفهایی هست که باید نوشته بشه و خونده بشه و به نظرم‌ بهترین محیط براش وبلاگه، امیدوارم هم‌ وبلاگی های خوبی هم داشته باشه(مثلا بچه ی تو) :))

پاسخ:
:))) واقعا من؟؟ :)))
آورین دخترم براش آرزوی توفیق کن *_*
:))
خب یه کم گنگه . من نمی‌دونم فردا اگه فلان اتفاق افتاد من قراره چطور رفتار کنم. نمی‌دونم عصبانی میشم یا ناراحت یا خوشحال. ولی عصبانی نمیشم فکر کنم. 
شاید حتی اصلا نخونم پست‌هاشو . شکاف سنی‌مون اذیتم کنه مثلا :))
پاسخ:
:)) 
اینکه بله میفهمم، من بعضا به فکرای دیروزم میخندم. کلا آره گنگه.
هیییم....
شکاف سنی!! راست میگینااااا :)
والااا :)))
پاسخ:
ریلکس باش :)
آره عزیزم، شکه نشو:))
باشه، برم سجاده ام رو پهن کنم:D
پاسخ:
منو این همه خوشبختی لابد محال نیست :))
خوبه خوبه، حالا نرو تو فاز بچه ات منم اون گوشه موشه ها دعا کن :))
۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۱ ماهی کوچولو
تشویقش میکنم و دوست دارم اگه میشه آدرسشو بهم بده ولی اصرار نمیکنم بهش چون خود منم دوست ندارم مادرم بخونه وبمو :)) 
پاسخ:
:)
جالبه فقط حس میکنم وقتی آدم از کلیات یه چیزی باخبره برا دونستن جزئیاتش هم کنجکاو میشه.
تشویقش میکنم بنویسه و بهش هم میگم ادرسشو به من نده تا ازادانه بتونه هرچی میخواد بنویسه :)
پاسخ:
هیییم.. ایده جالبیه یعنی خیلی جالب.
فکر کنم اعتماد به نفس بچه هم بالا میره :)
۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۲ نویسنده ....
اگر خودش بهم آدرس میداد،بله
پاسخ:
اوهوم خوبه پس آزادی براش قائلین که آدرس بده یا نده!
آره دقیقا :)))
اگه پسر بود ولش میکنم هر چی میخواد بنویس ولی اگه دختر بود نمیزارم بنویسه ! :|
پاسخ:
:)))
شما قبلا هم درمورد آزادی نداشتن جنسیت زن نوشتین!
خب پسر بودن و دختر بودن چه فرقی داره برا وبلاگ نویسی که تفکیک جنسیت میکنید؟؟
جالبه یه تلپاتی رخ داده . کامنت ماهی کوچولو ۸۰ درصد شباهت داره با کامنت من و تقریبا همزمان ارسال شده !
پاسخ:
اتفاقا برا منم خیلی جالب بود و تقریبا شبیه به موضع خود من :)
آوه! 
خب...اهم...راستش من...فکر میکنم کاری باهاش نداشته باشم، حس خوبیه که راحت "بنویسی" و بدونی کسی از آشناهات نمیخونه، حق تجربه کردن این حس رو داره بالاخره:|
[وی میرود به درس و مشقش برسد]
پاسخ:
خب آره..
ممنون که نظرت رو گفتی ^_^
آفرین بدو مشقات رو بنویس :)
فقط اینطوری فکر میکنم که دختر بودن مواظبت بیشتری میخواد همین!
و الا ما که مخالف حقوق زنان نیستیم (آیکون بزرگ شدن دماغ)
پاسخ:
مواظبت خوبه ولی افراط نتیجه عکس میده.
یادش بخیر پینوکیو :))
۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۴ به زودی در این مکان، اسمی جدید پدیدار میشود [ امضا: سناتور تِدِ اسبق ]
بنده مخالفتی ندارم، ولی موافقتی هم ندارم. در کل واسم اهمیتی نداره و نمیخوام اگه بلاگر هم شد من اطلاعی داشته باشم!!
پاسخ:
اوهوم :) قابل قبوله.
خب الان یعنی یه روز متوجه شین بدون اطلاع شما وبلاگ نویسی میکرده میزنین شل و پلش میکنید؟؟
آره اینم هست ...
پاسخ:
بله حتما هست :)
۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۵ به زودی در این مکان، اسمی جدید پدیدار میشود [ امضا: سناتور تِدِ اسبق ]
نه والاع
یه پوزخند بهش میزنم و میگم ببین پسرم/دخترم: این جاده ای که تو داری روش ویراژ میدی، من چند سال پیش آسفالتش کردم! چهار بانده! 
بعد لپشو میکشم و میرم پی کارم.
پاسخ:
:)))
خعیلی باحال بود خیلی :)))
لپش رو حتما بکشید حتما :)))
اصلاً همین که بفهمم بلاگره غمگینم میکنه :)
بعدش وبش رو زیر و رو می کنم !
چیزی بهش نمی گم !
ساعت ها و ساعت ها راجع به خودم و خودش فقط فکر می کنم !
:)
پاسخ:
الان میشه نتیجه گرفت بلاگرها یا نه نه تعمیم نمیدم فقط خودتون بخاطر حس خلاء وارد دنیای وبلاگ شدین؟؟
بنظرم فکر کردن خوبه خیلی خوبه ولی زیاد فکر کردن نه. :)
۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۲ -دایناسو ر-
قبلا که به بچه‌ام فکر کردم، با خودم قرار گذاشتم از سنی که درسته وارد وب‌ نویسیش بکنم، یه جورایی کمکش کنم به طور غیرمستقیم توی مجاز فضای خوبی رو انتخاب کنه، ضمن این که نوشتن خیلی خوبه و دوست دارم اهل خوندن و نوشتن باشه یا شاید به عبارت درست‌تر این طور تربیتش کنم، حالا این که خودش چی رو انتخاب کنه و چه مسیری در نهایت بره، دسته خودشه. 
آدرس وبشم دوست داشت بده، دوست نداشت نده. ولی  خب آدرس نده باید خیلی خودم رو کنترل کنم چون از همین حالا یه حس کنجکاوی و کنکاش درباره‌اش دارم :))
+ می‌دونید؟ در نهایت نمی‌شه از آینده‌ حرفی زد.
+ چه نظر طولانی‌ای شد :)
پاسخ:
چه آینده نگر و بافکر :)
خیلی حرف درستیه واقعا نمیشه درمورد آینده زیاد حرف زد.
+ خیلی هم خوب، ممنون که نوشتین !
۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۴ اسمارتیز :)
استقبال میکنم :) 
تشویقشم میکنم دی: البته اگه خودش بهم بگه.
اگه خودم بفهمم و اون ندونه که من میدونم بلاگره، اون وقت فقط یواشکی وبلاگش رو میخونم و حتی براش کامنت میذارم به عنوان یه خواننده ثابت دی: خباثت موج میزنه عصن =)
البته یه چیزی هم هست که دوست ندارم زودتر از دبیرستان وارد این فضا بشه... من خودم زودتر واردش شدم و اون خب خوب نبود به نظرم :)
پاسخ:
یه مامان مدرن و روشنفکر :))
من اواخر شهریور یه وب برا برادرزاده ام ثبت کردم، بعد چون بدون اطلاع مامانش بود ترسیدم و ازش معذرت خواستم و حذف کردم ولی بهش قول دادم یکم بزرگتر شه با مامان باباش حرف بزنم به نوشته هاش اهمیت بدن خودمم نتونم از یه آدمی که از حرف شنوی دارن کمک بخوام. الان هم یه دفتر قائمکی داره و مینویسه.
تا منظورتون از حس خلاء چی باشه :)
پاسخ:
دقیقا تو ذهنم بود به این مورد اشاره کنم یادم رفت. :)
اولش اینکه اصلا دوست ندارم تا قبل از حدود هیجده سالگی و وقتی که باید پی ریزی کنه واسه آیندش خیلی وارد فضای مجازی و ارتباط با آدمای مجازی بشه...اما بعدش وقتی شد یه ادم مفید میتونه چیزای مفید بنویسه..دوست دارم اگه قرار باشه بنویسه چرت و پرت ننویسه!غر نزنه..از مشکلات جامعه ننویسه...
احتمالا در اینده اونقدر بیکار نیستیم که دغدغمون بشه وب داشتن یا نداشتن بچمون و حتی وبگردی کنیم و اتفاقی پیداش کنیم :))))
ولی هیچوقت بهش نمیگم یه بلاگر این شکلی با این اسم و این قالب و این عکس آواتار بودم ..مگه اینکه مثل مامانش خیلی با جنبه باشه:دی
پاسخ:
عقلانیه!
درسته حق با توعه راستش ما از آینده اطلاعات خاصی نداریم، تو پست هم گفتم صرفا در نظر بگیریم شرایط مثل الان باشه که احتمالا نخواهد بود.
بابا یه وقت سقف نریزه؟؟ :))
۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۶:۲۸ کنت دراکولا
اتفاقا منم پدرم این راهو نشونم داد.منم را بیانو نشونش میدم‌ و آزادش میزارم تا بنویسه.و آدرسشم ازش نمیگیرم:)
پاسخ:
خیلی هم عالی :)
چه بابای خووبی.
اسم و عکس آواتارت خیلی برام جالبه :)
بهش میگم،گل پسرم،گل دخترم
وبلاگ روجوری بنویس که خودت ازش راضی باشی
وهرچه برتو میگذرددرداخلش بنویس
ونیازبه دیدن وب ومطالبت ندارم
چون وبلاگت مکانی برای رازداری بین خودت دوستاته
وبه من که پدرتم اصلاًربطی نداره....



پاسخ:
اوهوم جدی و درعین حال آروم.
۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۸:۴۷ جنابــــــــ دچار
قبل از 18 سالگی یا بعدش؟ :)
بعدش به ما ربطی نداره
پاسخ:
یعنی من وقتی شروع به وبلاگ نویسی کردم که ربطی به والدینم نداشت!!
اگه قبل 18 سالگی شروع کنه یا کرده باشه؟؟
احساس می کنم مشکلی نخواهم داشت. به نظرم بین این همه فضای مجازی که درست شده و خواهد شد، وبلاگ نویسی از همه بهتره
پاسخ:
پس شکر خدا دوتا پسرا تو این مورد راحتن :)
۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۰۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
آنچه را برای خود می پسندید، برای دیگران هم بپسندید^_^
دوست دارم بخونمش ولی مطمئنا اگه بدونه می خونمش، به اون سبکی که دوست داره نخواهد نوشت! 
پاسخ:
داشتم فکر میکردم به من بگن منطق رو تعریف کن یا نقاشیش کن، تو رو کت بسته تحویل میدادم. :)
یعنی همیشه همه جوانب رو در نظر میگیری، کلا خیلی دوستت دارم :)
۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۴ פـریـر بانو
من اگر بچه ام بلاگر نشه خودم هل اش میدم جلو :))
بهش میگم اگه دوست داری آدرسو بده
دوست نداری هم نده عزیز من
چون به نظرم بهتره یه جایی رو داشته باشه که بی دغدغه توش بنویسه از هر موضوعی... و وبلاگ جدا محیط خوبیه
منتهی مجبورم به عنوان مادر یه سری نکته (شاید دو سه تا) رو بهش گوشزد کنم تا مشکلی براش پیش نیاد :)

پاسخ:
فکر کنم نخواد با کتک روانه وبلاگ میکنیش :))
خوبه من که میپسندم روشت رو :)
خب بنویسه. چه اشکالی داره. اصن ننویسه خودم ترغیبش می کنم حتما بنویسه. جدی هم بنویسه و ادامه اش بده
پاسخ:
به به چه شود بچه پری خانم :))
بعدی لطفا :) !!!
پاسخ:
در مورد نوه اتون؟؟
:))
عالی بود ،دنبال شدی به سایت منم سر بزن ممنون،طراحی لوگو اسم و عکس نوشته رایگان انجام میدم ،در خدمت هستیم
پاسخ:
اوهوم میدونم من کلا عالی ام :)))
خیلی ممنون.
من زمان زیادی است که وبلاگ نویسم .
من گمان می کنم که اصلا خودم از کودکی به این سمت هدایتش کنم که بره و وبلاگ بنویسه !
نه اینکه به سمت نویسندگی بره . حتی اگر روزانه هاش رو قرار بود بنویسه کاری می کنم که این لذت رو ببره.
یعنی خودم به این سمت هدایتش می کنم و کمکش می کنم . و خودم به عنوان یک خواننده ویژه و پروپاقرص حمایتش می کنم.
می دونین پدر من اهل علم بود و حسابی باسواد بود ولی هرگز احساس راحتی نکردم . خیلی دوست داشتم وبلاگ من رو ( وبلاگ های گذشته که خیلی بهتر از امروز می نوشتم و با حوصله بیشتر و ذهنم هم درگیر مسایل دیگه نبود و باز تر بود) بخونه و بهم افتخار کنه ولی خب هرگز این اتفاق نیفتاد و دوست هم ندارم بیفته . یک بار هم که تصادفا خوانده شد وبلاگم ...
به خاطر ستار بهشتی کلا پدر من نسبت به وبلاگ نوشتن من همیشه نگران بود .
ولی اگر من فرزندی داشته باشم خودم تشویقش می کنم به وبلاگ نوشتن چون حتما تا آن زمان تکنولوژی خیلی پیشرفت می کنه و وجود وبلاگ هم ضروری میشه تو جوامع . نه صرفا وبلاگ بلکه نوشتن توی فضای مجازی!
با کمال میل دوست دارم مطالعه اش کنم و ببینم چه قدر به لحاظ قلم و فکر و.. به من رفته!
شاید از من بهتر هم باشه و بهش خیلی افتخار کنم !
پاسخ:
پس که اینطور...
بنظرتون اگه شما وبلاگ بچه اتون رو بخونید یکم حس راحتی بچه سلب نمیشه؟؟ یا کلا از اول طوری بارش میاریین که باتون راحت باشه؟؟
بخاطر چی باباتون نگران وبلاگ نوشتن شماست؟؟ اینجاش رو متوجه نشدم.
خیلی هم خوب :)
۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۱ جنابــــــــ دچار
نمی دونم باید توی موقعیتش باشم :) الان نمی تونم درمورد بچه ی 10 و12 ساله ام نظر بدم! چون شناختی ازش ندارم. نمی دونم . درونگراست یا برونگرا و... براش مفیده یا نه
پاسخ:
بلی بلی (جناب دچار روانشناس و دغدغه مند)
اگه بدونم دختریاپسری هست که خط قرمزهارو بدونه ودرک کنه ..چراکه نه...
پاسخ:
اوهوم :)
الان والدین شما مطلع ان؟؟ یا خودتون مطمئنین خط قرمزها رو درک میکنید؟؟
اگه دومیه خب شاید بچه اتون به نگاه خودش خط قرمزها رو درک میکنه.
آقا بذار باباش بیاد اونوقت با هم دوتایی براش تصمیم میگیریم :))))😂😁😁😀


+
ولی وبلاگ خیلی محیطش بهتر از فضاهای مجازی دیگه است.
احتمالا مخالفتی نداشته باشم در اینمورد :))
ولی نمیذارم معتاد بشه مثل خودم :))😁😀😀
پاسخ:
:))) حرف منطقیه انصافا :))

+
خوبه خوبه، ننه منم چندین ساله در تلاشه ترکم بده :))
بله من مامانم وب رو میخونه:)
من تمام سعی رو میکنم که درک کنم نمی دونم تاچه حد موفق هستم...
ازهمون نوجوونی تلاش میکنم که درباره خط قرمز ها تا حدودی به تامل مشترکی برسیم :)


پاسخ:

خب همین که مامانت میخونه تاییدیه برا حرفت :)
خیلی خیلی هم عالی :)
ببین منو خواهرزاده کوچکم تشویق کرد که وبلاگ نویس بشم .
فکر کن وبلاگ خواهرزاده ام رو  نامحسوس کنترل میکردم :))
گاهی هم محسوس :)
ولی بعد از سقوط بلاگفا خواهرزاده ی من وبلاگنویسی رو  ترک کرد و اینستا نشین شد :|:))
ولی من هنوز وبلاگ نویسی رو ترک نکردم :))
الانم اسم وبلاگ پیش ایشون یا هر کدوم از خواهرزاده هام که قبلا خودشون یه زمانی وبلاگنویس بودند بیارم 
بهم میخندن و منو مسخره میکنن :|:)
الان سالهاست با وجودی که میدونن (همه خانواده ام ) میدونن من وبلاگنویس هستم ولی هیچوقت براشون از این محیط 
تعریف نمیکنم.
حالا از کجا معلوم بچه ی منم وبلاگ نویس بشه ؟:))
اصلا از کجا معلوم اینجا رو دوست داشته باشه ؟:)
ولی من دو وبلاگنویس تو این فضای بیان  میشناسم که یکیشون با تشویق و ترغیب پدر بزرگوارش ، وبلاگ نویس شده
یکیشون هم دخترشون خبر داره که مادرش ، وبلاگنویس هست.
بنظرم تا زمانی که اون موقعیت برات پیش نیاد نمیشه تصمیم گرفت و نمیشه گفت 
چه تصمیمی اتخاذ میشه برای اون بچه :)
بستگی به شرایط داره :)


++
منم همینطورم،  داداشم میخواد منو معتادو ترک کنه ولی خب نمیشه :|:)


پاسخ:
چه جالب :)
آره راستش وبلاگ رو یه فضای دمده میدونن :))
مامان وبلاگ نویس داشتن میتونه جذاب باشه.
آره میدونم منم گفتم فرض کنیم.

+
ای بابا :| :)
دنیای وبلاگ شیرین ترین تجربه ای بود که من داشتم . گرچه امروز دیگه شیرینی زمانی که من شروع کردم رو نداره و دیگه وبلاگ نویس ها اون وبلاگ نویس ها نیستن ولی اگر طوری حرکت کنه دنیای وبلاگ نویسی که بخواد شیرین بشه قطعا فرزندم رو تشویق می کنم .
من باهاش خیلی دوست میشم و بیشتر سعی می کنم همه چیز رو رفاقتی باهاش حل کنم . دوستش باشم . پدری باشم که بهش افتخار می کنه و رفیقشه .
ولی در نهایت نظر اونه که مهمه . اگر از من خواهش کنه که وبلاگش رو مطالعه نکنم با کمال میل این کار رو نمی کنم و بهش میگم یک وبلاگ جدید بسازه تا من آدرسش رو نداشته باشم و بتونه اونجا راحت بنویسه!
گرچه اگر درست وبلاگش رو مطالعه کنم و نکوبمش و نوشتن وبلاگ متوجه بشه که روی رفتار من اثر نمی گذاره مشکلی با اینکه من وبلاگشو بخونم نداشته باشه
یک مدتی سعی کردم خانواده ام رو وارد دنیای وبلاگ نویسی خودم کنم ولی بیشترین ضرر رو هم همون تایم متحمل شدم .
من چیز خاصی روی وبلاگم ننوشتم ولی جریان ستار بهشتی کلا اسم وبلاگ رو خوفناک کرده بود . پدر من اصلا از شخصیت مجازی من خوشش نمی آمد و براش زیاد جالب نبود . برای همین مخالفت زیادی با این مساله می کرد .
همیشه می گفتم که من چیزی نمی نویسم که برایم دردسر بشه ولی ایشون پاسخ می داد که همه اولش وقتی شروع می کنن چیزی می نویسن که دردسر نشه ولی یواش یواش وارد یک سری جریان ها میشن و نوشتن براشون دردسر رو درست می کنه.
و چون زیاد در اجتماع بود به توجه به شغلی که داشت می دید کسانی که به خاطر کامپیوتر به دادگاه می روند و حکم های سنگینی هم میگیرن و پدران بدبختی که بیچاره شدن از اشتباهات پسرشون . 
تا اینکه تصمیم گرفتم ناشناس بشم و ناشناس بنویسم و بعد از مدتی چند وبلاگ شروع کردم و بستم و پاک کردم تا اینکه امروزه فکر می کنن دیگه نمی نویسم!
ولی من چنین حسی رو به فرزندم نمی دم و میگذارم کاملا راحت باشه و وبلاگشو بنویسه اگر دوست داشت یک وبلاگ نویس باشه!
پاسخ:
خیلی خیلی ممنون بابت توضیحات خوبتون :)
فرض که دیگه گفتم بذار باباش اول بیاد :)))😁😂😂
بعد تصمیم گیری :)))😉😁😀😀

دقیقا دمده :|:)


پاسخ:
بلی بلی خیلی هم عالی :)
من خودم هدایتش میکنم به این سمت (:
سبکش از اول هرچی میخواد باشه ولی یه سری قوانین بلاگر بودن رو بهش گوشزد میکنم که رعایتشون کنه
حالا بعدش کم کم خودش سبک درست رو پیدا میکنه ((:
پاسخ:
هییییم...
استقبال میکنم من :)
خواهش می کنم . وظیفه بود
پاسخ:
ممنون :)
من روکل خانوادم ازوبلاگ نویسی منع کردن
همسرایندمم منع کنه،ولش،میکنم
فقط ازم انتطارتعمیراتومبیل ورانندگی ودعواو...
رودارند....
ولی،من یک باربه دایی مجردم گفتم بیابلاگ،خوب جایی
برای خالی،کردن خودت
اون گفت خاک برسرت کنن که فضامجازی روکرده ای
محل خالی کردن عقدهات
کلاًحرفاشون باهمه زنندس
من ولی به خانواده پدری بیشتربردم
ولی اگربه خانواده مادری میرفتم
الان ابنجانبودم،دبی،وامریکاوشهرهای مرزی،بودم
براکارواین چیزها....
پاسخ:
دعوا :))
اوهوم...
۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۸:۰۰ کنت دراکولا
چه بابای خوبی رو به بابای من گفتی،یا فکر کردی من بابا میشم؟!
پاسخ:
منظورم باباته، فکر کنم خودت بهاری :)
اگه مزخرف ننویسه و از این ور و اون ور کپی نکنه و درست و اصولی پیش بره چرا که نه. هرچند که خانواده ی من هیچ کدوم خواننده ی نوشته هام نیستن فقط میدونن که وبلاگ دارم و این کار رو وقت تلف کردن میدونن!
پاسخ:
خوبه. پس درواقع نتیجه میگیریم حتما با وسواس میخونیش :)
وقت تلف کردن، آره خیلی ها اینطوری فکر میکنند....
۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۶:۱۵ פـریـر بانو
فقط جارو و دمپایی ابری :))))

عزیزم *_*
پاسخ:
:))) خوشم میاد هنوز تربیت نسل ما ریشه کن نشده :))

حریرم :*
*_*
کاش که بلاگر بشه
اما حیف که میره توی این شبکه های درب و داغون :|
پاسخ:
:)
پس لازمه یه بار گوشش رو بپیچونید. :)
همین جور غرق فکر شده بودم که اگه بچم بلاگر باشه چیکار میکنم؟ 
خواستم خیلی روشن فکرانه بگم پست هاش رو نمیخونم تا ازادانه بنویسه
بعد فکر کردم چرا نباید باهاش اونقدری صمیمی باشم که در حضور من ازاد باشه؟
بعد یهو سامان زد پس سرم و یاداوری کرد هرگز بچه ای نخواهیم داشت:) 
اصن خیالم راحت شد
پاسخ:
اصلا عاشق سامانت شدم. :))
چرا سامان؟؟
حالا دلایلش زیاده 
اصل اصلش اینکه خدارو خوش میاد یکی دیگه رو به این جهان اضافه کنیم؟:)
پاسخ:
چرا که خوش نیاد، مطمئنا بچه تو میتونه باحالتر از خودت باشه. :)
واسش خوشحال میشم که یه جای شخصی برا خودش داره 
پاسخ:
جای شخصی خوبه :)
۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۵ مریــــ ـــــم
قطعا تشویقش میکنم
:)
پاسخ:
آورین :)
بچه مریم عجب بچه ای میشه.
۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۳:۲۵ مریــــ ـــــم
ارزوها دارم برای بچم
:دی
پاسخ:
منتظرم رسیدن به آرزوهات رو ببینم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی