"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"سکوت من صدای تو"

هر چیزی که در ج س ت ن آنی آنی

"پری.ص"

آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)
الان شده بیست و سه :)
و الان بیست و چهار :)

"دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست"

نويسندگان

دوست دارم توی ادامه مطلب بنویسم: یهو زمان میگذره، یهو بزرگ میشی. انگار خواست تو زیاد هم مهم نیست، مجبور میشی، کم کم عادت میکنی به جبر. مجبور میشی اقتضای سنت حرف بزنی، مجبور میشی اقتضای جایی که هستی حرف بزنی، گند بزنن کسی که کلمه اقتضا رو با این بار معنایی سخیف توی فرهنگ لغات ما جا داد. اینکه دلت برا بچگیات تنگ شه بد نیست ولی اینکه دلت هوای آنرمال همین سه چهار سال پیش یا حتی همین دو سال پیش رو کرده باشه یعنی فاجعه ای عمیق. بیست و چهار سالگی مثل بیست و سه سالگی لعنتی نیست خُشکه، بی روحه، یه زندگی خوبِ منطقیِ کسل کننده آرام. گند بزنن هرچی که ضمیمه اش منطقه. عکس میذارم اینستا میشه این، وبلاگ باز میکنم میشه این. بیست و چهارسالگی رو برا خودتون خنثی نکنید.

چهره بیست و چهارسالگی عبوس نیست، زیبایی هاش کم نیست ولی این طبیعت انسان است که تیرگی ها را بولد میکند، حتی بنظرم این بولد شدگی همچین غصه دار کننده هم نیست حداقل مفهومش این است که تیرگی عادت نشده.

موافقين ۱۶ مخالفين ۰ ۹۷/۰۵/۰۷

نظرات  (۱۶)

عنوان رو هر چقدر بخونم برام تازه ست

یه سری اتفاقات هستن کاری می کنه آدم کم بیاره. اما قبول دارم نباید سنگ بنایی باشه برای تیرگی.
پاسخ:
فک کنم تازگیش حس جالبی نیست.!

کم نیاریم. :)
ترس... فقط همین
پاسخ:
ترسناکه!
پری نگرانتم خیلی زیاد :( 
دیروز نتونستم زنگ بزنم اما امروز حتماااا حرف می‌زنیممم 
پاسخ:
لیلی خوووبم :)
پست بعدی رو صددرصد انرژیک مینویسم.
به به *___*
چی بگم ...
پاسخ:
شمام تو بیست و چهار سالین!
دارم فکر میکنم‌ یعنی ۲۴ سالگی من هم اینطوری میشه؟
اخه قبلا هم گفتن برخلاف بقیه من ۲۴ سالگی همیشه اون سن رویایی و ارمانی بوده برام که حس میکردم تو اون سن به تشخیص مسیر و حداقل‌هام رسیدم.
پاسخ:
فرشته خودت رو محدود نکن.
من الان تو بیست و چهار هیجان لازمم :)
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۸ .. مــَـمــَّـد ..
چقد بد گفتین!
پاسخ:
شاید تلخ گفتم.!
رها کنید خودتون از قید این اعداد...
پاسخ:
البته من تو حالت طبیعی چهارده سالمه :)
الان اقتضای اون پنجره چی بوده که اینجوری رفتید توش؟
پاسخ:
بچه ها تو حیاط بازی میکردن :)
یه پسربچه تپل هست باهاش دوست شدم، قهر کرده بود باهام میگفت دیر به دیر میای دلم تنگ میشه.
عنوان برام جالب بود و منو یاد موضوعی انداخت که همیشه اون موضوع برام حس خاصی داشت
پاسخ:
آهان .
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
همونکه میگه:
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
پاسخ:
در این حد هم نه ولی شعر بجاییه :)
شاید بیست‌ و پنج سالگیت طریقِ بولد کردن یادت رفت. خدا رو چه دیدی. :)
پاسخ:
هر چیزی ممکنه :)
۰۸ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۱۸ آقای مُرَّدَد
خوب شما به سن ما برسین چی میگین؟ بعد به سن پدران ما. بعد پیر تر حتی.... سخت نگیر پریِ عزیز! 
یک وصیت: فقط نایست. درگیر همین اقتضایی که ازش حرف میزنی و نایست. حتی برای اون پسر بچه ی تپل هم نایست. چون زندگی اونقدر با سرعت میره که با هر ایستادنت سالها ازش عقب میمونی. 
نایست. حالا یه لبخند نثارمان کن ببینیم که خوبی
پاسخ:
سخت نمیگیرم هرازگاهی بهش فکر میکنم همین :)
چشم. آره من آدم ساکن موندن نیستم، تمام سعیم بر اینه عقب نمونم حتی جلو زدن هم زیاد دوست ندارم همه چیز به جای خودش.!
از صبح همش میخندم به حدی که گونه ام درد گرفته. اینم لبخند و قهقه کنار هم :))
۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۰ آقای مُرَّدَد
:) لبخندت مستدام
پاسخ:
مرسی *__*
ماها نساختیم ساختن برامون :/
پاسخ:
هی هی هی :|
نه اقا همون ریسه برو:) بهترم الان خداروشکر
پاسخ:
چشم :)
ولی انصافا همون موقع تبریز رو منم موافقم😍
سلام مطلب خیلی خوب بود ، ممنون
پاسخ:
بله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی