"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

.......... نباشیم.

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ

از آن آدمهایی است که اگر بخواهد همراهت شود پیچاندنش سخت ترین کارِ عالم، زمان با هم بودنتان صرف کنترل کردنش و در نهایت نود درصد انرژی ات صرف اینکه پشیمانت نکند(همان غلط کردم خودمان) میشود، دوستم را میگویم اسمش مهدیه است. با آرامش از نمایشگاه خارج شدیم، حتی با آرامش روز را شب کردیم، یک چیزی ته دلم میگفت: آرامشِ قبل از طوفان است.  

_ پری؛ ما هم میتونیم همچین نمایشگاهی را در دانشگاه خودمان درست کنیم مگه نه؟؟!

+ نه.

_ چرا؟؟ چرا؟؟ چرا؟؟

+ دوماهِ بعد دیگه من دانشجوی اینا نیستم و تو هم فقط ترم بعد هستی.

_ تو رو خدا!! ما شروع کنیم حتما بقیه هم ادامه اش میدن.

خلاصه راضی ام کرد، نامه اش را نوشتیم و زیرش را امضاء کردیم داخل آسانسور با دستمال کاغذی رُژهایمان را محو میکردیم، سمیه و مهدیه بدون چادر داخل آسانسور شده بودند و با چادر خارج، از همان عالم بچگی و ماجرای "من در میزنم تو حرف بزن" من حرف زنشان بودم. رئیس دانشگاه از ایده تقلیدی مان استقبال کرد، زیر نامه را پاراف کرد و فرستادمان به ساختمان تبلیغ و فرهنگ اسلامی دانشگاه یا فرهنگ و تبلیغ اسلامی یک همچین اسمی، همان جایی که همه آقایان ریش دارند و همه خانم ها چادر، همان جایی که با چفیه و سنگر دیزاین شده است. اینیار داخل شدنی علاوه بر سفت کردن چادرها دستمال کاغذی دادیم دست سمیه برای پاک کردن رُژگونه اش. مثل دفعه قبل مهدیه در زد و من حرف، رئیس حاج آقای روحانی و اهل دلی بود، عزیزم ورد زبانش بود. گوشی را دادم دست حاج آقا تا عکس فضای نمایشگاه را ببینید، سی ثانیه نگذشته بود که چشمان حاج آقا نورانی تر شد، سمیه زیر چادر دستش را به نشان پیروزی مُشت کرده بود، مهدیه لبخند میپاشید به صورت حاج آقا و من ماتِ محو شدن نگاه طولانی حاج آقا به یک عکس غیر هنرمندانه ای که من عکاسش بودم. حالا چند دقیقه ای هم گذشته بود، به این فکر میکردم که چه نکته تاثیرگذاری در عکس هست که این چنین گوشی را در دست حاج آقا ثابت نگه داشته است. شنیدن جمله: "به به دخترا اینجا چه خوشگل افتادین" مثل ضربه کاری یک پُتک، مُشت گره شده سمیه را شُل، لبخند مهدیه را نابود و تک تک نکته های یافته شده و نشده من را تکه تکه کرد. بله حاج آقا رسیده بود به عکسهای سلفی پیتزا خوران من و مهدیه در توسکا، گفتم: نمایشگاه در ساختمان مرکزی دانشگاه تبریز بود نه توسکا و گوشی را از حاج آقا گرفتم. با لبخند گفت: هنوز پوشه های دیگه مانده بود آخه؟!

به بهانه داستانک آقاگل.

موافقين ۷ مخالفين ۰ ۹۷/۰۳/۱۰

نظرات  (۲۰)

:)))
پاسخ:
:))
منتظر بود بقیه پوشه ها رو هم براش باز کنیم. :)
یا خدا
یعنی رفته بود روی عکس های شخصی تون؟؟
عجب خوب توصیف کردی

پاسخ:
بله بله داشت با ذوق نگاه میکرد. :))
مرسی مرسی ^__^
😁
عی عی عجب حاج آقای مارمولکی!
حالا نمیگم همشون ولی خیلی هاشون خیلی شیطونن:)
پاسخ:
اصلا اون ساختمان یه رئیس و یه معاون داشت یکی از یکی مارمولک تر اردو قم ما دو روز هم الکی الکی اضافه شد همگی با اتوبوس اومدیم ماسال ویلا داداش معاونه شب بساط قلیان اوکی کرده بودن. :)
((:چی میشه گفت؟
پاسخ:
بخند جانم :))
! یعنی چی؟ چطوری به خودش اجازه داده عکسای شخصی تونو دید بزنه؟ :/
یا این کارش سهوی بوده؟؟؟
پاسخ:
یه جوری اجازه داده بود دیگه :))
نه بابا چی چیو سهوا.
خوبه کار به جاهای باریک نکشیده:))
پاسخ:
ولی یه بار دیگه سر یه چیز دیگه کشید. :))
من هنوز موندم چطور لبخند میپاشن تو صورت طرف!! :))
پاسخ:
با آبپاش :)) یک عدد صورت و لب و دهان میخواهد، لب تا عرض بناگوش باز میشود و لبخند پاچیده میشود.!
ماشالله . خیلی خوب بود
پاسخ:
مرسی :)
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۱ آشنای غریب
حاج آقای اهل دلی بودن:)))          نوشته تون به قدری روان و مهیج بود که تا آخر احساس خستگی  نکردم.
پاسخ:
خیلی :))
عجب ذوقی داره کامنتتون ^__^
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۱ محمود بنائی
انقدر بدم میاد اینا که یک عکس نشونشون میدی، دیگه گوشی را نمیدن و کل گالری را ورق میزنن! من بودم قید همه چی را میزدم و حاج آقا را....!
پاسخ:
دوساعته دارم نقطه چین رو با جمله و کلمات باحال بسط میدم، خیلی جالبه :))
کامنتی با پایان باز مرسی ^_^
یه چیزیه ک بهش میگفتن فرهنگ...
یادش گرامی😐
پاسخ:
یادش بخیر عجب روزگاری بود روزگار همراه با فرهنگ :)
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
o_0
اصلا چه معنی میده عزیزم ورد زبونش باشه! والا:|


پاسخ:
البته عزیزم خالی نبود، "دخترای عزیزم" میگفت! صرفا بخاطر افزایش پیاز داغ خالیش رو نوشتم. :)
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۱ بهارنارنج :)
:))))
پاسخ:
:)))
یا خدااااا :)
پاسخ:
:))
استغفرالله ربی و اتو الیه  :)  [و سریع تسبیح را از جیبش در می‌آورد]
پاسخ:
چشماتونم درویش کنید برادر :))
عجب
آدم میمونه چی بگه؟!
پاسخ:
هیچی لبخند بپاچید. :))
من دیگه حرفی ندارم :|
پاسخ:
پیش میاد. :|
عجب حاج آقای .....
پاسخ:
خیلی ....
رفته بودیم جایی یک بندۀ خدایی هم بود. هربار بحث می‌کردیم می‌گفت ببین من با شخصیت حقیقیم الان اینجام نه شخصیت حقوقیم. :)
الان منم با شخصیت حقوقیم تو اون وبلاگ سخن‌سرا هستم نه شخصیت حقیقیم. این داستانکا رو برا وبلاگ سخن‌سرا می‌نویسین نه من:d

پاسخ:
شمام پس یه لطفی کن اون آواتار سخن سرا رو تغییر بدین :)
باشه چشم شخص حقوقی شما رو هم میپذیریم.
و اما داستان. اول یه نکته‌ای بگم. حذف فعل به قرینۀ لفظی در نوشتن زمانی درسته که فاعل هم یکسان باشه. وقتی فاعل جمله اول سوم شخصه و فاعل جمله دوم اول شخص دیگه نمیشه فعل رو به قرینه لفظی حذف کرد. اینو رعایت نکردی. 
بعد اینکه اصل داستان و حادثۀ اصلی داستان رو خیلی زود ساندویچش رو پیچیدی. به جز اون درکل خوب بود. 
بازهم همراهی کنین. :) 
پاسخ:
بله بله حق با شماست، حس کردما بنظر خودمم حتی شکلش هم بد شده. تصحیح میشه.
مرسی بابت نکاتی که گفتین. :)
چشم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی