"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

خاطرات بی دلیل

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۵ ب.ظ

اینکه یه بار تو عالم بچگی یه کالن کوچیک نفت از تو انباری برداشتم و وسط باغچه خالی کردم به امید کشف نفت زیرزمینی دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه تو عالم بچگی فکر میکردم خدا تو یه سن مشخص به همه بچه میده ولی دختر یه همسایه امون هی بزرگ میشده و مادر نمیشده و در مقابل دختر همسایه دیگه امون با اینکه کوچکتر از اون یکی بوده به صرف اینکه براش جشن گرفتن بچه دار شده و زده تمام معادلات ذهنی من رو پوکونده و حل این معما شده بوده مهم ترین دغدغه من، دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه یه بار تو عالم بچگی برا مسافرت بابا یه شب بردتمون ییلاق و اد(عدل) همون شب گاو صاحبخونه زایمان کرده و اونام که اخلاق منو نمیدونستن پیش من سوتی دادن که گاو خودش بچه اش رو دنیا آورده و منم زدم زیر گریه که برش گردونید شکم گاوه تا مجدد دنیا اومدنش رو ببینم دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه یه بار تو عالم بچگی روی صفحه کلید کنترل تلویزیون رو با چاقو بریدم تا هیچ کس جز من بلد نباشه باهاش کار کنه دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه تو عالم بچگی حسش نبوده برم دنبال کسی که اذیتم کرده و حرصم رو درآورده بگیرمش و تلافی کنم و بجاش میگفتم بگیرن تحویلم بدن تا منم بزنمش و دلم خُنک شه دلیل نمیشه که الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه تو عالم بچگی سوالایی مثل: چرا پودر لباس شویی کف میکنه، هندونه اول بوده یا تخم هندونه، اگه فلان کار گناهه چرا خدا تو خلقت انسان انجام و روش انجام اون کار رو تو ذهن انسان جا داده و ... دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه تو عالم بچگی بدون اطلاع مامان لیوان رو گذاشتم رو اجاق گاز و شعله اش رو روشن کردم تا ببینم گرما باهاش چیکار میکنه دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه تو عالم بچگی تمام خوراکی ها بخصوص پُفک رو میریختم تو یه ظرف و میسوزوندم ببینم چی میشه دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه تو عالم بچگی با چکش گوی های تزیینی رو میشکستم و ساعت ها درمورد مایع لزج و بدبو داخلش فکر میکردم دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. اینکه تو عالم بچگی بیشتر عروسکام رو بخاطر اینکه حین لمس کردنشون حس میکردم چیزی مثل شن داخلش هست رو با چاقو پاره میکردم دلیل نمیشه الان تو مهمونیا همش حرف بچگی من باشه. الان که من بیست و چهار سالمه اصلا نباید تو مهمونیا حرف بچگی من باشه.

موافقين ۱۱ مخالفين ۰ ۹۷/۰۳/۲۳

نظرات  (۲۶)

۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۹ میرزا مهدی
اگه از روی تمسخر نباشه ، خوبه که...من یه خواهر بزرگتر دارم. اون هم فقط یک سال. قدرت خدا رو! 
یه خاطراتی از بچگیه من تعریف میکنه که دلم میخواد آب شم برم تو زمین. هیچ کس هم تاییدش نمیکنه . از توهماتش متراوش میشه. ولی چون دیگران میخندن، تحملش میکنم. البته خنده ای نه از سر تمسخر.... خوبه بچگیا. این خاطرات بی دلیل باعث میشن آدم اونروزا رو فراموش نکنه.
پاسخ:
برا من ولی توهم نیست :))
خوبه خوبه، ولی خب شما فکر کنید من تو خونه امون نشستم یکی از فامیل های دورمون زنگ زده میگه، خدا خیرت بده شب نشینی داریم پسرعموت از بچگیت میگه میخندیم. :|
شیرین کاری مونده شما انجام نداده باشی ؟ :)
پاسخ:
دغدغه هام اون شکلی بودن. :)
نخسته پهلوون؟ کار نکرده هم گذاشتی؟:) ولی خب بد هم نیست, میفهمی چی بودی و چی شدی:D
پاسخ:
سلامت باشی :)
اتفاقا خیلی جاهاشو دوست دارم. :)
آخه فرزندم! نمیشد یه چنتا از دغدغه هاتم میذاشتی برای این سن ؟ :)
پاسخ:
آخه پدرم! الان هم دغدغه هام کم نیستن :)
کو پس چرا تعریف نمیکنی بخندیم ؟!
پاسخ:
اونا رو هم وقتی میانسال شدم تعریف میکنم بخندین :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۹ میرزا مهدی
 شش سالم بود یه بار مادرم پول داد گفت برو از مَمَد گوجه ای (محل اینطوری میشناختنش خدا رحمتش کنه) یک کیلو سیب زمینی بخر. 
از مَمَد گوجه ای سیب زمینی بخر.
ساعت حدودهای چهار بعد از ظهر. من ساعت هفت غروب رفتم خونه . اون هم بعد از کلی مشقت و حق و ناحق بزرگترها و از من رد شدن و عقب انداختن من تو صف ، بالاخره نوبتم شد و رفتم خونه با ده تا دونه نون لواش.
خوب این باید فراموش بشه؟ الان سی هفت هشت سالمه. هنوز (واقعا هنوزا) به من میخندن. بخندن
پاسخ:
واقعا بچه هم اینقد مظلوم؟! 
همون به یاد موندنش کلی حال خوب کنه :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۳ میرزا مهدی
فکر کردم میخوای بگی بچه هم انقدر خنگ:))) 
پاسخ:
اتفاقا همین جمله مد نظرم بود ولی رسیدم تهش نوشته بودین سی و هفت هشت سال، یکم قبل هم پست ریش سفیدتون رو خونده بودم روم نشد. :|)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۵ مریــــ ـــــم
هلما
کارات شباهت عجیبی به کارای داداش جواد من داره
:|
به شدت آدم باهوشیه و ریاضیشم فوق العادست
بگو که باهوشی و ریاضیتم خوبه تا باور کنم خدا شمارو از روی هم کپی پیست کرده
پاسخ:
یعنی داداش بزرگه، درسته؟!
هوشم که میگن باهوشم، ریاضی هم خیلی شیرینه چون دوستش دارم بالطبع ریاضیمم خوبه :)

وقتی بچه بودم مامانم جونش به لب میاد از دستم میبرتم پیش روانشناس، البته یه پوئن مثبت داشته که من از چهار سالگی خواندن و نوشتن و جمع و تفریق و اعداد بلد بودم فک کن از بچه پنج ساله تست آیکیو و ایکیو و همه چی گرفتن. تهش پزشکه گفته بچه هیچیش نیست هوشش نسبت به بچه پنج ساله بالاست برا همون کنجکاوه و گفته بازی های فکری مثل پازل و بازی با اعداد انجام بدم و اینکه تا حد امکان سوالام رو بی پاسخ نذارن :)
داداش بزرگم همیشه اینکه من به فلاچیز چی می‌گفتم و چه اسمی براشون ساخته بودم منو مسخره می‌کنه :|

حیف پفک های بیچاره که سوزوندین :|
پاسخ:
این مورد هم خیلی سوژه باحالیه برا منم مسخره میکنن :)

حیف :))
حالا به جواب دغدغه هات رسیدی یا نع ؟!  😁
پاسخ:
بله به بعضیاش یکم دیر. :))
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴ آشنای بی نشان
:)))
پاسخ:
:))
خیلی هم شرایط حاد نبوده یعنی تقریبا اغلب مون همه ی این کارها رو تو بچگی انجام دادیم من موهای عروسک هامم سوزوندم حتی. سوزوندن پفک که دیگه هیچی. اصلا دلیل نمیشه ولی خب بزرگتر ها معمولا دوست دارن الکی جو بدن به همه چی!
منم دلم خیلی پره بابت این
پاسخ:
من خودم بدم هم نمیاد یادی از اون زمانا بکنم. :))
صادقانه بگم والا یکی از همینایی که گفتی کافیه تا توی همه مهمونیا حرف از بچگیات باشه خب. :)))
من یکبار تو عالم بچگی برای صرفه‌جویی در مصرف گاز! سیب‌زمینی انداختم توی سماور که آبپز بشه. اتفاقاً آبپزم شد. بعدشم چایی دم کردم خوردم. بعد هنوز تو مهمونیا حرف منه. اینو چی میگی:d
پاسخ:
پاراگراف اول نابودم کرد. :)))
از اول تو کار صرفه جویی بودی آقاگل :)) چایی سیب زمینی فک کنم به امتحانش بیارزه :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۴ ابوالفضل ...
همین حرف زدنا و خندیدنا نشون می ده چه استعداد و نبوغی رو از بین بردن.
حیف شدی تو. خیلی هم حیف شدی...
پاسخ:
هیییم...
اگه میشد شکوفاشون کنم، اگه میشد... 
ولی نگاه خوبی داری آقاابوالفضل :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۰ نیوشا یعقوبی
اون عروسکا رو منم پاره کردم ببینم چین :)) ولی بقیه اش رو نه
و خدا رو شکر بچگی معقولی داشتم [دماغش در صفحه مانیتور فرو رفته]
پاسخ:
پس عروسک کُشی شایع بوده. :))
برا همین الان هم من معقول تر از توام. :))
هلما! :) دقیقا یه پستِ پیش نویس دارم درباره‌ی خاطره‌ای از کودکیم که هر بار تعریف می‌شه و تنها کسی که از وضعیت راضی نیست خوده منم.
حست رو درک می‌کنم خلاصه! :|
الان دارم پریِ کوچولو رو تصور می‌کنم که توی باغچه نفت می‌ریزه! |: خیلی هم جذابه برا تعریف کردن! |:

@مریم
تو چرا اینقدر داداش داری؟! D:
پاسخ:
خب منتشرش کن *____*
فک کن نفتی شده بودم لابد.!

@
من باقر و جواد رو میشناسم. یه علی هم دارن؟؟!!
عاغا من تو دوره‌‌ی کوتاهی از زندگیم ادعا میکردم شوهر دارم و اسمشم امیره!
حالا تو هر مهمونی‌ای میگن من آب میشم :|
مهموناتون چرا انقد رعایت میکنن؟! فامیل ما بودی دیگه چیز قابل عرضی از آبروت نمونده‌بود :))))))

پاسخ:
آقا امیر خوبن؟؟! :|
خداروشکر من بچگیم مجرد بودم. :))
ببخشیدا گمونم حرف از بچگی شما نباشه ولی حرف از گودزیلا بودنتون باشه قطعا:))))))))))
پاسخ:
:))) بنظرتون نباید دهه نودیا بیان پیشم درس بگیرن؟؟! :)
خب وقتی سوژه‌ی به این خوبی دارن تو مهمونی‌ها! پس در مورد کی حرف بزنن؟ (ما اصطلاحا تو خونه به این اشخاص میگیم: اگه تو نباشی پس ما به کی بخندیم؟ )

* نمونه اش هم همونسیب‌زمینی و سماور که @آقاگل خودش گفت دیگه! البته فک کنم مثلا یادش رفت بگه که یه بار واسه تست کردن اینکه چی میشه توی دمپخت ریخت، خیار ریخته بود توش D:
پاسخ:
خاله خانمِ آقاگل اصلا یکم بگذره به این نتیجه خواهی رسید که: اگه من نباشم پس کلهم اجمعین بیان به کی بخنده. :) گلوله نمکم اصلا :))

* چی شد یهویی مظلوم شد آخه؟! من هنوز درگیر ماجرای آقاگل با دوستش رضا هستم :|
نه صرفا دهه نودی ها..بلکه بیشتر دهه هایی که در قید حیاتن!
پاسخ:
آهان تا این حد؟؟!
حله :)
به زودی می‌کنم! ^_^

@
مریم چه خوبه! :)
باقر برا من، جواد برا تو هلما...هوم؟!
پاسخ:
آفرین :)

نیلی من داداش زیاد دارما :))
باورم نمی شه! :)
یعنی کلِ زمانِ بودنم تو بیان این همه داداش بود و من نمی دونستم؟ :)))
چرا آخه؟
پاسخ:
حضورت با خلوص نیت نبوده. :)))
خیلییی قشنگ بودن دغدغه هات پری!:))
خیلی جذاب بود واقعاااا
پاسخ:
قابل توجه رو نداره :))
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۲ مریــــ ـــــم
:))))
@نلی هلما
اینقد نیستن که سه تان همش
علی برای کی؟!
:دی
پاسخ:
برا خودت دیگه گناه داری :))
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
اصلا مرکز توجهی که:-))) حق نمیدی بهشون؟! :-)))
چقدر من بچه بی حاشیه ای بودم واقعا
پاسخ:
:)) برا همین الان تو بیان بی حاشیه ام :))
تو از بچگی یه منطقی بار اومدی.
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۷ عاشق بارون ...
چقدر خطرناک بودی! :)
پاسخ:
خیلی :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی